تبليغاتX
خمپاره يه دنيا پر از همه چي
ادامه داستان

سلام دارم خدمت دوستان همیشگی وبلاگ

خب اینبار هم هم اومدیم و چند قسمت دیگه از داستان رو براتون گذاشتیم قبل از هر چیزی بگم که امروز داستان یک کم دستکاری شده که وقتی بخونید خودتون متوجه میشید منظورم رو که اونهم دلیل داره!!!

درسته من خودم آنچنان ذوق و طبع داستان نویسی ندارم ولی این داستان هم برام ایمیل شده و دیدم قشنگه گفتم بذارم تا همه استفاده ببرن و این وسط چون باید حال یه بنده خدایی رو میگرفتم مجبور شدم که با داستان اینکار رو بکنم تا دیگه هی من رو متهم به کپی برداری نکنه البته منظورم هم این وبلاگ هستش که اگه الان برید داخلش کل داستان رو میتونید توش ببینید البته  نگم برای سعید پیاز داغ هستش بهتره و نگم که ایشون   تو این وبلاگ برداشته هر وقت ما داستان رو میذاریم میگیره میذاره تو این وبلاگ که ساخته بعد ما رو متهم میکنه به کپی برداری البته کار خوبی هم میکنه و هر کی که داستان رو از اول نخونده بره تو این وبلاگ و داستان رو تا همینجا کامل هست و راحت بخونه البته برای راحتی شما هم تمام این بیست قسمتی که تا الان گذاشتم رو آپلودش کردم تا شماها دانلود کنید و با خیال راحت بخونید ! فقط باید از نرم افزار آکروبات ریدر استفاده کنید چون  فایل پی دی اف هستش  و اگه کسی هم این نرم افزار رو نداشته باشه فکر کنم تو سی دی درایور مادربرد کامپیوترتون حتما حتما باشه(کلاس کامپیوتر هم گذاشتیم ها)

راستی یه چیزه دیگه !!!!! همه میدونیم که هر شب سریال نرگس داره از تلویزیون پخش میشه  وقتی من این سریال رو نگاه میکنم یاد خدابیامرز پوپک گلدره می افتم و در کنارش یاد اون پستی می افتم که شبی که ایشون فوت کردن یکی از نویسنده های وبلاگ یه مطلب در مورد ایشون گذاشت و بعد یکی از خواننده های عزیز در کمال بی رحمی به ما تاختند که مگه ایشون چه بازیگری هست و اگه میشه چند تا از فیلمهاشو نام ببر و چرا  شما براش مطلب گذاشتید و ما هم مجبور شدیم بالاخره یه جوری جواب ایشون رو بدیم حالا کار به فیلمهای سینمایی و سریالهایی که بازی کرده نداریم و برای ما همین سند فعلی حجت هستش و فقط امیدوارم اون بنده خدایی که هنوز هم میاد تو وبلاگ ما و این مطلب رو میخونه یه مقدار واقعیات رو قبول کنه و همیشه در پس محکوم کردن بر نیاد و امیدوارم که اگه ایشون این سریال رو نگاه میکنن و حتما هم نگاه میکنن انشالله درست وقت سریال همیشه یا برق خونشون بره یا تلویزیونشون خراب بشه که نتونه ببینه تا دیگه اینجوری الکی گیر نده(نیشخند چشمک) به هر حال ببخشید وقتتون رو گرفتم و همینجا هم یاد پوپک گلدره رو گرامی میداریم

کوچیک همتون احمدزاده

                                                دانلود بيست فصل داستان

قصه عشق _ فصل هفدهم.
چند دقيقه اي معطل شدم تا نازنين از مدرسه اومد (خمپاره)بيرون . سوار شد و بعد از بوسيدن من پرسيد : خب چيكاره ايم امروز ؟گفتم : بازم عاشق و معشوق .............
خنديد و گفت : نه جدي؟گفتم : امروز برنامه مون خيلي پر ، اميدوارم خسته نشي....لبخندي زد و دوباره ماچم كرد. گفت : عزيزم با تو هيچوقت خسته نميشم.(خمپاره) نفست كه بهم ميخوره زنده ميشم......جون ميگيرم......سبك ميشم و ميخوام پرواز كنم......اينبار من اونو بوسيدم و راه افتادم. پرسيد : كجا ؟كفتم : بازارچه صفويه ؟ گفت : اونجا براي چي؟
جواب دادم : براي خريد ، عزيزم....، مثل اينكه پنجشنبه عقد كنون مونه ها.......يادت رفته........گفت : اما ما كه چيزي احتياج نداريم. گفتم : اين يه روز ويژه براي ماست بنا بر اين بايد. يه چيز مناسب اين روز بپوشيم.........ديگه چيزي نگفت..............حدود يك ربع طول كشيد(خمپاره) كه به بازار چه رسيديم. بعد از خوردن دوتا پيتزاي چاق و چله خريد هاي لازم رو انجام داديم و نزديك ساعت 3.5 بود كه به طرف سينما شهر فرنگ توي خيابون عباس آباد حركت كرديم. رسنوران ، ترياي شاه عباس درست روبروي در سينما در سمت جنوب خيابون عباس آباد قرار داشت.(خمپاره) خيابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسيديم.وقتي وارد شديم. سعيد رو ديدم كه يه گوشه نشسته بود و تو فكر بود.....مدتي بود باهم حرف نميزديم....به همين دليل به طرف ديگه سالن رفتيم و پشت يه ميز نشستيم. آقاي دلدار صاحب تريا تا متوجه ورود ما شد. فوري سر ميز ما اومد و يه چاق سلامتي گرم كرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بيارن. پرسيدم : سپيده اينا نيومدن.كفت : نه سپيده خدمت رسيدم هم براي عرض تبريك و هم بگم . سپيده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقيقه تاخير ميرسن.....ولي گفتن حتما ميان منتظرشون بمونين.
تشكر كردم و آقاي دلدار به دفتر ش رفت.....در اين زمان نازنين كه تازه سعيد رو ديده بود.(خمپاره) بازوي منو فشار داد و گفت : احمد سعيد كنگرانيه ها. نميدونست ما با هم رفيقيم. اون اصلا دوستان منو نميشناخت . ميدونست دوستان زيادي دارم .اما .....گفت : احمد ناراحت نميشي برم يه امضا ازش بگيرم......خودم زدم به اون را و گفتم از كي ؟.......
گفت : از آقاي كنگراني.....گفتم :آدم قحط تو ميخواي از اون امضا بگيري....كفت : نگو تورو خدا همه بچه هاي مدرسمون واسش ميميرن.......گفتم واسه كي (خمپاره). اين ........
گفت : اره.........پرسيدم تو چي؟گفت : من فقط واسه تو ميميرم.......گفتم : حالا كه اينطور برو بگير........نازنين بلند شد و بطرف ميز سعيد رفت . سلام كرد و ميخواست حرف بزنه كه من باصداي بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........ملكهُ سر ورته........نارنين خشكش زد.........مونده بود چي بگه........سعيد سرش و برگردوند و گفت:(خمپاره) با كي بودي؟............گفتم : مگه غير از ما اينجا كس ديگه اي هم هست.......از جاش بلند شد و به طرف من اومد .......در همين حال گفت : چي گفتي؟نازنين رنگش پريده بود...........نميدونست چه اتفاقي افتاده......من با صداي بلند دوباره گفتم : كري ؟ گفتم ملكه سرورته احترام بذار......در اين زمان سعيد به ميز ما رسيد . دست انداخت خيلي جدي يقه ام رو گرفت و گفت: ايشون تاج سرمان . اما بنده ولينعمت حضرتعالي هستم..... بعد پرسيد : كي تا حالا ...........گفتم : چهار پنج روزه.........گفت:(خمپاره) آشتي ؟گفتم : جهنم ....آشتي.......
منو بغل كرد و گفت : لا مسب چيكار كردي؟ گفتم يه فرشته رو به همسري گرفتم.......الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهي كرده..........فوري برگشت و گفت : ببخشين خانم.......گفتم : نازنين دختر دايي و همسرم......دستش رو دراز كرد و با نازنين دست داد و گفت: ببخشين نازنين خانم مقصر اين.........نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذريم ، بطرف نازنين رفتم و كمكش كردم بشين . هنوز گيج بود. به سعيد گفتم بشين....گفت : نه بايد برم ، قرار دارم . اما بايد ببينمتون .گفتم : پنجشنبه خونه ما.........منتظرت هستم.....(خمپاره).يه جشن كوچولو داريم......
گفت : باشه......پس تا پنجشنبه......رفت و وسايلش رو جمع كرد و دستي تكون داد و به طرف صندوق رفت......بعد داد زد و گفت : من حساب ميكنم. گفتم پولاتو خرج نكن.......تو ميدوني ما چيزي نخورديم حساب ميكني.....هردو خنديديم.......گفت : از شوخي گذشته امروز مهمون من هستين.جواب دادم گفتم : كه ول خرجي نكن ............. به اين سادگي و ارزوني نميتوني سر وته قضيه رو هم بياري ........بايد درست حسابي بندازمت تو خرج..........(خمپاره)دستي تكون داد و در حاليكه از در خارج ميشد . گفت : من پس زبون تو بر نميام.......خداحافظ..........
به اين ترتيب من و سعيد بعد از سه هفته با هم آشتي كرديم.نازنين ديگه كم كم داشت حالش بهتر ميشد و از شوك شوخي ما بيرون مي اومد . رو به من كرد و گفت : شما دوتا باهم دوستين....گفتم : ساعت خواب عزيز دلم.........گفت : يعني سعيد كنگراني تو جشن ما هست.......گفتم : سعيد كنگراني ليلا فروهر ، سپيده.....و خيلي هاي ديگه......الان هم ليلا و سپيده دارن ميان اينجا ، با هم قرار داريم.......مثه آدماي منگ گفت: جدي ميگي؟........سرم رو بردم جلو لپش رو يه گاز كوچولوي با مزه گرفتم......يه جيغ كوچولو كشيد......گفتم :(خمپاره) حالت جا اومد..........آره جدي ميگم.....گفت : اما من.......لباسام........گفتم : خيلي هم خوبه........گفت : ولي .......گفتم : تو زيبا ترين ، فرشته دنيا هستي و البته مالك شش دانگ قلب من.......من تورو همين جور دوست دارم..........همين موقع داريوش از در تريا اومد تو .........ورودش يعني سرو صدا با همه سلام عليك كرد حتي با كارگراي آشپزخونه.......بعد اومد نشست و گفت: باد و طوفان هر جفتشون دارن ميان.........دارن ماشين و پارك ميكنن.........منظورش ليلا و سپيده بود.........و ادامه داد :راستي سعيد و دم در ديدم.......گفت شب جمعه ميبينمتون......آشتي كردين..............گفتم : (خمپاره)چيه؟............ فضولي؟..........رو به نازنين كردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنياست...........به نقل از داريوش پرس .........
در همين زمان سپيده و ليلا از در وارد شدن.......از همون دم در عين بچه گربه اي كه لاي در گير كرده باشه شروع كردن ريز ريز جيغ و داد كردن و خوشحالي.......از پشت ميز بلند شدم . ديدم اصلا تحويل نگرفتن و يه راست رفتن سراغ نازنين و شروع كردن به ماچ كردن اون......چه عروس خانم خوشگلي..........چه نازه...........(خمپاره)و از اين حرفا.......
ماهم يك كناري واساديمو..........بروبر نيگاشون كردم.......بعد از مدتي كه خوش وبش هاشون با نازنين تموم شد......سپيده رو به من كرد و گفت : پوست كنده است.......غلفتي..........
گفتم : ديگه چرا ؟گفت : بعد از اينكه كندم بهت ميگم چرا؟ليلا هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال ميكنم......و ادامه داد ما از شيش سالگي با هم دوستيم.......زورت اومد يه زنگ بزني به من بگي چه خبره.....من ........بايد از دهن اين........... بزغاله .......كجاست؟.......كدوم گوري رفته قايم شده؟........داريوش از زير يكي از ميز ها سرش (خمپاره)رو آورد بيرون و گفت: در خدمت گزاري حاضرم.......ليلا ادامه داد : از زبون اين بزغاله اخوش بايد بشنوم داداشم زن گرفته.........همين موقع با كيفش يه دونه زد پشتم و گفت : اين پيش پرداختش........سپيده رو به نازنين كرد و گفت: نازنين جون ما دوتا خواهر شوهرات هستيم...........اما طرف توييم.....سه تايي باهم پوستش رو ميكنيم......نازنين به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......من نميتونم ناراحتيش رو ببينم.......اونقدر اين حرف و جدي و از ته دل گفت كه ليلا و سپيده باز دور و برش گرفتن وشروع ردن ماچ كردن و قربون صدقش رفتن....خيلي زود متوجه صداقت و سادگي اون شدن و به شدت تحت(خمپاره) تاثيرش قرار گرفتن.........بالاخره قربون صدقه رفتن هاي ليلا و سپيده تموم شدو نوبت سين جيم كردن من رسيد. ناچار شدم سير تا پياز ماجرا رو براشون شرح بدم......بعد سپيده راجع به كار جديدي كه بهش پيشنهاد شده بود گفت وقرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بياره من بخونم........بعد يه ليست از كساني كه بايد اونا دعوت ميكردن تهيه كرديم و ليلا گفت : منم چندتا مهمون ميخوام دعوت كنم......از دوستام......گفتم باشه........بالاخره مراسم آشنايي نازنين با سپيده و ليلا به خير وخوشي تموم شد ............قرار رو براي پنجشنبه گذاشتيم و همگي ساعت شيش از(خمپاره) تريا خارج شديم..............

قصه عشق ـ فصل هيجدهم
ماشينم رو ميخواستم عوض كنم.، يكي از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقاي دكتر اقبال وزير نفت يه جگوار آبي خيلي قشنگ داره و ميخواد بفروش .باهاش هماهنگ كردم و رفتيم توي انبار يكي از شركتهاي خصوصي آقاي دكتر ماشين رو ديديم.(خمپاره) جگوار آبي متاليك ، مدل ?? ، سند اول ، تازه دو ماه بود وارد ايران شده . خيلي قشنگ بود. چشمم رو گرفت....به رفيقم گفتم : قيمتش مهم نيست مي خوامش.......كارش رو تموم كن.........گفت براي فردا قرارش رو ميزارم. گفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط ميخوام حتما قبل از پنجشنبه زير پام باشه.گفت : مسئله اي نيست. حتي اگه بخواي ميتونم الان رديف كنم ماشينو ببري. گفتم : ميشه گفت آره ....... صبر كن ........رفت دفتر انبار كه تلفن بزنه . بعد از ده دقيقه برگشت و گفت : رديفه .....ميتونيم ببريم. (خمپاره)فردا صبح ساعت ?? تو محضر اول خيابون نياوران قرار گذاشتم براي كاراش. ازش تشكر كردم و قرار شد اون ماشين منو كه فورد تانوس بود ببره كه ترتيب فروشش رو بده . و من هم با جگوار برم.سوار شدم و به طرف كارواش سر ظفر رفتم. تا ضمن شستن اون يه چكاپ هم انجام بگيره. ساعت ده دقيقه به يك بود كه ماشين مثل يك عروسك جلوي چشمم قرار گرفت. دلم ميخواست فقط ساعتها وايسم ونيگاش كنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجريش حركت كردم. دير شده بود . وقتي رسيدم نازنين با چند تا از دوستاش ايستاده بود و نگران اينور و اونور رو نيگاه ميكرد. جلوي پاش ترمز كردم .
چون نميدونست ماشين رو عوض كردم . و از طرفي (خمپاره)متوجه من نشده بود روش رو برگردوند و زير لب يه چيزي گفت . شيشه رو دادم پايين و گفتم خانم خوشگله چند دقيقه دير اومدم با هام قهر كردي؟ تا صداي منو كه شنيد ، برگشت و گفت: عزيزم تويي...........بعد با دوستاش كه محو تماشاي ماشين من شده بودند. خداحافظي كرد و سوار شد. ذوق زده پرسيد مال كيه؟ گفتم : مال تو..............گغت : نه ........جدي؟ ...............گفتم : خريدمش..............چطوره؟...............گفت : خيلي قشنگه.........معركه است.........گفتم : مخصوصا به خاطر فردا شب خريدمش............گفت : ممنونم .............به خاطر همه چي...............(خمپاره)گفتم : خب چيكار كنيم ؟گفت : ميشه يه سر بريم خونه ما ؟..............گفتم : چرا نشه......... بريم. دور زدم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم.وقتي رسيديم بوي مطبوع قورمه سبزي از پنجره آشپزخونه ،كه رو به كوچه باز ميشد . به دماغم خورد. نازنين گفت : قورمه سبزي افتاديم..........كاري كه نداري؟ ........دير كه نميشه؟.................گفتم : نه برنامه خاصي نداريم...(خمپاره) گفت : پس پيش بسوي قورمه سبزي مامانم اينا ...........و از ماشين پياده شد..............منم ماشين رو پارك كردم و وارد خونه شدم زن دايي به استقبالمون اومد و هردمون رو بوسيد وگفت : دلمون تنگ شده بود.گفتم : زن دايي ما يكشب پيش شما نبوديم .
گفت : وقتي پدر و مادر شدين مي فهميين . براي ما همين يكشب مثل هزار شب ميمونه............بعد ادامه داد : خب حالا زودتر برين دستاتونو بشورين بياين كه قورمه سبزي فرد اعلا داريم.
نازنين گفت : ميدونيم........تا چند دقيقه (خمپاره)ديگه آماده خوردن ميشيم.........بعد از نهار با زندايي در مورد ميهماني هفته بعد كه قرار بود دوستان نازنين رو دعوت كنيم حرف زدم و قرار شد زندايي اين مطلب رو با دايي در ميون بذار . و گفت البته فكر ميكنم. مشكلي نداره اما بهتر از نصرالله خان هم سوال كنم.....بعد هم در مورد برنامه پنجشنبه يكم صحبت كرديم و قرار شد زندايي زنگ بزنه مدرسه و اجازه نازنين رو براي پنجشنبه از مديرشون بگيره كه نره مدرسه.ساعت چهارو نيم بود كه دايي هم اومد و اول كلي قربون صدقه نازنين رفت و باهاش (خمپاره)سربسر گذاشت بعد با من در مورد مراسم پنجشنبه حرف زد..............بعد از من پرسيد : ماشينت دم در نبود.گفتم : عوضش كردم.............يه جگوار خريدم اونطرف كوچه توي سايه پاركش كردم.........گفت : مبارك باشه............چرا نياورديش توي پاركينگ؟..................گفتم : با اجازتون بايد بريم دنبال يه سري از كار ها براي پس فردا.........گفت : پس ميخواين برين ؟.............گفتم : اگر شما اجازه بدين..................گفت : هركاري صلاح ، انجام بدين......براي ما همين كافيه كه بدونيم سرحال و خوشحال (خمپاره)هستين..........همين..........تا ساعت شش خونه دايي بوديم و اجازه برنامه هفته بعد رو گرفتيم و بعدش زديم بيرون ..........................

قصه عشق ـ فصل نوزدهم
نازنين رو دم در مدرسه پياده كردم(خمپاره) و به طرف جام جم رفتم. اداره نميخواستم برم. فقط ميخواستم سري به بانك بزنم و براي ماشين پول از حسابم بردارم .با رييس بانك رفيق بودم .سالها بود كه توي اون بانك حساب داشتم.سلام عليك كردم. گفتم : سي هزارتومن ميخوام برداشت كنم. با لهجه شيرين اصفهانيش گفت : بسلامتي ميخواين خونه بخرين .منم به شوخي با لهجه اصفهاني بهش جواب دادم : نه با اجازدون موخوام ماشين بسونم.قاه قاه زد(خمپاره) زير خنده و گفت : خبس، مباركس ايشالا .و ادامه داد : راستي يه چيزايي شنيدم.........دروغس يا راستس.
گفتم : راستس ...... چه جورم راستس .گفت : خبس .........، اينم مباركدون باشه.تشكر كردم و بعد از گرفتن پول و خداحافظي با بچه ها و رييس بانك ، از اونجا زدم بيرون.
ماشين رو زير تابلوي توقف ممنوع پارك كرده بودم . واسه همين اولين برگه جريمه ماشين رو كه زير برف پاك گذاشته بودن دشت كردم. بيست تومن. برگه رو روي داشبرد گذاشتم و ماشين روشن كردم و راه افتادم . براي رفتن به محضر زود بود تازه ساعت نه و ده دقيقه بود. دستي به شكمم كشيدم و گفتم : مثه اينكه امروزم كله پاچه رو افتاديم.به طرف سر(خمپاره) خيابون فرشته برگشتم و رفتم يه راست سراغ كله پزي و يه سور حسابي زدم.عاشق كله پاچه بودم. البته كله پاچه خوردنم هم تشريفات خاص خودش رو داشت. شكرالله هم كه از اهالي كرمانشاه بود و پاي ديگ واي ميسّاد ميدونست چيكار بايد بكنه.نون رو كه تريت ميكردم . سه بار آب ميگرفت رووش و خالي ميكرد تا به اصطلاح نون سنگك ريز شده با آب كله پاچه نرم بشه و زهرش رو كه منظور خشكيش بود رو از دست بده . بعد نصف مغز و دوتا چشم و مقداري خوواك و گوشت شله رو با كمي آب با هم ميساييد و مثل حليم نرمش ميكرد و روي نون ها ميريخت بعد يه ته ملاقه آب و يه ملاقه هم آب ر(خمپاره)وغن روش.با آبليمو وفلفل فراوون.اسمش رو گذاشت بود معجون پهلوون احمد. بهر صورت بعد از خوردن صبحانه به طرف محضر حركت كردم . زود بود اما كار ديگه اي نميشد كرد بايد طبق قرار راس ساعت يازده محضر مي بودم. نمي تونستم دنبال كارهاي ديگرم برم چون اونوقت به موقع به محضر نمي رسيدم. خدا خدا ميكردم اونا زودتر بيان كه ديدم سرو كله رفيقم پيدا شد. صداش زدم : محسن.....منو ديد و به طرفم اومد جواني رو كه همراش بود معرفي كرد و گفت : آقا سيامك................ احمد آقا .دست داديم ..................محسن ادامه داد : خوب شد زود رسيدي. آقا سيامك ماشينت رو ميخواد و الان هم اومده براي تموم كردن كار . گفتم ريش و
قيچي دست خودته هر كار لازمه انجام بده.(خمپاره)رفتيم تو محضر و تا صاحب جگوار بياد ماشينم و به نام آقا سيامك زديم.داود خودش صبح زود رفته بود و خلافي ماشين رو گرفته بود .
در همين موقع يه دخترخانم خيلي خوش تيپ و خوشگل وارد محضر شد. يه لحظه همه چشم ها به طرف اون برگشت .محسن گفت : (خمپاره)سحر خانم اومد....بعد جلو رفت و دست داد و سلام و عليك كرد. درهمين زمان محضر دار منو صدا كرد كه اسناد مربوطه رو امضا كنم .آخرين امضا رو كه پاي اسناد انداختم محسن با اون دختر به طرفم اومد و مارو به هم معرفي كرد : احمد آقا.......سحر خانم.......سلام كردم و دست داديم. داشتم فكر ميكردم اون كي ميتونه باشه . كه محسن ادامه داد خانم اقبال صاحب جگوار هستند.
من تا اون لحظه فكر ميكردم.(خمپاره) برادر زاده آقاي دكتر اقبال و صاحب اون ماشين يه مرد . اصلا نميتونستم تصور كنم يه همچين ماشيني متعلق به يك دختر باشه........بهر صورت جا خورده بودم و اون هم متوجه تعجب من شده بود و براي اينكه تير خلاص رو زده باشه گفت : شتابي رو كه دوست داشتم نداشت. بد جوري حالم رو گرفته بود . تو دلم گفتم : شانس آوردي . چون من ديگه مردي متاهل هستم . و گرنه هم چين دماغتو خاك مال ميكردم كه همدمت ميشد آهنگ هاي داريوش و اشگ وآه عاشقي .
انگار متوجه شده بود كه باخودم چي فكر ميكنم ،براي اينكه حالم درست حسابي بره تو شيشه گفت : اما بدرد شما ميخوره . چون بهتون نمي اد اهل سرعت و اين حرفا باشين. از لحنش فهميدم كه چشمش رو گرفتم و اين حرفا رو ميزنه تا اول برتري خودش (خمپاره)رو تثبيت و بعد ضربه ام كنه.منم كه فرصت رو مناسب ديدم . ضربه مهلك و كاري رو وارد كردم و گفتم : شما درست فهميدين . آخه يه مرد متاهل ديگه متعلق به خودش نيست و بايد فكر كسي كه چشم براه و منتظرشه باشه......اين رو كه گفتم تو چهر ه اش خوندم كه حسابي جا خورده ........سكوتش هم مويد اين مطلب بود .محسن تا اين لحظه مثل آدماي گيج و منگ دهن ما دوتا رو نگاه ميكرد. به خودش اومد و براي اينكه مسئله رو خاتمه بده. گفت: سحرخانم ببخشيد . اگه ممكنه شناسنامه تون و سند ماشين رو بدين .سحر دست كرد تو كيفش و شناسنامه و سند ماشين رو در آورد و داد دست محسن.محسن هم بطرف ميز دفتر دار رفت و اسناد رو به اون داد تا اسناد لازم رو تنظيم كنه......(خمپاره)سحر رو به من كرد و گفت : ولي اصلا بهتون نمي آد.با اينكه متوجه منظورش شده بودم خودم رو زدم به اون راه و گفتم : خريد جگوار .
نگاه معني داري به من كرد و گفت : اينكه متاهل باشين.گفتم : نيستم .يه برقي تو چشماش زد.ادامه دادم. اما پس فردا ميشم. پنجشنبه عقد كنونم.انگار كرديش تو يه حوض آبجوش قرمز شد. فهميد .حريف كوچيكي نيستم .گفت : من كه تا با چشماي خودم نبينم باورم نميشه .گفتم : اينكه مشكلي نيست . افتخار بدين پنجشنبه شب در خدمتتون باشيم . يه جشن كوچيك دوستانه داريم.گفت : اين دعوت تون رو جدي بگيرم يا بزنم به حساب تعارفات معمول .جواب دادم من اهل تعارف نيستم اگر افتخار بدين خوشحال ميشيم . هم من هم نازنين.
گفت : پس عروس خانم خوشبخت (خمپاره)نازنين خانم هستند.بايد خيلي زبل باشه كه شما رو بدام انداخته .پاسخ دادم : والله چه عرض كنم.در همين زمان محسن اونو صدا كرد كه بره اسناد رو امضا كنه بعد هم نوبت من شد..پول هارو به محسن دادم كه به سحر بده و رفتم اسناد رو امضا كنم . وقتي برگشتم ديدم محسن داره با اون كلنجار ميره فكر كردم سر مبلغ كميسيونش .جلوتر كه رفتم محسن گفت : اين آقا احمد اينم شما . گفتم : چي شده (خمپاره)؟گفت : هيچي . ميخوام ماشين رو بعنوان هديه عروسي تون از من قبول كنين.گفتم : از شما ممنونم . اما ما نيم ساعت نيست با هم آشنا شديم . نه من ميتونم قبول كنم. نه دليلي براي قبول كردن داره.....گفت : براي من مهم نيست پولش . گفتم ميدونم . اما منم به اندازه خودم دارم .
متوجه شد حرف بدي زده . بلافاصله گفت : نه ببخشين منظورم اصلا اين نبود....گفتم : متوجه هستم . از لطفتون ممنونم . اما نميتونم اين هديه رو قبول كنم . منو ببخشين.
ديگه ادامه نداد ، فقط گفت : شما ببخشين . حق با شماست. كار تموم شد و با هم از محضر اومديم بيرون .موقع خداحافظي دستش رو(خمپاره) دراز كرد و دست داد و گفت : آدرس ندادين .
نا باورانه آدرس خونه رو بهش دادم . پرسيد : از كي برنامه شروع ميشه .گفتم : ده شب.گفت : پس ميبينمتون.گفتم : خواهش ميكنم.....حتما ؛خداحافظي كرد و رفت.
محسن كه هنوز مبهوت بود گفت : خدا شانس بده.....گفتم : چيزي گفتي؟خودش رو جمع و جور كرد و گفت :نه ...نه....بقيه پول هارو به من پس داد و منم هزار و پونصد تومن بهش براي خريد وفروش دوتا ماشين كميسيون دادم و گفتم بسته يا (خمپاره)بازم بدم...گفت زياد هم هست......از شما خيلي به ما رسيده....احمد آقا پولت بركت داره . يه صدي هم بهم ميدادي ميگفتم خدا بده بركت... چون كار ده هزار تومن رو ميكنه....بعد از تشكر خدا حافظي كرد و رفت . منم به طرف مدرسه نازنين حركت كردم.

قصه عشق - فصل بيستم
دنبال نازنين رفتم و بعداز سوار كردن اون(خمپاره) به طرف بانك حركت كردم كه تا قبل از تعطيل شدن اون مازاد پول ماشين رو به حسابم برگردونم.اين كار رو كردم .
براي نهار به رستوران قصر موج تو ميرداماد رفتيم بعد از نهار دم در رستوران يه زن كولي فالگير راهمون رو بست و با اصرار خواست كه آينده مارو پيش بيني كنه............من اصلا از اين چيزها خوشم نمي اومد ، اما با اصرار نازنين قبول كردم. زن كولي(خمپاره) دست نازنين رو گرفت و شروع به حرف زدن كرد.....خانوم جان درد وبلات بخوره تو سر گلنار خاتون كه من باشم....
خوش قلبي و خوش نهاد.....رنج ديگران رنجته و........... درد ديگران غمت..........جونم بگه براي خانوم خوشگله خودوم........دل پاكي داري و....... يه عشق افلاطوني مهمون اونه.......غم زياد خوردي اما بدستش آوردي............مراقب باش كه نگهداشتنش سخت تر از بدست آوردنش .....يه حسود داري.................ميخواد از دستت درش بياره.........
خيلي زرنگه ................جونم بگه(خمپاره) برات....... زورش هم زياده........اما تو دلت قويه......پشتت به كوهه.........نترس باهاش بجنگ ...........يك مرتبه رنگ چهره اش عوض شد و سكوت كرد. من اعتقادي به حرفهايي كه ميزد نداشتم . اما وقتي حرفش رو قطع كرد حس بدي بهم دست داد . تغيير رنگ چهره اش كاملا حقيقي بود......هراس و غم بزرگي تو صورتش هويدا بود گفتم: چي شد چرا ادامه نميدي........دست و پاش و جمع كرد و گفت : همين بود......هرچه نازنين اصرار كرد ديگه چيزي نگفت..............خواستم پولي بهش بدم. اما هر كاري كردم ، قبول نكرد.واسه همين به طرف ماشين رفتيم.....تا سوار بشيم و بريم ميدون محسني............(خمپاره)وقتي سوار ماشين شديم نازنين متوجه شد كيف دستي اش را تو رستوران جا گذاشته . واسه همين من بر گشتم او نو بيارم كه ديدم زن كولي هنوز اونجاست . وقتي من و ديد بطرف اومد و گفت : آقا مراقب خودتون و عروستون باشين......مبادا از هم غافل بشين.......من جدايي رو تو طالع تون ديدم.......دلم نيومد به اون فرشته اين رو بگم .آقا من كارم فال گيري يه ، تا حالا اينجور غصه دار نشده بودم از سرنوشت اونايي كه آينده شون رو بهشون ميگم.............
دروغ چرا بگم...........(خمپاره)هري دلم ريخت پايين از اين حرفش..........اين يك هشدار بود...........نگران شده بودم ، شديدا تو فكر فرو رفته بودم .........اصلا حواسم به اطرافم نبود......
زماني به خودم اومدم كه نازنين داشت بشدت تكونم ميداد و ميگفت : خوابت برده........هي ......مجنون من .......نگاهي به اطرافم كردم ......... اثري از زن كولي نبود.....رفته بود و من رو با دنيايي سوال و التهاب و گيجي... جا گذاشته بود.......نازنين ، من و بر و بر نگاه ميكرد و ميخنديد.......گفت: عزيزم......حواست كجاست ؟خودم رو جمع جور كردم و گفتم : همين جا....ببخش ياد يه چيزي افتادم.......گفت : كيفم رو آوردي ؟گفتم(خمپاره) : الان ميارم.فوري داخل رستوران رفتم و كيفش رو آوردم و به طرفه ميدون محسني حركت كرديم.
ميخواستم يه دست كت شلوار مشكي جير براي خودم و يكدست لباس سفيد و يه سرويس طلا براي نازنين بخرم........ميدون خيلي شلوغ بود و جاي پارك به سختي پيدا ميشد. تو يكي از كوچه هاي فرعي پارك كردم و اول رفتيم توي جواهر فروشي جواهريان. نازنين نميخواست چيزي بخره . اما با اصرار من بالاخره يك سرويس رو انتخاب كرد و خريديم.
بعد رفتيم و يكدست لباس سفيد قشنگ كه ويژه مراسم نامزدي بود خريديم .آخر از همه هم كت شلوار من . در تمام طول اين مدت من يك لحظه هم چهره ناراحت و حرفهاي زن كولي فالگير از ذهنم دور نشد.....
(خمپاره)

راستی این عکس رو هم پردیس خانوم هدیه داده به پدر عزیزش که امشب یعنی ۴ مرداد تولدشه

                                        ديدن عكس با اندازه واقعي

 


+ نوشته شده توسط احمدزاده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 12:59 |
This Template Designed By : Hadi Mohammadi - T3MP