تبليغاتX
خمپاره يه دنيا پر از همه چي
داستانها و نوشته های پائولو کوئیلو

تمنا باید قوی باشد

استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :

- (( امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .))

از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .

یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از  دو دقیقه ، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد .

فریاد زد : (( نزدیک بود مرا بکشید ! ))

استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت :

- (( نمی خواستم بکشمت ؛ اگر می خواستم ، دیگر اینجا نبودی . فقط می خواستم بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی .))

- (( احساس کردم دارم می میرم ! تنها چیزی که در زندگی می خواستم ، کمی هوا بود ! ))

- (( دقیقا همین است . اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنائی داشته باشیم و اگر به آن نرسیم ، بمیریم . ))

...

درخت مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :

-(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))

...

عشق و شادی

مومنی نزد موشه دکوبرین روحانی رفت و گفت :

- روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد ؟

روحانی پاسخ داد : تنها یک راه وجود دارد : زندگی با عشق .

چند دقیقه بعد شخص دیگری نزد او رفت و همین سوال را پرسید .

- تنها یک راه وجود دارد : زندگی با شادی .

شخص اول تعجب کرد :

- اما به من توصیه دیگری کردید استاد !

روحانی گفت : نه دقیقا همین توصیه را کردم .

...

الگوی بهتر چیست ؟

از دوا بی یِرد مزریچ پرسیدند که بهترین الگو برای پیروی چیست ؟ افراد پرهیزگاری که زندگی شان را وقف خدا می کنند و نمی پرسند چرا ؟ یا افراد بی فرهنگی که می کوشند اراده باریتعالی را بفهمند ؟

داو بی یر گفت : بهتر از همه الگوی کودکان است .

گفتند : کودک که هیچ چیز نمی داند . هنوز نمی داند واقعیت چیست .

او پاسخ داد : سخت در اشتباهید . کودک چهار خصوصیت دارد که هرگز نباید فراموش کنیم : ۱- همیشه بی دلیل شاد است ۲- همیشه سرش به کاری مشغول است ۳- وقتی چیزی را می خواهد تا آن را نگیرد از عزم و اصرارش کم نمی شود ۴- سرانجام می تواند خیلی راحت گریه کند .

 

پی نوشت:

دوستان عزیز در صورتی که علاقه به مطالعه کتب و داستانهای کوتاه از این نویسنده هستید در نظرات ذکر بفرمایید تا اطلاعاتی از این نویسنده را در پستهای بعدی بنویسیم.

ایام به کام.


+ نوشته شده توسط يكتا در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 1:22 |
مسافر و درخت

1))كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌رهاورد برگردي.

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

 

 

2))هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده هاست.

 

 

پی نوشت:

امیدوارم در این مدت کوتاه در کنار خمپاره روزهای خوبی را سپری کنیم.

ایام به کامتان...

تا روزی دیگر بدرود.

يكتا

 

 

 


+ نوشته شده توسط يكتا در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 8:38 |
دو تا داستان
در حوالي بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

 

كوهنوردی هميشه مايل بود به بلندترين قله صعود كند .

او پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند، با بياد آوردن شکوه و افتخار تنها به قله رسيدن، تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به روز برساند ، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد ...
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند... حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند ...
همان‌طور كه بالا مي‌رفت ، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد ........
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد . داشت فكر مي‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش گره خورده است ... بله او وسط زمين و هوا معلق مانده بود ...حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت ، چاره‌اي نداشت جز اينكه فرياد بزند :
خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: "از من چه مي‌خواهي ؟"
- نجاتم بده .
- واقعا فكر مي‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟
- البته... تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات دهي .
- پس آن طنابی را که به دور کمرت حلقه شده ببُر .
براي يك لحظه سكوت عميقي برقرار شد... مرد با خود فکر کرد:
"چه؟... طناب را ببرم؟... اما دراينصورت حتما سقوط خواهم کرد و خواهم مرد! "
بنابراين تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود ...

روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و او تنها دو متر با سطح زمين فاصله داشت ! !

و ما ...؟ ما تا چه حد به طناب خود مي‌چسبيم؟
آيا تا به حال پيش آمده كه با اعتماد به آن دوست يگانه، دوستان و نجات دهندگان خيالی را رها كنيم؟؟


+ نوشته شده توسط احمدزاده در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 15:34 |
داستانک
سلام به روي ماه همه دوستان عزيزم

روز اولي كه اومدم اين وبلاگ رو راه انداختم با خودم قصد كرده بودم حداقل هفته اي يه بار رو مطلب بذارم ولي حالا ميبينم كه نه حسش هست و حالش و گاهي اوقات هم نه فرصتش و البته گلچين كردن مطلب هم خيلي مهمه چون روزهاي اول فكر ميكردم هر مطلبي رو ميتونم بذارم ولي الان ميبينم نميتونم ،، چون حداقل ميدونم خواننده هام فهم و شعورشون خيلي بالاست و درست نيست هر مطلب بي مزه اي رو بذارم و دير به دير آپ ميكنم به هر حال ايندفعه هم اين حاج خواهر زنبور عسل(به خدا همينو ازش ميدونم تقصير من نيست) اينقدر سيخم كرد كه مطلب گذاشتم و البته اميدوارم سوغاتي يادش نره و البته ميخواستم طبق روال يه چند تا جك و سند تو ال هم بذارم كه با خودم عهد كردم تا اخر محرم از اين مطالب نذارم باشه تا ببينيم خدا چي ميخواد اينم چند تا داستان براي ايندفعه و اميدوارم استفاده ببريد

و در آخر هم يه سوال از خواننده هاي هميشگي وبلاگم دارم و اونم اينكه ميخوام مطالب وبلاگم رو به صورت فايلهاي پي دب اف (Pdf) در بيارم تا شماها راحت تر به مطالب آرشيو دسترسي داسته باشيد(چقدر خودم رو تحويل ميگيرم) فقط اين رو به من بگيد كه مطالب رو به صورت آرشيو ماهانه گلچين كنم يا اينكه به صورت سرفصلي يعني داستانها جدا و جك ها جدا و مطالب آموزشي جدا

اگه ميشه تو قسمت نظرات بگيد چيكار كنم ممنون و با اجازه

يك ساعت ويژه

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج سال ه اش را ديدكه در انتظار او بود:

‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

‐ بله حتمأ. چه سئوالي؟

‐ بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول م يگيريد؟

مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي ميكني؟

‐ فقط م يخواهم بدانم.

-اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و

گفت: ميشود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : ا گر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه

هستي. من هر روز سخت كار م ي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقتندارم.

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسركوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش م يآمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

‐ خوابي پسرم ؟

‐ نه پدر ، بيدارم.

‐ من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراح ت يهايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار دارم. آيا م ي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!

 

 

آن سوي پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هي چ تكاني نخورد

و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با يكديگرصحبت م ي كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سر بازي يا تعطيلاتشان با هم حرف م يزدند .

هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف م ي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شن يدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه ميگرفت.

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد م ي گفت. اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغاب يها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قاي ق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيب ا از شهر در افق دوردست ديده م ي شد .

مرد ديگر كه نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي ميكرد.

روزها و هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورد ه بود ، جسم ب ي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان

بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد .آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيباي يهاي بيرون را با چشمان خودش ببيند.

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگ اه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد!

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر د لانگيزي را براي او توصيف كند؟

شايد او م ي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد » : پرستار پاسخ داد «!!! اصلأ نابينا بود و حتي نميتوانست اين ديوار را هم ببيند

 

سخاوت

پسر بچه اي وارد بستن ي فروشي شد و پشت ميزي نشست . پيشخدمت يك « ؟ يك بستني ميو ه اي چند است » : ليوان آب برايش آورد . پسر بچه پرسيد پسر بچه دستش را در جيبش برد و .« ۵۰ سنت » : پيشخدمت پاسخ داد«؟ يك بستني ساده چند است » : شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت « ۳۵ سنت » : با عصبانيت پاسخ داد« لطفأ يك بستني ساده » : پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت . پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد . آنجا در كنار ظرف خالي بستني، ۲ سكه ۵ سنتي و ۵ سكه ۱ سنتي گذاشته شده بود . براي انعام پيشخدمت!!!

راز خوشبختي

تاجري پسرش را براي آموختن راز خوشبختي نزد خردمندي فرستاد . پسر جوان چهل روز ت مام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا برفراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي ميكرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روب ه رو شود وارد تالاري شد كه جنب وجوش بسياري در آن به چشم ميخورد، فروشندگان وارد و خارج مي شدند، مرد م در گوشه اي گفتگو مي كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه راز خوشبختي را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

: مرد خردمند اضافه كرد اما از شما خواهشي دارم آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد .

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نميداشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

: مرد خردمند از او پرسيد آيا فرش هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت : خب، پس برگرد و شگفتي هاي دنياي من را بشناس . آدم نمي تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.

مرد جوان اين بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سق فها بود مي نگريست .او با غها را ديد و كوهستا نهاي اطراف را، ظرافت

گل ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند ازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي هاي جهان را بنگري بدون اينكه. دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني

 

اينجا هم همينطور!!!

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: مزخرف !

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور!

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: خب ! مهربونند.

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !!!!

 

تغيير دنيا

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواد هام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد ميتوانستم دنيا را هم تغيير دهم


+ نوشته شده توسط احمدزاده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 20:5 |
داستان

از خدا پرسيدم

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم . وه ! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود .همانطور که نگاه مي کردم خدا را به خاطر آفرينش آن همه زيبايي مي ستودم . ناگهان در آن حال ، حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم .

از من پرسيد : " دلباخته ام هستي ؟ "

پاسخ دادم : " بلي ، تو صاحب اختيار من هستي . "

سپس پرسيد : " اگر نقص عضو داشتي ، باز هم دلباخته ام مي شدي ؟ "

از اين سوال مبهوت شدم . نگاهي به دست ها ، پاها و ساير اندامهاي بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر اين اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم ؛ پاسخ دادم : " خدايا در آن حال ، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "

دوباره خدا سوال کرد : " اگر نابينا بودي باز هم پديده هاي مخلوق مرا ستايش مي کردي ؟ "

چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين کنم ؟! به ياد هزاران نابينايي افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي کنند .

سپس به خدا گفتم : " تصورش برايم دشوار است ، اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "

خدا پرسيد : " اگر ناشنوا بودي باز هم به کلام من گوش مي سپردي ؟ "

چگونه مي توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم ؟! در يافتم شنيدن کلام حق الزاماً با گوش جسم نيست بلکه با گوش جان است . پاسخ گفتم : " بسيار دشوار بود ولي همچنان به کلام تو گوش مي سپردم . "

سپس خدا سوال کرد : " اگر لال بودي باز ذکر مرا بر زبان جاري مي ساختي ؟ "

چگونه مي توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گويم ؟! در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت مي گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي گيرد . هنگامي که ستمي بر ما روا مي گردد ، خدا را با الفاظ فکر و انديشه مان مي خوانيم .

پاسخ گفتم : " اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود ، اما خدايا همچنان ذکر تو را مي گفتم . "

خدا از من پرسيد : " آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟ "

با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد گفتم : " بلي تو را دوست دارم که حقيقت مطلق و يگانه واحدي . " با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما ...

خدا پرسيد : " پس چرا گناه مي کني ؟ "

پاسخ گفتم : " چون انسانم و بري از خطا نيستم . "

خدا پاسخ داد پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر مي شوي ، اما در هنگام مشکلات به سراغ من مي آيي ؟ "

هيچ پاسخي نداشتم که بگويم .

خدا ادامه داد : " پس چرا فقط در خلوتگاه مرا مي ستايي ؟ چرا تنها در در لحظات نيايش مرا مي جويي ؟ چرا خودخواهانه از من حمايت مي طلبي ؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هايت را مي خواهي ؟ "

تنها پاسخمم باران اشک بود که پهناي صورتم را پوشانده بود .

سپس گفت : " چرا شرمساري ؟ چرا حس تعلق را در خود نمي گستراني ؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه مي کني ، در حالي که شانه هاي من آماده ي پذيرش تو هستند ؟ "

سعي کردم پاسخي بگويم اما جوابي نداشتم .

" زندگي بهترين موهبت من به بندگان است . اين موهبت را تباه نکنيد . به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجوييد ، بشناسيد و بپرستيد ؛ اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد . نيازها و حاجت هاي شما را شنيدم و به يکايک آنها پاسخ گفتم . آيا براستي مرا دوست داريد ؟ "

توان پاسخ گفتن نداشتم . چگونه مي توانستم پاسخ گويم ؟! بي اندازه شرمسار شده بودم . ديگر عذري نداشتم . گفتم : " بار الها ! مرا ببخش ، از تو طلب عفو دارم که من بنده قدر نشناس و ناسپاس توام . "

خداوند فرمود : " اي بنده ! من رحمانم و خطاي خطاکاران را مي بخشم . "

از خدا پرسيدم : " جقدر مرا دوست مي داري ؟ "

خدا فرمود : " به آن ميزان که خارج از ادراک توست . "

و آنجا بود که خدا را با تمام وجود ستايش کردم ...

 

 

 

تلفن

در خواب نازي ساعت 3 صبح . صداي آهنگ مبايل

من: الو . سلام بفرماييد.

... : سلام بي‌وفا ديگه دوسم نداري.

من: باكي كار داشتين؟!!!!!!

... : با تو

من: شما؟!!

... : شوما نه سپيده

من: آقا نصفه شبي زده به سرت؟

... : نه دلم برات تنگ شده.

من : من كي هستم؟!!

... : پري رويا‌هاي من

من: نمي دونم چي بگم .

گوشي و خاموش مي‌كني .

 فردا ظهر صداي مبايل

من: سلام بفرماييد

... : سلام پري من

من : اگه يه بار ديگه زنگ بزني من مي‌دونم و تو

گوشيو ميگزاري

از طرف ... مسيج مياد :

براي دوست داشتن يك دقيقه براي عاشق شدن يك ساعت براي فراموش كردن يك عمر لازمه  .

جواب نمي‌دي و دوباره مسيج:

فكر مي‌كردم شيشه احساس نداره ولي تنها چيزي بود كه وقتي بخار داشت روش نوشتم دوست دارم منو فهميد وگريست.

اييييييييي خدااااااااا اين چرتو پرتا چيه حالا كه مزاحم نازل كردي يه  خوبش رو نازل مي‌كردي

 

 

 كسي كه هزار سال زيسته بود .

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و دو روز خط نخورده باقي مانده بود.پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيش تر از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سكوت كرد .جيغ زد و جارو جمجال راه انداخت . خدا سكوت كرد . به پرو پاي فرشته . انسان پيچيد . خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : عزيزم ، اما يك روز ديگر هم رفت .

 تمام روز را به بد و بيراه و جارو جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقي است . بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن . لا به لاي هق هقش ، گفت : اما با يك  روز ... با يك روز چكار مي توان كرد ؟.. . خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن  را تجربه كند ،گويي كه هزار سال زيسته است .آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد .

آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي كن . او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد ،‌ اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي  انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟

  بگذار اين يك مشت زندگي را هم مصرف كنم . ان وقت شروع به دويدن گرد ، زندگي را به سرو رويش پاشيد  زندگي را نوشيد ‌، زندگي را بوييد ، چنان  به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، پا روي خورشيد بگذارد .

 او در آن روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد ، اما .... در همان يك روز دست  بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد ، كفشدوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد ، به آن هاي  كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آن ها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت برد و سرشار شدو بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود.


+ نوشته شده توسط احمدزاده در سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 23:30 |
یک کم حرفهای عشقولی

عشق يعني.......

عشق يعني كپك زدن تويه يك باتلاق .

عشق يعني هوس دوست داشتن .

عشق يعني بادكنك فروش 50 ساله كه توي پارك گلوي خودش رو براي 50 تومن پاره ميكنه .

عشق يعني مادر .

عشق يعني پدر .

عشق يعني اوج يك بدبختي ، اوج حقارت ، اوج تن دادن به ذلت .

عشق يعني گريپاژ كردن قلب .

عشق يعني پز دادن به دوستان .

عشق يعني سر پيري و معركه گيري؟! .

عشق يعني برخورد غير قانوني دو احساس با هم .

عشق يعني تشويش تنبيه پدر و مادر .

عشق يعني يه دل سير گريه كردن .

عشق يعني رگلاژ شدن دل و پنچر شدن عقل .

عشق ببخشيد يه لحظه ..... صبر اومد بعداً مي گم !!! .

 

 

آموخته هايم 

آموخته ام که نگوييم اي کاش آن کار را طور ديگري انجام داده بودم ? بلکه بگوييم بار ديگر آن را طور ديگري انجام خواهم داد.

 آمو خته ام که بايد بر زمان مسلط باشم نه به زير فرمان آن.

 آموخته ام که هر سفر دور و درازي با برداشتن تنها يک گام آغاز مي شود.

 آموخته ام که مردان بزرگ به خود سخت مي گيرند و مردان کوچک به ديگران.

 آموخته ام که بيش از آن که مرا بفهمند ديگران را درک کنم.

 آموخته ام پيش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.

 آموخته ام هميشه فردي خوش بين باقي بمانم چون زندگي را دوست مي دارم.

 آموخته ام اگر چه از هر چيزي بهترينش را ندارم ولي از هر چيز که دارم بهترين استفاده را کنم.

 آموخته ام که لبخند ارزان ترين راهي است که مي توان با آن زندگي را وسعت بخشيد.

 آموخته ام که آن چه امروز در دست دارم ممکن است آرزوي فرداهايم باشد.

 آموخته ام که هيچ روزي از امروز بهتر و با ارزش تر نيست.

 

 

 

 

مرد عاشق

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان:"يواش تر برو من مي ترسم."

مرد جوان:"نه اينجوري خيلي بهتره."

زن جوان:"خواهش مي کنم من خيلي مي ترسم."

مرد جوان:"خوب اما اول بايد بگي دوستم داري."

زن جوان:"دوستت دارم.حالا ميشه يواش تر بروني."

مرد جوان:"مرا محکم بگير."

زن جوان:"خوب حالا ميشه يواش تر بروني"

مرد جوان:"باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بگذاري

آخه نمي تونم راحت برونم اذيتم مي کنه"

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود .برخورد موتورسيکلت با ساختمان حادثه آفريد.در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود .پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت وخواست تا آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

 

 

عشق ثروت موفقيت

خانمي 3 پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.

 شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.

 اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.

همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن. بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر 3 با هم وارد نمي شويم. خانم پرسيد چرا؟

يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.

بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود. همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟

عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.

شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.

2نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم! يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ? نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.

هر جا عشق باشدموفقيت و ثروت هم هست

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط احمدزاده در سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 23:30 |
داستان

از خدا پرسيدم

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم . وه ! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود .همانطور که نگاه مي کردم خدا را به خاطر آفرينش آن همه زيبايي مي ستودم . ناگهان در آن حال ، حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم .

از من پرسيد : " دلباخته ام هستي ؟ "

پاسخ دادم : " بلي ، تو صاحب اختيار من هستي . "

سپس پرسيد : " اگر نقص عضو داشتي ، باز هم دلباخته ام مي شدي ؟ "

از اين سوال مبهوت شدم . نگاهي به دست ها ، پاها و ساير اندامهاي بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر اين اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم ؛ پاسخ دادم : " خدايا در آن حال ، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "

دوباره خدا سوال کرد : " اگر نابينا بودي باز هم پديده هاي مخلوق مرا ستايش مي کردي ؟ "

چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين کنم ؟! به ياد هزاران نابينايي افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي کنند .

سپس به خدا گفتم : " تصورش برايم دشوار است ، اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "

خدا پرسيد : " اگر ناشنوا بودي باز هم به کلام من گوش مي سپردي ؟ "

چگونه مي توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم ؟! در يافتم شنيدن کلام حق الزاماً با گوش جسم نيست بلکه با گوش جان است . پاسخ گفتم : " بسيار دشوار بود ولي همچنان به کلام تو گوش مي سپردم . "

سپس خدا سوال کرد : " اگر لال بودي باز ذکر مرا بر زبان جاري مي ساختي ؟ "

چگونه مي توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گويم ؟! در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت مي گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي گيرد . هنگامي که ستمي بر ما روا مي گردد ، خدا را با الفاظ فکر و انديشه مان مي خوانيم .

پاسخ گفتم : " اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود ، اما خدايا همچنان ذکر تو را مي گفتم . "

خدا از من پرسيد : " آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟ "

با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد گفتم : " بلي تو را دوست دارم که حقيقت مطلق و يگانه واحدي . " با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما ...

خدا پرسيد : " پس چرا گناه مي کني ؟ "

پاسخ گفتم : " چون انسانم و بري از خطا نيستم . "

خدا پاسخ داد پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر مي شوي ، اما در هنگام مشکلات به سراغ من مي آيي ؟ "

هيچ پاسخي نداشتم که بگويم .

خدا ادامه داد : " پس چرا فقط در خلوتگاه مرا مي ستايي ؟ چرا تنها در در لحظات نيايش مرا مي جويي ؟ چرا خودخواهانه از من حمايت مي طلبي ؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هايت را مي خواهي ؟ "

تنها پاسخمم باران اشک بود که پهناي صورتم را پوشانده بود .

سپس گفت : " چرا شرمساري ؟ چرا حس تعلق را در خود نمي گستراني ؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه مي کني ، در حالي که شانه هاي من آماده ي پذيرش تو هستند ؟ "

سعي کردم پاسخي بگويم اما جوابي نداشتم .

" زندگي بهترين موهبت من به بندگان است . اين موهبت را تباه نکنيد . به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجوييد ، بشناسيد و بپرستيد ؛ اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد . نيازها و حاجت هاي شما را شنيدم و به يکايک آنها پاسخ گفتم . آيا براستي مرا دوست داريد ؟ "

توان پاسخ گفتن نداشتم . چگونه مي توانستم پاسخ گويم ؟! بي اندازه شرمسار شده بودم . ديگر عذري نداشتم . گفتم : " بار الها ! مرا ببخش ، از تو طلب عفو دارم که من بنده قدر نشناس و ناسپاس توام . "

خداوند فرمود : " اي بنده ! من رحمانم و خطاي خطاکاران را مي بخشم . "

از خدا پرسيدم : " جقدر مرا دوست مي داري ؟ "

خدا فرمود : " به آن ميزان که خارج از ادراک توست . "

و آنجا بود که خدا را با تمام وجود ستايش کردم ...

 

 

 

تلفن

در خواب نازي ساعت 3 صبح . صداي آهنگ مبايل

من: الو . سلام بفرماييد.

... : سلام بي‌وفا ديگه دوسم نداري.

من: باكي كار داشتين؟!!!!!!

... : با تو

من: شما؟!!

... : شوما نه سپيده

من: آقا نصفه شبي زده به سرت؟

... : نه دلم برات تنگ شده.

من : من كي هستم؟!!

... : پري رويا‌هاي من

من: نمي دونم چي بگم .

گوشي و خاموش مي‌كني .

 فردا ظهر صداي مبايل

من: سلام بفرماييد

... : سلام پري من

من : اگه يه بار ديگه زنگ بزني من مي‌دونم و تو

گوشيو ميگزاري

از طرف ... مسيج مياد :

براي دوست داشتن يك دقيقه براي عاشق شدن يك ساعت براي فراموش كردن يك عمر لازمه  .

جواب نمي‌دي و دوباره مسيج:

فكر مي‌كردم شيشه احساس نداره ولي تنها چيزي بود كه وقتي بخار داشت روش نوشتم دوست دارم منو فهميد وگريست.

اييييييييي خدااااااااا اين چرتو پرتا چيه حالا كه مزاحم نازل كردي يه  خوبش رو نازل مي‌كردي

 

 

 كسي كه هزار سال زيسته بود .

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و دو روز خط نخورده باقي مانده بود.پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيش تر از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سكوت كرد .جيغ زد و جارو جمجال راه انداخت . خدا سكوت كرد . به پرو پاي فرشته . انسان پيچيد . خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : عزيزم ، اما يك روز ديگر هم رفت .

 تمام روز را به بد و بيراه و جارو جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقي است . بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن . لا به لاي هق هقش ، گفت : اما با يك  روز ... با يك روز چكار مي توان كرد ؟.. . خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن  را تجربه كند ،گويي كه هزار سال زيسته است .آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد .

آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي كن . او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد ،‌ اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي  انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟

  بگذار اين يك مشت زندگي را هم مصرف كنم . ان وقت شروع به دويدن گرد ، زندگي را به سرو رويش پاشيد  زندگي را نوشيد ‌، زندگي را بوييد ، چنان  به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، پا روي خورشيد بگذارد .

 او در آن روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد ، اما .... در همان يك روز دست  بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد ، كفشدوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد ، به آن هاي  كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آن ها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت برد و سرشار شدو بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود.


+ نوشته شده توسط احمدزاده در سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 23:29 |
يه چند تا داستان

معامله با خدا

رو به مادربزرگم كردم و گفتم : مادر بزرگ تو كه در جريان معامله من با خدا هستي ، پس لااقل به سوالاتي كه در ذهن دارم جواب بده ؟

مادربزرگ گلدوزي اش را كنار گذاشت و گوش داد و من شروع كردم :

- من از خواسته بودم به من زور و بنيه بده

مادر بزرگ : ولي اون سر راهت مشكلات قرار داد تا نيرومند بشي !

گفتم : من از خدا عقل و تدبير خواستم .

مادربزرگ : و خدا مسائل لاينحلي پيش پات قرار داد !

گفتم : من از خدا پول خواستم .

مادربزرگ : و خدا بهت قدرت فكر داد !

گفتم : من خواستم كه خدا بهم شهامت عطا كنه .

مادربزرگ : و خدا خطر برات به وجود آورد !

گفتم : من از خدا خواستم به من عشق بده .

مادربزرگ : و خدا افراد بدبخت و بيچاره اي سر راهت قرار داد ....

گفتم : من از خدا طلب بركت كردم .

مادربزرگ : و خدا بهت فرصت داد !

كمي از حرفهاي مادر بزرگم عصبي شدم و گفتم : ولي مادربزرگ من هيچ كدام از چيزهايي كه از خدا خواستم دريافت نكردم !

مادر بزرگ خنديد و گفت : ولي اگر فكرش رو بكني به همه چيزهايي كه نياز داشتي رسيدي درسته ؟

فكر كردم ديدم حق با مادر بزرگ است و دست او را بوسيدم .

 

  

اشك و شادي

مرد ثروتمندي با هشت پسر و دخترش و نوه هايش در يك باغ بزرگ زندگي ميكرد و با اينكه همه چيز داشت نگران فرزندانش بود كه به خاطر ثروت او ، هيچ كدام كار نمي كردند و زحمت نمي كشيدند . يك روز مرد ثروتمند فكري به سرش زد و ....

فردا صبح هركدام از پسرها و دخترها و عروشها و دامادها و نوه ها كه مي خواستند از وسط جادة باغ بگذرند ، چشمشان به تخته سنگ بزرگي افتاد كه راه عبور ومرور آنها را سخت كرده بود . اما آنها كه نمي دانستند مرد ثروتمند از پنجره اتاقش دارد انها را نگاه مي كند ، بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه لااقل سنگ را از سر راه بقيه اعضاي خانواده بردارند ، از كنار تخته سنگ  گذشتند و رفتند .خورشيد كم كم داشت غروب ميكرد و مرد ثروتمند از ديدن آن صحنه ها سخت متأثر شده بود كه ناگهان متوجه شد پيرمرد خدمتكار در حالي كه لوازم زيادي در دست داشت همين كه به تخته سنگ رسيد ، لوازمش را پايين گذاشت تا و به هر سختي بود تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور كرد و ... كه در همان لحظه چشمش به يك كيسه پر از صد دلاري افتاد . پيرمرد خدمتكار داخل كيسه را نگاه كرد تا شايد نشانه اي داشته باشد و بتواند صاحب كيسه را پيدا كند كه يادداشتي را وسط بسته هاي صد دلاري ديد كه نوشته شده بود : هر سد و مانعي كه سرراهتان باشد ، مي تواند مسير زندگيتان را تغيير دهد ، به شرط آنكه سعي كنيد آن مانع را از سر راه برداريد !

پيرمرد خدمتكار خوشحال بود ، اما پيرمرد ثروتمند به حال فرزندانش اشك مي ريخت .

 

 

 

پيرمرد خوشبخت

فرمانده و مالك يك بخشي  در شهر و قلمرو  قدرتش همه چيز داشت ، ثروت زياد ، كارخانه هاي فراوان ، همسري با وفا و فرزنداني قدرشناس و مهربان و ...

اما با همه اين نعمت هاي بيكران ، مدام احساس ميكرد كه خوشبخت نيست اما چرا؟ اين را نميدانست !

در حالي كه ميديد برخي از مردم شهر واقعا خوشبخت هستند ! تا اينكه پيش خود فكر كرد : شايد اگر منهم همرنگ آنها بشوم ، خوشبخت بشوم . لذا مامورانش را صدا كرو و گفت : برويد داخل شهر بگرديد و هركسي را كه ديديد احساس خوشبختي ميكند ، او را به نزد من بياوريد و پيراهن تنش را هزار

دلار از او بخريد و آن را بر تن من كنيد تا شايد منهم مانند او احساس خوشبختي كنم !

ماموران راهي شهر شدند و از صبح در هر گوشه كناري هر كسي را ديدند ، از او پرسيدند آيا تو واقعا احساس خوشبختي ميكني ؟؟

بعضي ها آنها را مسخره مي كردند و برخي ميخنديدند و چند نفري هم كه فكر مي كردند ماموران مسخره شان مي كنند با چوب و سنگ دنبال آنها مي كردند !

هوا داشت تاريك مي شد و ماموران كه در سراسر شهر يك خوشبخت نيافته بودند نگران خشم فرمانده خود بودند و ....

كه در راه برگشت پيرمرد سرخ پوستي را ديدند كه مشغول تماشاي غروب خورشيد بود و لبخندي بر لب داشت از او پرسيدند : آيا تو احساس خوشبختي ميكني

؟؟

پيرمرد سرخ پوشت با قاطعيت گفت : بله كاملا !

ماموران بلافاصله او را با خود به نزد فرماندار بردند و سرخپوست را در راهرو نگه داشته و به سلطان گفتند : يك نفر را كه مي گويد خوشبختم پيدا كرديم !

فرمانده با خوشحالي گفت : هر قدر پول مي خواهد به او بدهيد و پيراهنش را بگيريد و براي من بياوريد !

ولي ماموران سرشان را پايين انداختند !!!

فرمانده دوباره تكرار كرد و ماموران باز هم سرشان را پايين انداختند .

لذا فرمانده با عصبانيت گفت يا جواب بدهيد يا سرتان را مي برم .... چرا پيراهنش را براي من نمي آوريد ؟؟

رئيس ماموران در حالي كه سرش پايين بود گفت : قربان نمي توانيم اين كار را بكنيم ، زيرا پيرمرد سرخپوست حتي پيرهني براي پوشيدن هم ندارد !!! پيراهن  تنش را هزار دلار از او بخريد و آن را بر تن من كنيد تا شايد منهم مانند او احساس خوشبختي كنم !

ماموران راهي شهر شدند و از صبح در هر گوشه كناري هر كسي را ديدند ، از او پرسيدند آيا تو واقعا احساس خوشبختي ميكني ؟؟

بعضي ها آنها را مسخره مي كردند و برخي ميخنديدند و چند نفري هم كه فكر مي كردند ماموران مسخره شان مي كنند با چوب و سنگ دنبال آنها مي كردند !

هوا داشت تاريك مي شد و ماموران كه در سراسر شهر يك خوشبخت نيافته بودند نگران خشم فرمانده خود بودند و ....

كه در راه برگشت پيرمرد سرخ پوستي را ديدند كه مشغول تماشاي غروب خورشيد بود و لبخندي بر لب داشت از او پرسيدند : آيا تو احساس خوشبختي ميكني ؟؟

پيرمرد سرخ پوشت با قاطعيت گفت : بله كاملا !

ماموران بلافاصله او را با خود به نزد فرماندار بردند و سرخپوست را در راهرو نگه داشته و به سلطان گفتند : يك نفر را كه مي گويد خوشبختم پيدا كرديم !

فرمانده با خوشحالي گفت : هر قدر پول مي خواهد به او بدهيد و پيراهنش را بگيريد و براي من بياوريد !

ولي ماموران سرشان را پايين انداختند !!!

فرمانده دوباره تكرار كرد و ماموران باز هم سرشان را پايين انداختند .

لذا فرمانده با عصبانيت گفت يا جواب بدهيد يا سرتان را مي برم .... چرا پيراهنش را براي من نمي آوريد ؟؟

رئيس ماموران در حالي كه سرش پايين بود گفت : قربان نمي توانيم اين كار را بكنيم ، زيرا پيرمرد سرخپوست حتي پيرهني براي پوشيدن هم ندارد !!!

 

 

نظر دادي كه دادي وگرنه اگه نظر ندي ي ي ي ي ي

خب به درك كه نظر ندادي ميگي چيكار كنم؟؟؟؟


+ نوشته شده توسط احمدزاده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 و ساعت 2:1 |
ميخوام بهش بگم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
--------------------------------------------------------------------------------
سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

+ نوشته شده توسط احمدزاده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 و ساعت 20:42 |
ويروس چت

مراحل رشد و نمو و زندگي چت در انسان(پسران)

چت معمولاً با اين شروع ميشه که شخص ميبينه دوستاش ميگن تو چت دختر تور ميکنيم !اين جناب رو جو ميگيره و مودم مي خره.اين تولد ويروس چت در بدن انسانه.خلاصه جناب اولين چيزي که ميريزه تو هاردش ياهو مسنجره!يارو شروع ميکنه به چت کردن و معمولاً اولش ضد حال مي خوره.چون سرعت تايپش پايينه.يواش يواش سرعت تايپ بعضي چيزا مثل salam/asl plz بالا ميره و از چت کردن خوشش مياد.تو اين مرحله کارش ميشه رفتن به رومها و pm دادن به همهء دختراي روم و معمولاً salam/asl plzميشه اولين چيزي که تو pmهاش پيدا ميکني!(از اين IDها 80% پسرن)مرحلهء بعدي رفتن تو روم اصليه که از اونجا چت ميکنن و از اونجا خوششون مياد و در ادامهء همين مرحله talk گرفتن خوراکش ميشه و شروع ميکنه به کل کل به پسرا و دعوا سر دخترا!!!در پايان اين مرحله شخص احساس ميکنه که talk گرفتن زياد حال نميده و براي ارضاي خودش ميره سراغ يه کار توپ که بتونه باهاش حسابي حال کنه.تو اين مرحله،اول يه IDدختر ميسازه و ميره با پسرا چت کنه.تو اين مرحله از اينکه تا وارد يه روم ميشن و همه بهشون pm ميدن لذت ميبرن و ميگن:اي بابا سرمون شلوغ شدااااااااااااااا.تو اين مرحله سرعت تايپشون عالي ميشه. يه مدت ديگه ميگذره ميبينه بابا اينم مال نشد.شروع ميکنه با IDدختر،با دخترا رفيق شدن.که آخرشم همين که به دخترا ميگه من پسرم يا فحش ميدن و ignore ميکنن يا هم که ميگن بهتر!!!پس از مدتي IDدختر رو رها ميکنن و ميرن سراغ IDقبلي خودشون.تو اين مرحله،اگه يه نگا به ليست دوستاشون بندازي ميبيني که نصفشون کساني هستند که جناب رو با اسم مستعار ميشناسن و فکر ميکنن که حاجيمون مايه دارترين پسر دنياست و نصف ديگه اونايي هستن که حاج آقا رو کامل کامل ميشناسن.واسه همين خاطر ليست Add Friendرو به دو قسمت اونايي که ميشناسنش و نميشناسن تقسيم ميکنه.مرحله بعدي اونه که حاجي جون از روم زده ميشه و فقطAdd Friendخودشو حفظ ميکنه و ديگه حال و حوصلهء pmدادن به خانوماي روم رو نداره.تو اين مرحله فقط دنبال IDدخترايي که ميشناسه ميگرده و Add ميکنه و بلافاصله معرفي ميکنه.مرحلهء بعدي خطرناکترين مرحلهء چته که براي بعضيا طولاني مدت و براي بعضيا که زود تموم ميشه ،سه ماه بيشتر طول نميکشه.تو اين مرحله همه بسيار معتاد چت شدن و بد جوري از لحاظ روانشناسي ضربه ميخورن و به طور کامل تضعيف روحيه ميشن.اين مرحله که من اسمشو سنگي شدن گذاشتم،مرحله ايه که طرف بدون دليل online ميشه و مي خواد offline messageبخونه،در حالي که يک دقيقه پيش چک کرده بود!تو اين مرحله وقتي يارو online ميشه،خودشم نميدونه واسه چي online شده.خودتم حس ميکني که از جنس سنگ شدي و عاطفه حاليت نميشه.امان از دست اين مرحله که با افکار همه بازي ميکنه تا جايي که شبا خوابAddFriendتو ميبيني!چون تو چت به راحتي خالي ميبستي،حالا هم راحت به بابا مامان دروغ ميگي!تو اين مرحله انگار که همش منتظر پيغام کسي هستي و همش ميري ببيني که پيغام گذاشته يا نه و اگه نذاشته بود از دستشون الکي دلخور ميشي!تو اين مرحله که باشي،از هر چيزي مهمتر،چت کردنت ميشه و بيشتر به بقيه پرخاش ميکني.يه هو چشات رو باز ميکني ميبيني افت تحصيلي پيدا کردي. نميتوني ونميدوني چطور جبرانش کني.بعضيا تو اين مرحله اينقدر online ميشن که دوستاش بهش ميگن YahooHelper،يارو هم حال ميکنه!اين مرحله معمولاً با کمبود پول براي پرداخت قبض تلفن و پول Account تموم ميشه.آخر ترک کردنشم معمولاً تو کافي نته که هفته اي دوسه بار بيشتر online نميشه و OfflineMessageميخونه.توي ترک اين مرحله است که يه چيزايي راجع به بوت و هک و کرک و اين جور چيزا به گوشش ميخوره و واسش جالب ميشه.پس دوباره پاشو ميذاره تو چت و اينترنت.اولش که داره ياد ميگيره،هر جا ميره ميگه:من هک ميکنم و از اين جور حرفا.در صورتي که تازه داره ياد ميگيره.ميزان online شدن تو اين مرحله،متوسطه.يعني نه کم و نه زياد.اين مرحله اينقدر واسشون شگفت آور و هيجان انگيزه که تا آخر هک پيش ميرن و وقتي هم که خوره هک شدن،ميبينن که اگه جايي نمي گفتن ما هک بلديم بيشتر به نفعشون بود.اين جور آدما معمولاً روزي نيم ساعت online ميشن و هر دفعه با هزاران pm روبرو ميشن.!!!

ولي خداييش يك كم فكر كنيم ببينيم همينجوري نيست؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمدزاده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384 و ساعت 14:54 |
گفته هايي از عشق

جعبه اي براي عشق

مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه آمد و ديد که دخترش گران ترين کاغذ زرورق کتابخانه او را براي آرايش يک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را بخاطر اينکه کاغذ زرورق گرانبهايش را براي آراستن يک جعبه بي ارزش هدر داده تنبيه کرد و دختر کوچک آن شب با گريه به بستر رفت و خوابيد . روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است . مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را براي هديه تولدش مصرف کرده است . او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد . اما با کمال تعجب ديد که جعبه خالي است . مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالي هديه نيست و بايد چيزي درون آن قرار داده مي شد . اما دخترک با تعجب به پدر خيره شد و به او گفت که نزديک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدرهروقت دلتنگ شود با باز کردن جعبه يکي از بوسه ها را مصرف کند .

مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خود داشت و هر روز که دلش مي گرفت در آن جعبه را باز مي کرد و بطور عجيبي آرام مي شد . هديه کار خود را کرده بود . 

 

 

 

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته.شاعر پر فرشته را لاي دفترش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت.و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت: ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيراشاعري که بوي آسمان را بشنود زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد آسمان برايش تنگ.

فرشته  دست شاعر را گرفت تا راههاي آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه هاي زمين را به او معرفي کند. شب که هر دو به خانه برگشتند روي بالهاي فرشته قدري خاک بود وروي شانه هاي شاعر چند تا پر...

فرشته پيش شاعر آمد و گفت: مي خواهم عاشق شوم.شاعر گفت: نه تو فرشته اي و عشق کار تو نيست.فرشته اصرار کرد و اصرار کرد.شاعر گفت اما پيش از عاشقي بايد عصيان کرد و اگر چنين کني از بهشت اخراجت مي کنند. آيا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده اي؟ اما فرشته باز هم پا فشاري کرد آنقدر که شاعر به ناچار نشاني درخت ممنوعه را به او داد.فرشته رفت و از ميوه ي آن درخت خورد اما پرهايش ريخت و پشيمان شد. آن گاه پيش خدا رفت و گفت: خدايا مرا ببخش من به خودم ظلم کرده ام عصيان کردم و عاشق شدم. آيا حالا مرا از بهشت بيرون ميکني؟

ـ پس تو هم اين قصه را وارونه فهميدي! پس تو هم نمي داني تنها آن که عصيان مي کند و عاشق مي شود مي تواند به بهشت من وارد شود! و آن وقت خدا نهمين در بهشت راباز کرد. فرشته وارد شد و شاعر را ديد که آنجا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط!فرشته حقيقت ماجرا را برايش گفت. اما او باور نکرد.

آدم ها هيچ کدام اين قصه را باور نمي کنند.تنها آن فرشته است که مي داندبهشت واقعي کجاست!


+ نوشته شده توسط احمدزاده در جمعه بیست و دوم مهر 1384 و ساعت 1:19 |
يك كم از عشق

 عشق

نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد . بهش گفتم : کمک مي خواي ؟

گفت : نه .

گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم .

گفت : نه ، خودم جمع مي کنم .

گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟

نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم .

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق ، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن ، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ،ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده .

ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره .

گفتٌ تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد . و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ، انگاري فهميد تو دلم چي گفتم . برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم . گفتٌ اينبار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود .

برگرفته از وبلاگ عشق بازي نيست

 

 چي باشيم چي نباشيم

قاطع باشيم اما لجباز نباشيم /// صبور باشيم اما مظلوم نباشيم /// حاكم باشيم اما ظالم نباشيم/// شجاع باشيم اما احمق نباشيم /// راضي باشيم اما قانع نباشيم /// بذله گو باشيم اما هرزه گو نباشيم /// جاري باشيم اما ويرانگر نباشيم /// صريح باشيم اما گستاخ نباشيم /// ساكت باشيم اما بي صدا نباشيم /// طناز باشيم اما لوده نباشيم /// منتظر باشيم اما علاف نباشيم /// راحت باشيم اما بي خيال نباشيم /// محتاط باشيم اما ترسو نباشيم /// سرشار باشيم اما لبريز نباشيم /// متواضع باشيم اما ذليل نباشيم /// حساس باشيم اما زودرنج نباشيم /// تيز بين باشيم اما عيب بين نباشيم /// سريع باشيم اما عجول نباشيم /// بزرگ باشيم اما متكبر نباشيم .

 

 عشق و ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟"

استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!"

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟"

و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."

استاد گفت: "عشق يعني همين!"

 

شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"

استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي!"

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."

استاد باز گفت: "ازدواج هم يعني همين!!"


+ نوشته شده توسط احمدزاده در یکشنبه دهم مهر 1384 و ساعت 0:54 |
مواظب پاره آجرها باشيم

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدي مي گذشت . نا گهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان يک پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد . و ديد که اتومبيلش سدمه زيادي ديده است . به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد . پسرک گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو ، جايي که برادي فلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود جلب کند . سپرک گفت : " اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبور مي کند برادر بزرگم از روي صندلي چرخ دارش افتاده بود و من زور کافي براي بلند کردنش ندارم . براي اينکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده کنم ." مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذر خواهي کرد . برادر پسرک را بلند کرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گران قيمتش شدد و به آرامي به راهش ادامه داد .

در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند .

خدا در روح ما زمزمه مي کند و با قلب ما حرف مي زند . اما بعضي وقت ها زماني که ما وقت نداريم گوش کنيم ، او مجبور مي شود که پاره آجري به سمت ما پرتاب کند . اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يا نه !


+ نوشته شده توسط احمدزاده در سه شنبه پنجم مهر 1384 و ساعت 2:7 |
دعاي زن

لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند.

جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم

جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من

خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟لوئيز گفت : اينجاست .

- « ليست‌ات را بگذار روي ترازو به اندازه ي  وزنش هر چه خواستي ببر . » !!

لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت .خواربارفروش باورش نمي‌شد .

مشتري از سر رضايت خنديد .مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي  ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود

« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد .

« بر گرفته از كتاب لبخند خدا »


+ نوشته شده توسط احمدزاده در سه شنبه پنجم مهر 1384 و ساعت 2:3 |
This Template Designed By : Hadi Mohammadi - T3MP