سلام دارم خدمت دوستان هميشگي اين وبلاگ
متاسفانه به خاطر بعضي دلايل و اتفاقهايي كه برام پيش اومده و همچنين نداشتن حس و حال اين وبلاگ ديگه آپديت نميشه
البته دنبال كسي ميگردم كه بتونه اين وبلاگ رو سر پا نگهداره و بشه مدير اين وبلاگ (چون واقعا دلم نمياد كه اين وبلاگ رو حذف كنم ولي اگه كسي پيدا نشه مجبورم حذفش كنم)
علي ايحال اومدم از همتون خداحافظي كنم
از همه دوستاني كه پابه پاي من تو اين وبلاگ بودند
كسايي كه نظر دادن
انتقاد داشتند
تشويقم كردند
از همشون ممنونم
از تمامي دوستاني كه آيدي هاي زير رو تو اد ليستشون دارن ميخوام كه اينهارو حذف كنند .. چون اين آيدي ها از سرور ياهو حذف شدند .
Mosalase_bermoda
Khompareh_blogfa
Harfayeman
موفق و مويد باشيد
در پناه حضرت حق
سلام دارم خدمت دوستان هميشگي وبلاگ خمپاره
ارزش يك سال را از دانش آموزي بپرس كه در امتحانات پايان سال رد شده است و قرار است كه يك سال ديگر كتابهاي تكراري را ورق بزند.
ارزش يك ماه را از مادري بپرس كه طفل نارسش فقط يك ماه زودتر به دنيا آمده و حالا چكيده هشت ماه آرزوهاي طلايي اش زير چادر اكسيژن تلف شده است.
ارزش يك هفته را از نويسنده هفته نامه اي بپرس كه همه هفته گذشته سرش شلوغ بوده و در آغاز هفته جديد بايد گزارشش روي ميز سردبير باشد.
ارزش يك ساعت را از دو چشم انتظار بپرس كه براي ديدن هم سر قرار لحظه شماري مي كنند.
ارزش يك دقيقه را از مسافر جامانده اي بپرس كه يك دقيقه پيش قطارش بدون او را افتاد.
ارزش يك ثانيه را از كسي بپرس كه فقط يك ثانيه ترمزش دير گرفت و حالا به جسدي كف خيابان خيره شده است.
ارزش يك صدم ثانيه را از دونده اي بپرس كه در المپيك نقره گرفت.
شايد مطلب بالا تكراري بود ولي براي اين دوباره گذاشتمش كه بگم قدر سال آينده رو بدونيم .
چون از روز اول سال 86 ما چهار فصل ، دوازده ماه ، 52 هفته ، 365 روز ، كه ميشه معادل 8760 ساعت يا 525600 دقيقه يا 31536000 ثانيه و ميليون ها ميليون لحظه داريم كه هر لحظه اش ميتونه برامون سرنوشت ساز باشه .
لحظه هايي كه هر كردوم رو با تكيه بر خدا و باورها و توانايي هاي خودمون ميتونيم به هر كدوم از اونها رنگي بديم ولي قبلش بايد بدونيم كه دنيا رنگين كماني از همه رنگ هاست .
اميدوارم در سال جديد سهم من و تو از رنگ هاي آبي سبز صورتي باشه ولي يه چيز مهم تر اينه كه خاكستري و قهوه اي و سياه هم رنگ هايي از اين چرخ و فلك هستش .
اگه روزي سياهي جلو پامون رو گرفت خيالي نيست چون ميگذرد .
بهر حال طبق معمول و عادت اينجور مواقع ذكر يادي از دوستان ميكنيم .
البته وبلاگ خمپاره تو اين مدت خيلي دوست پيدا كرده اونقدر زياد كه واقعا از اينكه بخوام اسم كسي رو ببرم زبونم قاصره و مطمئنا اسم كساني جا ميماند و باعث دلخوري ميشه .
علي ايحال از تموم كساني كه تو اين مدت با ما هم قدم و همراه بودند و با خواندن مطالب وبلاگ و همچنين بعضا با دادن نظرات زيبا و سازنده ما رو كمك كردند ممنون و متشكر هستيم .
جديدا هم وبلاگ دوباره بعد از مدتي با چندين نويسنده فعال تر شده .
و شايد كه چندين پست گذشته وبلاگ بيشتر گرايش به آموزش داشته ( كه مثل معروف به كسي كه ماهي ميخواد ماهي نده ماهيگيري ياد بده هستش) براي همين تصميم بر اين بوده كه ابتدا بيشتر مسائل آموزشي كه همه تجربه هاي شخصي بوده رو بذاريم تا كم كم مسائل و موارد كاربردي را در وبلاگ قرار بديم .
البته قصد اون رو هم داريم كه در سال جديد با اضافه شدن چند نويسنده ديگر در وبلاگ بخش هاي بيشتر و متنوع تري رو در اختيار خواننده هاي عزيز قرار بدهيم (قسمت هايي مانند ايران شناسي و چهره هاي ماندگار و موبايل و نرم افزار هاي موبايل و بازي و.....و همچنين راه اندازي انجمن هاي تخصصي وبلاگ)
و انشالله در سال جديد با تواني بيشتر و مطالبي بهتر و جديدتر در كنار شما دوستان هميشگي هستيم كه اميدواريم مورد قبول شما قرار بگيره و در كنار اينها از شما عزيزان ميخواهيم كه با معرفي اين وبلاگ به ديگر دوستان و همچنين با دادن نظرات زيبايتان در مورد روند و روش وبلاگ به ما كمك كنيد .
در انتها به پايان آمد دفتر سال 85 ولي حكايت سالها همچنان باقيست
از طرف همه نويسندگان وبلاگ اين عيد را به همه شما دوستان عزيز تبريك ميگم و اميدوارم كه سالي با لحظات خوش و پيروزي داشته باشيد .
كوچيك همتون
احمدزاده
با سلام خدمت دوستان هميشگي وبلاگ .
اول از همه فرارسيدن ايام الله دهه فجر رو بر همه ايران زمينان تبريك ميگم .
دوم بايد بگم كه اين پست اولين به روزرساني مشترك و گروهي وبلاگ هستش .
رسما از امروز وبلاگ كار گروهي خودش رو شروع كرد و اميدوارم بتونيم دوباره با كلي مطالب متنوع و جالب در خدمت شما باشيم .
ما رو در انجام امورات وبلاگ تنها نذاريد .... انتقاد و پيشنهاد فراموش نشه .
منتظر نظرات سازنده همه شما خواننده هاي عزيز هستيم .
و در شناساندن اين وبلاگ به ديگر دوستانتان همراه ما باشيد
سوم اينكه سعي ما بر اين هست كه وبلاگ رو هر دو سه روز يكبار آپديت و به روز كنيم پس با ما باشيد
چوپان دروغگو (نسخه هاي جديد!)
يك :
با صداي گرگ آمد گرگ آمد مرد بيل و چماق به دست به طرف محل صدا رفتند .
وقتي به آنجا رسيدند ديدند چوپان دارد به آنها مي خندد و فهميدند گرگي در كار نبوده است ....
شب شده بود . چوپان كنار لاشه هاي گوسفندانش ، هنوز داشت گريه ميكرد .
دو :
ده پر از ولوله بود . مردم و جلوتر از همه كدخدا بيل و چماق و داس به دست به طرف تپه اي كه گوسفندان مي چريدند مي دويدند . چوپان با ديدن مردم به صداي بلند شروع به خنديدن كرد .....
...... دو روز بعد تا چوپان حواسش سر جا بيايد ، نگهداري از گوسفندان با سر ، يك دست و يك پاي شكسته برايش كمي سخت شده بود .
سه :
با شنيدن فرياد گرگ آمد گرگ آمد . مردم چماق هايشان را كه براي روز مبادا پنهان كرده بودند برداشتند و به كمك چوپان رفتند . ولي ديدند از گرگ خبري نيست و چوپان دارد به آنها مي خندد .
با شكايت اتحاديه چوپانان مقيم ده و جمعي از نيروهاي مردمي ، چوپان دروغگو به جرم نشر اكاذيب و تشويش اذهان عمومي به دوسال انفصال دائم(!) از هر گونه خدمات گوسفندي، محكوم شد .
چهار :
چوپان دروغگو فرياد زد : گرگ آمد گرگ آمد . نيم ساعت طول كشيد تا مردم با بيل و داس خود را به تپه اي كه گوسفندان بودند برسانند .
و بعد از خردن يك كباب حسابي ، نشستند و با گرگ چپق هم كشيدند!
پنج :
چوپان دروغگو فرياد زد : گرگ آمد گرگ آمد . ولي وسط گرگ آمد دوم صدايش قطع شد . مردم خيلي نگران سدند كه نكند اين بار واقعا گرگ آمده است و همه براي كمك رفتند .
در راه زن چوپان را ديدند كه دارد بر ميگردد و با خود چيزهايي ميگويد :
مرتيكه فلان فلان شده ! توي ده يك ذره آبروي براي ما نگذاشته است .
شش :
گرگ ها پنج روز بود كه تا فاصله پنجاه و پنج متري گوسفندانش مي امدند و تا چوپان فرياد ميزد گرگ آمد گرگ آمد در مي رفتند .
مردم فكر ميكردند چوپان دروغ مي گويد و نسبت به او بي اعتماد شدند .
روز ششم كه گرگ ها با يك كاموين آمدند و گوسفندها را بردند ، هم چوپان فرياد زد گرگ آمد و هم مردم آمدند . اما دير رسيده بودند .
فقط يك برگه چركنويس از گرگ ها به جا مانده بود كه متوسط زمان رسيدن مردم به محل چرا محاسبه شده بود .
برگزيده سومين جشنواره طنز مكتوب . دي ماه 85
برگفته از روزنامه كيهان تاريخ سه شنبه 26/10/85
پينوشت:
با هر شنبه و تفالي به حافظ چطوريد ؟
اي حافظ شيرازي .. تو كاشف هر رازي ... بر ما نظري اندازي ... تو را به شاه چراغ ... تو راه به شاخ نبات
شعر حافط همه بيت الغزل معرفت است آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش
آرزوهايت را يادداشت کن، خداوند آن ها را فراموش نمي کند اما تو از خاطرت مي رود آن چه امروز داري، خواسته ديروزت بوده است
تا روزي و به روزرساني ديگر
يا علي مدد
كوچيك همتون احمدزاده
بالاخره اين داستان تموم شد .(به خاطر بدقولي شرمنده )
با انتهاش كاري ندارم ولي گذاشتن اين داستان براي من حاصلش پيدا كردن دوستاي خيلي خيلي خوبي براي خودم و وبلاگم بود .
شايد باز هم از اين داستانهاي دنباله دار بذارم .!!!!
قصه عشق ـ (اخرين فصل)
بيش از يك هفته بود كه از نازنين خبر نداشتم............ زنگ ميزدم هيشكي جواب نميداد..............با خودم گفتم : خيلي بايد خوش گذشته باشه ......... كه بر نگشتن.............از همون صبح كه از خواب بلند شدم حالم خوب نبود .............اما بايد به دانشكده ميرفتم..................بايد كار هام رو سرو سامون ميدادم .....چون وقتي نازنين ميومد تا بيست ، بيست و پنج روز بايد در خدمت فرشته مهربونم مي بودم ...........نزديك ظهر سري زدم به خونه سحر............... نبود ............... همسايه ش گفت ظاهرا از ايران مهمون داره رفته فرودگاه دنبالشون...............نميدونم چرا ......................... كمي جا خوردم.............. اما به روي خودم نياوردم ............براي خريد به چند فروشگاه سر زدم ...هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم............اما چون تعداد كسايي كه ميومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم...............از مواد خوراكي گرفته ......تا وسايل خواب................بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم...................حس بدي داشتم.....................اصلا حالم خوب نبود ............... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم .................همين كار رو هم كردم......................يك ساعتي زير دوش آب سرد واسادم ..........
حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون .................داشتم كفشم رو ميپوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد......................به طرف در رفتم و در رو باز كردم.......................سحر پشت در بود .....................هراس ورم داشت...............صورتش مثل گچ سفيد شده بود........................................با ترس پرسيدم : چي شده ؟ ..................... نگاهي به پشت در ، محلي كه من قادر به ديدنش نبودم كرد..........................بي اختيار خودم رو تا كمر بيرون كشيدم ......................با تعجب سپيده و داريوش رو ديدم ......................اونها هم وضعي بهتر از سحر نداشتن .................. با التماس گفتم چي شده ..............
اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود ..................خودم رو عقب كشيدم و به در تكيه دادم ....................داريوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و سپيده هم داخل شدن و دست ديگم رو گرفتن ...................گفتم : تو رو خدا يكي به من بگه چي شده ...................سحر و سپيده زدن زير گريه.................يقه داريوش رو گرفتم و با فرياد گفتم : ميگين چي شده يا نه ؟................هيچ وقت داريوش رو اينجور منقلب نديده بودم...............دوباره سرش داد كشيدم و گفتم : نمي خواي حرف
بزني ؟.................اونم به گريه افتاد........................همينجور كه گريه ميكرد آروم دست من رو از يقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : ............
نا......ز............نين......................مثله منگا نيگاهش كردمو با التماس و بغض گفتم : نازنين چي؟..............در حاليكه اشگ مثل سيل از گونه هاش جاري شده بود گفت : نازنين مرد...................ديگه چيزي نفهميدم ..........................
پايان
نازنين در روز بيست و ششم خرداد هزارو سيصدوپنجاه و هفت در يك نصادف رانندگي در جاده هراز جان به جان آفرين تسليم كرد.در اين سانحه هيچيك از سرنشينان ديگر ماشين حتي خراشي كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنين بر اثر برخورد سر به شيشه جلوي ماشين دچار ضربه مغزي گرديد و بيدرنگ جان سپرد....................سه روز بعد از اين حادثه در روز بيست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنيدن اين خبر دچار حمله قلبي گرديد و بمدت بيست و هفت روز در بخش آي سي يو بيمارستاني در پاريس بستري گرديد اما تلاش كادر پزشكي بي نتيحه ماند و احمد تهراني در روز بيست و پنج تير ماه يكهزار سيصد و پنجاه و هفت به نازنين پيوست...............
روحشان شاد
پايان
پينوشت 1 :
انشالله اين آخرين پستيه كه دارم يه نفري مينويسم . دو تا از عزيزان قول همكاري دادند .
وحيد و يكتاي عزيز از اينكه قبول زحمت كرديد ممنون .
پينوشت 2 :
وبلاگ رو تا آخر سال ميخوام سه نفره بچرخونم و اگه بعدش ديدم كه كشش دارم ميخوام نويسنده هاي بيشتري به جمع اضافه كنيم .
پينوشت 3 :
مدیر وبلاگ ترنجستان منو به بازي يلدا دعوت كردند و با اينكه بازي جالبي هستش ولي اصلا حس شركت كردن رو نداشتم . همینجا ازشون پوزش میطلبم .
سلام دارم خدمت دوستان هميشگي وبلاگ
واقعا نميخواهيد خبر بگيريد كه چرا اينجا آپديت نميشه ؟؟؟
بابا يك كم معرفت يك كم رفاقت !!! معلوم نيست سرتون كجا گرمه !!!
خب اشكال نداره منم قرار بود اينبار همه داستان رو بذارم تا خيال هممون راحت بشه نامردي كردم و قسمت اصل داستان رو نگه داشتم و بقيش رو گذاشتم .
پس شد يك قسمت با قيمانده كه حتما حتما تا قبل 20 دي ماه براتون ميذارم .
به خودم مسلط شدم و با لبخندي كه خيلي هم از سر رضايت نبود جواب سلامش رو دادم...............توي اين موقعيت اين يكي رو كم داشتم.............خيلي آروم و مودبانه گفت : سوار شو...........و در رو باز كرد.............حال و حوصله بحث كردن رو نداشتم......سوار شدم......خستگيه يه راهپيمايي طولاني ، زماني خودش رو نشون داد . كه روي صندلي نرم و راحت پورشه نشستم..........بدون اينكه حرفي بزنه حركت كرد.......من هم بدون اينكه سعي در گفتگويي كنم........به افكار عميق خودم فرو رفتم...............خيلي دلم ميخواست بدونم براي چي به فرانسه اومده...........ميدونستم اين ملاقات بخصوص درست بعد از رفتن نازنين مطلقا نميتونه تصادفي باشه..........تصميم گرفته بودم يكبار براي هميشه تكليفم رو باهاش روشن كنم . از اين موش و گربه بازي هم ديگه خسته شده بودم......اگر قرار ميشد اينجا تمومش نكنم. هرگز نميتونستم..............به هدفم دست پيدا كنم..............بيست دقيقه اي رانندگي كرده بود و تقريبا پاريس رو دور زده بود...............................گفتم : ميشه بپرسم كجا داريم ميريم...............جواب داد : الان ديگه ميرسيم.............و دوباره سكوتي سنگين حاكم شد ...................... معلوم بود اونم توي افكار خودش غوطه ور بود......... ده دقيقه ديگه به رانندگي ادامه داد و بالا خره در مقابل يه رستوران كوچيك و دنج كه در ميون يه محوطه طبيعي بزرگ قرار گرفته بود ، نگه داشت............
نميدونستم كجاييم.........اما هر جا بوديم داخل پاريس نبوديم............بعد ها فهميدم كه اونجا يكي از شهركهاي خش آب و هوا و عيان نشين اطراف پاريسه ................
پياده شديم و به طرف رستوران رفتيم.................هيچكدوم اشتهايي نداشتيم ................ پس فقط دو تا قهوه سفارش داديم.............باز تا زماني كه قهوه ها رو آوردند سكوت مطلق حاكم بين ما دوتا بود ..............گارسون قهوه ها رو آورد و دنبال كار خودش رفت.............در يك لحظه هردو به حرف اومديم.............و بلافاصله بدون اينكه چيز مشخصي گفته شده باشيم هردو دوباره سكوت كرديم..........اما اين سكوت .........زياد طولاني نشد................من به حرف اومدم و گفتم : ببين ............من نميدونم تو چي فكر ميكني ، كه نميخواهي دست از .....................خيلي آروم و مهربان حرفم رو قطع كرد و گفت : گوش كن احمد.........خواهش ميكنم گوش كن.........حس عجيبي بهم دست داد ......جوري كه نتونستم به حرفم ادامه بدم ................نگاهش رو به داخل فنجون قهوه دوخته بود و در حاليكه اشگ تو چشماش موج ميزد . ادامه داد : من از تو معذرت ميخوام........حق با تو ...........من اشتباه كردم.................
باز غافلگير شدم.......................اين سحر بود كه داشت اين حرفا رو ميزد............... هاج و واج داشتم نگاهش ميكردم..............اون به حرفش ادامه داد و گفت : البته اين به اون معني نيست كه من عاشق تو نيستم............هستم .........بخدا هستم.................ديوانه وار دوستت دارم...........اما متوجه شدم...........عشق پاك و معصوم نازنين ، اونقدر قوي هست كه من نتونم حتي جاي پاي كوچيكي تو قلب تو پيدا كنم..............احمد.................... من الان اين حرفا رو از سر عجز و نا تواني نميزنم..............من آدم بدي هستم..........من بد بار اومدم................من عادت كردم هرچي رو ميخوام بدست بيارم..................... و بدست هم ميارم.................اما من ديگه نميخوام تو رو از دست نازنين در بيارم...............تو حق اوني......... نه من...............من عاشق تو ام..........اما الان ديوانه وار نازنين رو هم دوست دارم...............اون واقعا يه فرشته است...............من نميتونم اين كار رو با اون بكنم...........من نميتونم تو رو از اون بگيرم...........براي اون از دست دادن تو يعني مرگ.................. من امروز موقع خداحافظي شما تو فرودگاه بودم...............خيلي گريه كردم ...شايد به اندازه شما ................. من اومده بودم سايه به سايه ات حركت كنم و به دستت بيارم......اما الان تصميم گرفتم فرانسه رو تركنم.............ميخوام از اين جا برم و براي هميشه از زندگي تو خارج بشم.............ميخوام پا روي قلبم بزارم و براي اولين بار از چيزي كه ميخوامش................. با همه وجودم ميخوامش .......دست بكشم...................... به خاطر يه نفر ديگه..................به خاطر نازنين.................به خاطر نازنين............گلوم خشگ شده بود ، نميدونستم چيكار بايد بكنم و چي بايد بگم..........من خودم رو آماده يه مشاجره شديد و در گيري جدي كرده بودم................ و حالا در مقابل كسي قرار گرفته بودم كه تسليم مطلق بود.............سكوت ده دقيقه اي حاكم مطلق بود بين ما............اما من بالاخره به حرف اومدم و گفتم : نميدونم چي بگم........من توي زندگيم بيش از هرچيزي ......حتي زندگيم نازنين رو دوست دارم............و حاظرم به خاطر اون هر كاري بكنم...........من نميتونم به هيچكس ديگه جر اون فكر بكنم....... تو ه.دت هم خوب اينو فهميدي .....اما ما ميتونينم دوستان خوبي براي هم باشيم ......همونجور كه با سپيده و ليلا هستيم.............رفان تو از پاريس دليلي نداره .........بمون و با من و نازنين دوست باش................نازنين خيلي تو رو دوست داره .............. اون هميشه از تو و مهربوني ذاتي كه پشت اين چهره به ظاهر مغرور و خشن تو پنهون شده حرف ميزد................من هميشه به حرفهاي اون در مورد تو ميخنديدم..............اون هميشه به من ميگفت .......... سحر يكي از بهترين دوستان من و تو هست و خواهد بود من مطمئنم............سحر در حاليكه قطرات اشگي رو كه رو گونه هاش ريخته شده بود پاك ميكرد .
گفت : يعني تو هنوزم حاضري منو بعنوان يه دوست...........يه دوست صميمي ...............بپذيري................. گفتم : البته اين خواست هردوي ما .....هم من و هم نازنين............
پرسيد : درست مثل سپيده و ليلا...........گفتم : درست مثل اونها..................
روز ها يكي بعد از ديگري ميومدن و ميرفتن...........من و نازنين دل خوش به گذشت زمان و رسيدن موعد با هم بودن ، شديدا تلاش ميكرديم تا به موفقيت هاي مورد نظرمون دست پيدا كنيم............. تنها مرحم دل عاشق ما گفتگوهاي تلفني هر شب بود و اومدن اون به پاريس در تعطيلاتي مثل عيد و تابستان ..........من تصميم گرفته بودم تا اونجا كه ممكنه ، به ايران سفر نكنم ................،تا بتونم بيشتر به درسام بپردازم............بالاخره نوروز سال پنجاه و هفت از راه رسيد و اينبار با اصرار مامان قرار شد من به تهران بيايم ..............يكسال و نيم بود كه من رفته بودم و اين اولين بار بود كه به ايران بر ميگشتم..............مطابق معمول ديد و بازديدها ، گرم و صميمي ، مثل گذشته به راه بود............ بخصوص كه من هم مدتي نبودم ...................بيشتر وقتمون توي اين مدت ، به مهموني بازي گذشت............ نازنين تو امتحانات معرفي نمرات خوبي كسب كرده بود و همه مطمئن بودن كه اون ، با معدل خيلي خوب قبول خواهد شد...........
نازنين من..... علاوه بر دروسش ، زبان فرانسه رو هم در يكي از موسسات زبان به خوبي ياد گرفته بود و در طول مدتي كه من در ايران بودم مرتب با من به زبان فرانسه حرف ميزد ..... خودش رو كاملا آماده كرده بود كه تا پايان خرداد ماه و پس از اتمام امتحانات نهايي به فرانسه بياد و در كنار همه زندگي سعادتمند خودمون رو شروع كنيم.................همه چيز بر وفق مراد بود ...................آخرين شبي كه من در ايران بودم . وقتي از مهموني به خونه دايي اينا برگشتيم..........به اتاقمون كه خاطرات زيادي ازش داشتيم ، رفتيم و پس از حمام به رختخواب رفتيم تا بخوابيم.............نازنين من رو در آغوش كشيد . گفت : عزيز دلم ،.......... همسرم.............گفتم : چيه نازنين من ..............خنده اي كرد و گفت : ميخوام امشب .................. و لباشو روي لبام گذاشت و من رو بوسيد.................و من هم اورا ميبوسيدم................در هم پيچيده شده بوديم و بعد از دوسال كه با هم ازدواج كرده بوديم بالاخره اونشب زن و شوهر شديم..................ما ديگه كاملا در هم گره خورده بوديم..................صبح كه از خواب بيدار شدم . ديدم همچنان نازنين تو بغل من و تو خواب شيريني غرقه ............آروم شروع كردم با موهاي مشكي و بلندش بازي كردن..............چشماش رو لحظه اي باز كرد و نگاهي به من انداخت و دوباره خودش رو تو بغلم جابجا كرد و محكم به من چسبوند..............نيم ساعتي در همين حالت بدون اينكه حرفي با هم بزنيم قرار داشتيم.بالاخره صداي زن دايي كه مارو صدا ميزد ، ناچارمون كرد از هم جدا شيم . از تو رختخواب بلند شديم من براي استحمام به حمام رفتم و نازنين پايين رفت تا ببين زندايي چيكار داره .من دوش آبگرمي گرفتم و بعد از پوشيدن لباس خودم رو به پايين رسوندم ............... ميز صبحانه آماده بود .نازنين گفت : عزيزم تو صبحونتو بخور تا من برم يه دوش بگيرم و بيام...........گفتم : نه عزيزم صبر ميكنم تا بيايي............هرچه اصرار كرد قبول نكردم. واونقدر صبر كردم تا اون در حاليكه خودش رو تو حوله پيچيده بود اومد و سر ميز كنارم نشست...........بعد از صبحانه براي ديدن سپيده و ليلا به خونه ليلا رفتيم............ و تا ساعت دونيم اونجا بوديم و نهار رو با هم خورديم بعد همه دسته جمعي به خونه ما رفتيم ....دايي اينا و خاله ها همه خونه ما جمع بودن و منتظر رسيدن ما ................ زمان زيادي نداشتم بايد آماده ميشدم و به فرودگاه ميرفتم............. يك ساعتي طول كشيد تا مامان چمدونهاي منو كه پر از چيزهايي كه خودش تهيه كرده بود ، بست.............بالاخره وقت رفتن رسيده بود..........و باز چهره غمگين نازنين در حاليكه سعي ميكرد خودش رو كنترل كنه . من رو منقلب كرد .بغلش كردم و گفتم عزيزم ..............عشق من ................فقط دو ماه و نيم ديگه...........فقط دوماه و نيم..............ماشين ها پر و پيمون به طرف فرودگاه را افتاد ............توي فرودگاه . درست زماني كه بايد ميرفتم ...............نازنين ناگهان شديدا زد زير گريه................ و با حالتي كه تا حالا سابقه نداشت شروع به اشگ ريختن كرد...............بيشتر از هرچيز ديگري تعجب كرده بودم ...............اون نه تنها تو اين مدت دوري من رو خيلي محكم و استوار تحمل كرده بود ، بلكه من رو هم به اينكار واداشته بود...........پس حالا براي چي اينقدر بيتابي ميكرد.......................
به گوشه اي خلوت بردمدش و در حاليكه گونه هاش رو ميبوسيدم.......... گفتم عزيزم ديگه تموم شد..... چيزي نمونده تا چشم به هم بزنيم اينم گذشته..............در حاليكه بشدت گريه ميكرد .............. گفت : احمد ميترسم......نميدونم چرا ........و از چي ؟............ اما ميترسم..........باز دلداريش دادم و گفتم : محكم باش .............. اون كمي آرام شد . با هم به طرف مامان اينا رفتم و نازنين رو به مامان سپردم مامان اونو تو بغل گرفت و به خودش چسبوند..............من در حليكه بشدت دلم گرفته بود ، پس از خداحافظي با همه ، به طرف جايگاه خروجي رفتم ...................
جرات نميكردم پشت سرم رو نگاه كنم....................نمي تونستم اندوه بزرگي رو كه تو چهره نازنين وجود داشت تحمل كنم...............سوار هواپيما شدم و در حاليكه آخرين نگاه هاي نازنين رو حتي از پشت ديواره هاي فلزي هواپيما كه منو بدرقه ميكرد حس ميكردم ...... در دل آسمون آبي بهار هزارو سيصدو پنجاه و هفت .......خودم رو به دست سرنوشت سپردم ............
زنگ تلفن رشته افكارم رو پاره كرد ...............صدايي از اونطرف خط گفت : سلام بابا احمد................نازنين بود .............. گفتم : سلام عزيزدلم..............خوبي ؟ ............چي ميگي؟............گفت : سلام همسرم ...........سلام عزيزم.............سلام بابا احمد..........گفتم : چي داري ميگي بابا احمد كيه ؟.........آروم و مغرور گفت : تويي.......... عزيزم................
پرسيدم : من؟..............پاسخ داد : آره تو...............بعد با لحني سرشار از شور و هيجان گفت : احمد تو بزودي بابا ميشي...............يه لحظه مثل آدماي منگ شروع كردم با خودم حرف زدن......من دارم بابا ميشم............من دارم بابا ميشم...............من دارم بابا ميشم..........يه مرتبه داد كشيدم ..........من دارم بابا ميشم................من دارم بابا ميشم.....................نازنين ................نازنين من ........ يعني ؟ ........... يعني من ؟ ...........نازنين از اونطرف خط گفت : آره عزيزم............من امروز آزمايشگاه بودم و دكتر گفت تا هفت ماه ديگه ما صاحب يه كوچولوي ناز نازي ميشيم.......................نميدونستم چي بگم زبونم بند اومده بود......................نازنين ادامه داد ................. ما تا ده روز ديگه هردومون ميايم .............. تا براي هميشه كنار تو باشيم.................. و بعد پرسيد : خوشحال نيستي...............در حاليكه در پوست خودم نمي گنجيدم گفتم : اين بهترين روز زندگي من و بهترين خبري بود كه ميتونستم بشنوم ...............
گفت : ناراحت نشدي؟.....................گفتم : چرا بايد ناراحت بشم....................گفت : با خودم فكر كردم ممكنه دست پات رو ببنديم..............گفتم : نه عزيزم................اين يه خبر فوق العاده بود..................راستي امتحانات چي شد ؟..........گفت : امروز آخريش رو دادم .............. بابا براي روز دوم تير ماه بليط گرفته.............. و من دارم كارام رو ميكنم كه هرچه زودتر خودمو به تو برسونم....................دلم برات يه ذره شده.....................گفتم : منم همينطور....................گفت : راستي ما فردا ميخوايم بريم شمال ........واسه اين بهت زنگ زدم كه دلت شور نزنه.................وضع خطوط تو شمال خوب نبود و امكان برقراري ارتباط با خارج از كشور بسيار سخت ........................ واسه همين وقتي نازنين به شمال ميرفت ، تا زماني كه اونجا بود ارتباطمون قطع ميشد.............گفتم : حالا چند روزه ميرين ؟گفت سه چهار روزه...............جات خيلي خاليه.............. همه هستن ............همهّ ........ همه.............گفتم دوستان به جاي ما ................. گفتم : با كيا ميايي اينجا ؟خنده اي كرد و گفت : همه خانواده من و تو............ضمناُ سپيده و ليلا و داريوش هم ميان..................سعيد هم گفته ممكن بياد .......الان مشغول بازي تو يه فيلمه .........اگه تموم بشه اونم مياد................خنديدم و گفتم : پس لشگر كشي دارين ؟.............. غش غش خنديد و گفت: نه عزيز دلم.................عروس كشونه ......................جواب دادم : البته ........البته...................
بعد از كمي خنده و شوخي گفت : اين همه آدم رو كجا ميخواي جا بدي ؟گفتم خودمون كه تو خونه جا ميشيم ..............سپيده و ليلا و داريوش سعيد رو هم ..............اگه البته اومد يفرستيم خونه سحر ..............بعد از تلفن تو با هاش تماس ميگيرم و خبرش ميكنم..................نازنين پرسيد : مزاحمش نيستيم ..........................گفتم : نه عزيزم ........................دندش نرم ميخواست با ما رفيق نشه....................روابط ما بعد از او باري كه باهم حرف زده بوديم صميمانه و گرم ...................و البته منطقي شده بود.......................جالب بود سحر از اون تاريخ كاملا عوض شده بود .............به هيچ عنوان ، هيچ شباهتي به اون دختر مغرور ، خودخواه و از خود راضي قبلي نداشت....................بهر صورت بعد از كلي راز و نياز عاشقانه و حرف زدن از اين در و ... اون در.................خدا حافظي كرديم و قرار شد وقتي نازنين از شمال برگشت دوباره همه چيز رو با هم هماهنگ كنيم...................من بلا فاصله با سحر تماس گرفتم و كل ماجرا را براش شرح دادم .........گفت خونه من در بست در اختيار شماست......................حتي اگه لازم باشه............. و براي اينكه بچه ها راحت باشن من ميتونم به خونه آن شري برم................آن شري دوست مشترك فرانسوي ما بود . كه در حقيقت همشاگردي من بود و از طريق من با سحر هم دوستي محكمي برقرار كرده بود ...................گفتم : نه لازم نيست .................خونه تو كه بزرگه ..................گفت : نه از اون جهت مشكلي نيست.....................من براي راحتي بچه ها گفتم.....................پاسخ دادم : نه بچه ها هم راحتن.......................فقط بايد يه قرار بزاريم يه روز بريم يه ذره خريد كنيم ...................كه ميان خونه خالي نباشه............گفت : حتما................. هر موقع خواستي بگو برنامه ريزي ميكنيم............بعد در حاليكه دل تو دلم نبود....................بهش گفتم : ببين يه خبري ميخوام بهت بدم كه هنوز جز من و نازنين هيشكي از اون با خبر نيست..................گفت : خب بگو ..................بعد از كمي منومن گفتم : من دارم بابا ميشم.......................جيغ بلندي از خوشحالي كشيد و گفت : نه........................ تو رو خدا راست ميگي ؟گفتم :: اره اله سحر..................چيه تو هم كه مثل سپيده اينا لاي در موندي
گفت : جان من ....تو رو خدا؟..................پاسخ دادم : آره الان نازنين بهم خبر داد...................گفت : نازنين كجاست الان.....................جواب دادم : خب معلومه خونه ....................با عجله گفت : خداحافظ.................پرسيدم : چي شد؟........................گفت : ميخوام بهش زنگ بزنم و اولين كسي باشم كه بهش تبريك بگم........................ خداحافظ ..........................تلفن رو قطع كرد .........................گفتم : آدم نميتونه سر از كار شما زن ها در بياره.................صداي بوق ممتد تلفن كه نشانه پايان مكالمه بو منو وادار كرد گوشي رو رو زمين بذارم.
تو آسمونا بودم........................فقط ده روزه ديگه..................فقط ده روز................
تصميم گرفتم كه بعلت اينكه اين وبلاگ كم كار شده دوباره چند تا از برو بچ گل رو دور خودم جمع كنم كه انشالله تيم جديد نويسندگي به زودي كار خودش رو با تنوع بسيار زياد شروع ميكند .
پس منتظر باشيد .
البته حرفهاي خصوصيم ديگه جا و مكان خودش رو پيدا كرده .
پس تا پست بعدي كه انشالله ميشه 18 دي ماه به احتمال زياد .
راستي حالا كه كم و بيش داستان وضعيتش معلوم شده يه سوال :
آخر داستان چي ميشه؟؟؟؟
نظراتتون رو در مورد اين داستان بگيد تا دفعه بعد گلچيني بهترين نظرات را از اولين بار كه داستان رو گذاشتم تا اينبار رو براتون بذارم و كلي هم خودم حرف در موردش دارم .
در ضمن اگه ميخواهيد از اول تا اينجاي داستان رو بخونيد از اینجا دانلود کنید
لينك ايندفعه هم كتاب آموزشي اينترنت هستش كه حجمش كمه ولي حتما دانلود كنيد كه مطالب جالبي در مورد اينترنت داره دانلود کنید
سلام دارم خدمت دوستان هميشگي وبلاگ .
قصدم اين بود كه اين داستان رو ايندفعه تموم كنم ولي مثل اينكه بخت داستان بدجور بسته شده و به اين راحتي تموم بشو نيست و مثل اينكه يه معضلي شده براي وبلاگ به هر حال دفعه بعد كه بذارمش تموم ميشه فقط نظراتتون رو حتما در مورد اين داستان بگيد چون ميخوام گلچين نظرات رو دفعه بعد بذارم .
حسابي فكرم رو مشغول كرده بود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه من داشتم .......نه ....نه ......اصلا . من نميتونستم دل از نازنين بكنم و به فرانسه برم . تو دلم غوغايي به پا بود و اين رو ميشد از چهره ام خوند .به خونه دايي اينا رسيدم.....نازنين كه صداي ماشين رو شنيده بود....فوري درو باز كرد و اومد بيرون .
داشتم از ماشين پياده ميشدم كه خودش رو به من رسوند و گفت : سلام عزيز دلم........دست من رو گرفت تو دستاش و ادامه داد : خسته نباشي...............و بدنبال اون خنده اي ناز و شيرين ............. و باز گفت : چه لذتي داره آدم هروز بياد به استقبال مردش كه خسته از سر كار بر ميگرده........ بعد يه ماچ سريع از لپم كرد............دستش رو تو دستم آروم فشردم و اونا بالا آوردم و بوسيدم...........تازه متوجه اندوهي كه توي دل من نشسته بود شد..........سراسيمه گفت : چي شده عزيزم؟...............گفتم : چيز مهمي نيست............لحظه اي تو چشماي من نگاه كرد و گفت : اما چشمات يه چيز ديگه ميگه ..............گفتم : نه ...........خيلي مهم نيست ...........پرسيد : مربوط به كارتّّه جواب دادم : اره عزيزم.............. حالا بريم تو برات تعريف ميكنم............گفت : باشه ........ در ماشين رو بستم ودر حاليكه نازنين دست من رو محكم تو دستش گرفت بود با هم داخل خونه شديم.........
پینوشت ۱ :
شد ما یه دفعه یه مطلب بذاریم کسی ساز مخالف نزنه . طرف اومده برداشته برای ما نوشته یک جکهایی تو وبلاگت مینویسی که نمیدونی چه نتایج بدی داره !!!! والله ما جکهامون کلی پاستوریزه بوده و هیچ مورد اخلاقی نداشته شما افق دیدت رو ببر بالا !!!!
پینوشت ۲ :
پويا سند تو ال ،، سعيد پياز داغ ،،، دختر خاله سونا ،،، شماها كجاييد ؟؟؟ خيلي جاتون خاليه ها
نرم افزار اين هفته :
برو بچي هستند كه با وورد (word) كار ميكنن حتما با اين موضوع برخورد كردند كه ميخوان تحقيق تايپ شدشون رو ببرن بيرون چاپ بگيرن ولي وقتي ميبرن ميبينن كه همه فونت ها و نوشته ها به هم خرده !!!
اين نرم افزار براي تبديل فايلهاي وورد به پي دي اف(يا همون آكروبات ريدر ) هستش كه ديگه نه كسي ميتونه از رو نوشته هاتون كپي برداري كنه و نه فونت نوشته ها به هم ميخوره .
فقط براي خوندن فايل ايجاد شده نياز به نرم افزار آكروبات ريدر هستش .
ميتونيد اين نرم افزار رو دانلود كنيد
شماره سريال و كرم نرم افزار
Name: Zer0
S/N: 5b11-0796-334f-3c8a
سلام به همه دوستان هميشگي
اينبار اومدم با يه سري جك براي آف و اس ام اس فرستادن (Off.. SMS) البته خودم به شخصه آنچنان علاقه اي به جك و اين حرفها ندارم چون تا بخوام بذارم تو وبلاگ مطمئنا همتون خونديد قبلا اينهارو و احتمالا قديمي هستش ولي براي خالي نبودن عريضه و خارج شدن وبلاگ از داستان گذاشتن . البته اوائل كار مطالب طنز زياد ميذاشتم ولي الان تو اين مورد كم كار شدم .
اميدوارم به دردتون بخوره تا بعد .
راه هاي شناخت يك جواد:
1) اگه ديدي گوشيش 6600 بدون كه طرف.....
2) اگه ديد يارو پي كي رو اسپورت كرده بدون كه طرف ....
3) اگه ديدي عشق تايتانيكه بدون كه....
4) اگه ديدی وقتي كه جنيفر رو ميبينه از حال ميره بدون كه طرف...
5) اگه ديدي كسي لاك قرمز زده بدون كه طرف...
6) اگه ديدي يكي اين نوشته رو ميخونه بدون كه طرف...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
تركه ميخواسته خودكشي كنه يه تير به مغز خودش شليك ميكنه، نيم ساعت بعد ميميره! از همه دنيا دانشمندا جمع ميشن كه ببينيد قضيه اين چي بوده، بعد از دوسال تحقيق ميفهمند كه تيره تو اين مدت داشته دنبال مغزيارو ميگشته!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
موسي در قزوين: اي موسي عصايت را به زمين .بنداز. و موسي چنين کرد . و ندا امد حالا اگه جرات داري برش دار
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
ترکه از زمین و زمان گله می کرده می گه: چه دنیای بدی شده ادم نمی تونه به هیچ کس اعتماد کنه از صبح تا حالا از 10نفر ساعت پرسیدم هر کدوم یه چیز می گن نمی دونم حرف کدوم رو باور کنم؟
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
چشمهاي تو مثل درياست... اجازه ميدي جورابامو توش بشورم؟
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
ترکه در حال مرگ بوده از زنش مي پرسه ممد کجاست
ممد ميگه من اينجام بابا...دوباره ميپرسه علي کجاست
علي ميگه من اينجام بابا....يهو داد مي زنه
اي بر پدرتون لعنت همتون که اينجاييد
پس اون لامپ واسه کي تو اون اتاق روشنه
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
يه روز يه پيرمرده به پيرزنه ميگه جيگرت و بخورم
پيرزنه ميگه خفه شو تو که دندون نداري
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
کرده زنگ میزنه 110 میگه: گاز، كلاچ، ترمز، فرمون، ترمزدستی و دنده ماشین منو دزدیدند، پلیسه میگه: ببخشید، شما کرد هستید؟ یارو میگه: آره،چطور مگه؟ پلیسه میگه: هیچی، پاشو برو جلو بشین!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
به لاك پشته ميگن: چرا نماز نميخوني؟ ميگه: آخه لاك دارم
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
لره تو قرعه كشي بانك شركت ميكنه، براش شيش ماه زندان در مياد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
روش دفع انگل:30روز تمام فقط چایی و بیسکویت میخوری روز 31 فقط چایی میخوری در این صورت کرم میاد بیرون و میگه بیسکویتش کو؟!!!!!!!!!!!!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
يه تركه ميره مشهد. وقتي از دور كنبد حرم رو مي بينه ميگه يا امام رضا چرا با اين همه طلايي كه داري هشتم شدي؟
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
از تركه ميپرسن پرچم دزدان دريايي چه معني ميده تركه ميگه خوردن كله پاچه در دريا ممنوع
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
به تركه مي گن با ماتيز جمله بساز مي گه ديشب دزد اومده بود خونمون. مي گن اينكه ماتيز نداشت مي گه كه اخه ما تيز بوديم گرفتيمش
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
زن: بسه ديگه مرد، بيار بيرون! مرد: نه، هنوز نچسبيده! زن: ول كن، زخم شد! مرد: اهه، بزار كارمو بكنم! زن: خجالت بكش، يه ربه كه دست كردي تو دماغت
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
دختر و پسر جواني باهم توي پارک راه مي رفتند.دختر به پسر گفت عزيزم اگر اين درخت کاج مي توانست حرف بزند، درباره ما چه مي گفت؟ پسر: مي گفت من کاج نيستم، بلوطم احمق جون
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
ترکه به ننش میگه...ننه اگه تو به دنیا نمی یومدی...من بی ننه میشدمااا
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
حیف که فقط تو یکی رو دارم ........ اگه از تو یه عالمه داشتم .... تا حالا یه گاوداری زده بودم ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
اگه فکر کردی بری قید چشاتو میزنم ... اگه فکر کردی بری ازت به آسونی دل میکنم .... آفرین تو عمرت یه بار درست فکر کردی ...
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
مگسه دور سر ترکه وز وز مي کرده ، ترکه مي گه : برو جون مادرت ...الان برامون يه جوک درست مي کنن !
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
ترکه دنبال جاي پارك ميگشته ميگه خدايا اگه يه جاي پارك برام پيدا كني نماز ميخونم روزه ميگيرم...همون موقع چشمش ميخوره به يه جاي پارك ميگه:نميخواد خودم پيدا كردم.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- -- -- -- -- -- -
ترکه تو دستشوئی بوده پسرش زنگ میزنه میگه بابا کجائی ؟ ترکه میگه یه جاییم . پسرش میگه مامان گفت نهار نداریم هرجاهستی همونجا یه چیزی بخور.
برو بچي كه گوشي نوكيا 6630 داره (Nokia 6630 ) من حدود هفتاد هشتاد تا تمپ (Themes) دارم كه كم كم براي دانلود ميذارم . اين دانلود ده تاي اولش :
پينوشت يك : هفته بسيج
پينوشت دو: بازم هواپيماي سپاه سقوط كرد
پينوشت سه : مثل اينكه بهشت رفتن هم زوري شده
سوال اين پست (اين يك كم جديده)
دوست داري چه جوري بميري ؟؟؟ اگه مردي بهشت رو دوست داري يا جهنم؟؟؟
سلام دارم خدمت دوستان هميشگي وبلاگ
بله بالاخره ما اومدديم دوباره ولي دمتون گرم ها ،،،، چقدر براتون مهم بودن بودن يا نبودن ما !!! اصلا انگار مهم نبود بودن يا نبودن !! تازه اين سعيد پياز داغ رو باش كه ميگه بگير خمپاره رو تعطيل كن !!! ميگم چرا؟؟؟؟؟؟ ميگه خب همه بايد تو اوج خداحافظي كنن وگرنه ميشه علي دايي خودمون ميندازيمت بيرون !!!
اينم از بدبختي ما هستش ديگه ! منم به كوري چشم سعيد گرفتم آپ كردم
اول از همه با كلي تاخير روزه نمازهاتون قبول و اميدوارم ما رو حسابي نفرين(همون دعا) كرده باشيد و اينبار هم ادامه داستان رو گذاشتم و ميخوام در كنارش يه خبر خوش بهتون بدم !؟
خبر خوشم اينه كه دفعه بعد كه ادامه داستان رو بذارم داستان تموم ميشه (خودم كلي كيف كردم وقتي اين رو فهميدم )
راستي من همون اول گفتم كه اين داستان از من نيست ، اصلا من داستان نوشتن بلد نيستم چه برسه به اينكه بخوام همچي چيزي بنويسم . براي همين براي كسي سوء تفاهم پيش نياد .
براي آخرين قسمتش هم ميخوام گلچيني از نظراتي كه برو بچ در مورد داستان دادن رو بذارم تا همه بخونيم و حالشو ببريم .
قصه عشق ـ فصل سي و دوم
ساعت هشت شب بود اما هوا هنوز كاملا روشن بود . اف اف خونه سپيده رو فشار دادم . ازپشت اف اف گفت : كيه؟..........گفتم : اگه اجازه ميفرماييد والاحضرت وليعهد.......ميخواي كي
باشه ؟...............خب منم ديگه.........گفت : بيا تو تا به حسابت برسم ........... و در باز كن رو زد . در رو فشار دادم و به نازنين گفتم : برو تو..........نازنين وارد خونه شد و من هم پشت سرش وارد شدم و در رو بستم . در اين زمان از در ورودي ساختمان خارج شد و به رسم و روسوم هميشگي خودش با جيغ و ويغ به طرف نازنين اومد و اون رو بغل كرد و بوسيد و گفت : عروس خوشگله ،.......... يه ماهي ميشه ازتون خبر ندارم كجايين بابا ؟............... دلم براتون تنگ شده بود............ در حاليكه وارد اتاق پذيرايي ميشديم جواب دادم : همين دور و بر ها هستيم.......برگشت نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت : اولاً سلامگفتم : سلام...............گفت : دوماُ مگس بيباك كي از تو سوال كرد خودتو مياندازي وسط.......گفتم : ميخواستم................وسط حرفم اومد و گفت : ساكت................حرف نباشه........مجاراتت رو سنگين تر از اين كه هست نكن..........
مظلومانه گفتم : چشم..................
بقيش تو ادامه مطلب
منبعد از اين ميخوام آخر هر پست يه چيزه به درد بخور بذارم كه همه استفاده ببرن براي اينبار يه فونت گذاشتم .
برو بچي كه با نرم افزار وورد (Word) كار تايپ انجام ميدن حتما تا به حال احتياج به واژه هاي بسم الله الرحمن الرحيم يا بسمه تعالي براي اول مقاله يا تحقيقشون داشتن اين فونتي كه براتون گذاشتم رو دانلود كنيد بعد از زيپ خارجش كنيد و بعد ببريد تو قسمت فونت(Font) ويندوزتون كپي كنيد بعد بيايد تو برنامه وورد (Word) و قسمت فونتش رو باز كنيد ... اولين فونتي كه اضافه شده اسمش هست 1169 شما اين فونت رو انتخاب كنيد و با حروف لاتين(زبان صفحه كليد فارسي نباشه) شروع به تايپ دونه دونه حروف بكنيد تا ببينيد چه شكلهايي براتون درست ميشه .
b z n m . / a s d f g h j k l p I e اين حروف رو امتحان كنيد حتما
راستي با شيفت هم امتحان كنيد و حتما و حتما اول فونت 1169 رو انتخاب كنيد بعد با حروف انگليسي تايپ كنيد
پينوشت 1:
خوشبختانه انتخابات هم داره شروع ميشه و كلي كل كل و جرو بحث و ترور شخصيت در راهه .... خوشم مياد تن منم ميخواره
پينوشت 2:
همه چي و هيچي بد داره رو مخم راه ميره . اونجا اينو ميكوبم اينجا اونو (دوچار دوگانگي شخصيت شدم )
بقيه داستان رو تو ادامه مطلب بخونيد
تا بعد
يا علي مدد
سلام به همه دوستان گلم
روزه نمازهاتون قبول انشالله .
راستي الان ما تو ماه رمضان هستيم درسته؟؟؟؟
ماه رمضان هم كه معلومه بايد روزه بگيريم ! ولي جدا ها چرا بايد روزه بگيريم؟؟؟؟؟!!!!!
در مورد اين سوال خيلي فكر كردم وليييييييييي به خيلي از جواب ها هم رسيدم :
چند تا جواب به ذهنم رسيد كه خب معلومه بايد روزه بگيريم چون مسلمونيم . چون دين اسلام گفته .. چون از واجبات دين هستش .. چون ثواب داره ... چون تو قرآن اومده و خيلي از اين چون هاي ديگه
ولي يه سري ديگه هم اومد تو ذهنم .
كي گفته بايد روزه بگيريم؟؟؟
فلاني رو ميشناسم چند ساله روزه نميگيره خوب چيشده مثلا ؟؟ نگرفته كسي چيزي بهش ميگه ؟؟
اصلا من دوست ندارم در جهت آب شنا كنم !!! چون همه ميگيرن منم بايد بگيرم ؟؟؟
بابا 1400 سال پيش يه ديني اومده گفته روزه بگيريد بعد 1400 سال هنوز هم روزه بگيريم؟؟؟ كدوم ديني غير از اسلام روزه توش هست ؟؟؟؟
بابا روزه گرفتن براي برو بچ مثبته نه ما كه از اين مثبت بازي ها بلد نيستيم .
اينهمه روزه گرفتم هيچي نشد ... حالا كه روزه هم نميگيرم هيچي نشده !! چه فرقي كرد ؟؟
شايد به ذهن شما هم اين چيزها رسيده باشه . من اصلا به جنبه اعتقادي و ديني و مذهبي اين مقوله كار ندارم .
درسته روزه واجبه . روزه باعث سلامتي ميشه .. ثواب داره و غيره
خود من هيچي ولي از خيلي از دوستاني كه يه زماني نماز نميخوندن و حالا شروع به نماز خوندن كردن چندين مرتبه پرسيدم چي شد شروع كردي نماز خوندن ؟؟ گفت تا وقتي نماز نميخوندم همش مشكل تو كارم بود ولي وقتي شروع كردم به خوندن مشكلاتم حل كردنش راحت شد .
يه فاميل (يه فاميل كه نه كلي از اين فاميلها همه داريم ) تعريف ميكرد ميگفت هر وقت چك هام موعدش ميرسه ميبينم نميتونم جاش رو پر كنم شروع ميكنم نماز خوندن و وقتي كه جاش پر شد باز خدا فراموشم ميشه .
اين يه مثال بود و اونهايي هم كه ميگن گرفتن روزه يا نگرفتنش فرقي نداره يك كم به وجدان و درون خودشون برگردن مطمئنا به خيلي چيزها ميرسن .
علي ايحال گفتم كه به مقوله مذهبي و ديني روزه هيچ كاري ندارم ولي ميخوام ببينم از بعد جسمي و روحي به چه دردي ميخوره ديگه چون خيلي ها ميگن روزه ميگيرم اذيت ميشم . گشنه ميشم تشنه ميشم . سردرد و اين حرفها .
ولي
يكي از دستورهاي عبادي اسلام روزه است . اگر چه روزه داري به شيوه اسلامي تنها منحصر به اين دين است ولي روزه در اديان قبل از اسلام نيز وجود داشته و سابقة طولاني دارد . چنانكه در قرآن به اين حقيقت اشاره شده است : اي كساني كه ايمان آورده ايد روزه برشما همانند پيشينيان واجب شد ، شايد كه پرهيزگار شويد.« بقره ، 183»(قابل توجه اونهايي كه فكر ميكنند روزه تو دينهاي ديگه نيست )
براي روزه گرفتن فوايد بسياري مي توان برشمرد كه تنها بخشي از فوايد آن مربوط به بهداشت جسمي است . به يقين مردم عصر نزول قرآن و قبل از آن به نقش روزه در سلامتي جسمي خود آگاه بودند اما گذشت زمان ابعاد گسترده اين نقش را كه حكايتگر بخش كوچكي از فلسفه وجوب اين حكم بر مسلمين است روشن ساخت .
قرآن تنها بر واجب بودن روزه تصريح دارد اما روايت كه تبيين كننده قرآنند به آثار و ثمرات احكام از جمله روزه مي پردازد .
در روايتي از پيامبر اعظم(ص) بطور مشخص بر بعد «بهداشت جسمي روزه» تأكيد شده و مايه «صحت آدمي» معرفي شده است . ايشان مي فرمايد :
«صوموا تصحوا ؛ روزه بگيريد تا سالم باشيد»
در حقيقت بعد بهداشتي روزه بر اصل مسلم طبي « مقدم بودن پيشگيري بر درمان» استوار است هر چند روزه نقش درمانگري بعد از ابتلا به مريضي را هم ايفا مي كند .
از جمله اين فوايد مي توان به نكات زير اشاره كرد :
1) درمان چاقي
2) دفع فضولات و سموم متراكم در بدن
3) فرصت دادن به سلول ها و غدد بدن براي تجديد قوا
4) استراحت نسبي كليه ها و دستگاه ادرار
5) كاهش رسوبات چربي در شريان ها و پيشگيري از تصلب شرايين
6) گرسنگي باعث ميشود كه پس از پايان روزه ، بدن از خود واكنش نشان دهد كه اين واكنش به صورت ميل به غذا و نشاط و فعاليت و تحرك است .
با توجه به همين فوايد بي شمار بوده كه در طول تاريخ ، پزشكان از روزه به عنوان عامل مهمي براي معالجات خود بهره مي گرفتند. به عنوان مثال فيثاغورت و بقراط برخي از امراض را با روزه معالجه مي كردند ، حارث بن كلده(طبيب معروف زمان پيامبراعظم(ص)) روزه را در معالجه بسياري از بيماري ها ، شفابخش مي دانست .
دكتر بوخنگر در مقاله « درمان بيماري ها با روزه» مي گويد : در مدت 50 سال كه از تأسيس كلينيك ارتوبوخنگر ميگذرد بيش از 50 هزار بيمار از انواع مزمن در اين كلينيك به وسيله روزه درمان شده اند .
به هر حال حكمت كار خويش را خسروان دانند . اون زمانها كه طب و درمان اينقدر پيشرفت نداشت ولي خدا از همه چيز آگاه بوده و وقتي گفته روزه بگيريد دليل داشته .
وقتي گفته مشروب نخوريد دليل داشته (كه الان دكتر ها ميگن الكل چقدر براي كبد ضرر داره و چندين نمونه بارزش رو خودم تو دوستان ديدم )
وقتي گفته تيغ نزنيد دليل داشته كه دكتر ها الان ميگن به پوست صورت آسيب ميرسونه و لثه رو خراب ميكنه .(چه ربطي داشت اين مسائل به هم نميدونم !!! )
در هر صورت تو اين ماه رمضوني از همه دوستان التماس دعا داريم و حتما حتما ما رو دعا كنيد
راستي اون دوستاني كه واقعا دوست دوست دوست ما هستند كه احيانا فرق بين نفرين و دعا رو ميدونند ديگه انشالله !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ . نوشت :
اول اينكه
اونايي كه هميشه همراه من بودن ميدونن كه يه وبلاگ همه چي و هيچي دارم !! موندم باهاش چيكار كنم چون اون هم مدلش مثل خمپاره هستش ميخوام يه تغيير كلي بهش بدم كه فرق داشته باشه با خمپاره پس از دوستان ميخوام كه بهم بگن با اون وبلاگ چيكار كنم(البته خودم خيلي دوست دارم از سياست بنويسم يا اينكه يه سري حرف هاي خيلي غير رسمي يا همون اراجيف نويسي) اگه هم خواستيد سر بزنيد بهش اينم آدرسش همه چی و هیچی منتظر پيشنهاداتون هستم ها
دوم اينكه
طي دو سه روز گذشته آمار وبلاگ به طور خيلي خيلي محسوسي اومد پايين و واقعا برام جاي تعجب داشت .
البته من خيلي كم خود وبلاگ رو باز ميكنم و بيشتر تو صفحه مديريتش ميرم براي همين يكي از دوستان گفت كه وبلاگ يه طوري شده خوب بالا نمياد و از اين حرفها
وبلاگ رو باز كردم و ديدم كه كل فونت هاي وبلاگ به هم ريخته و از چند نفر ديگه كه خواستم برن تو وبلاگ ببينن همونجوريه همشون گفتن آره همون مشكل رو داره
منم تصميم گرفتم فعلا موقت قالب وبلاگ رو عوض كنم تا مشكل رفع بشه .
البته نميدونم شماها هم تا به حال به وبلاگي برخرديد كه نوشته هاي اجق وجق داره و معمولا اولين كاري كه ميكنيد اينه كه اون صفحه رو ميبنديد (مخصوصا اين مشكل تو ياهو و براي چك كردن ايميل خيلي پيش مياد و كساني كه ايميل هاي فارسي بهشون ميرسه مطمئنا با اين مشكل روبرو شدن) ولي ميشه اون فونت ها رو درست كرد و براي اينكار بايد روش زير رو بريد .
وسط همون صفحه كه فونت ها به هم ريخته راست كليك كنيد و تو گزينه هايي كه باز ميشه از پايين پنجمين گزينه رو انتخاب كنيد . Encoding و بعد از اون يه زير پنجره براتون باز ميشه كه تو اون قسمت يكي از دو گزينه زير رو انتخاب كنيد
Arabic(windows) Unicode(UTF-8)
به احتمال 99 درصد درست ميشه . (اگه خواستيد سه تا تصوير در همين مورد هم تو ادامه مطلب گذاشتم .)
سلام به همه دوستای گلم
ایندفعه زود اومدم آپدیت کردم و البته قرار نبود اینقدر زود بیام ولی چون دیدم یه مشکل خفنی گریبانگیر خیلی از دوستان شده و مشکلش هم طوریه که اگه نجنبیم همه بهش مبتلا میشن برای همین گفتم بیام زودی آپ کنم .
همونطور که میدونیم چند روزیه که یه ویروس بسیار گند به نام nguyen هستش که کارش بستن رجیستری و تسک منیجر registry task Manager هستش و همچنین یه سری آفلاینها که شبیه
Toi di lang thang lan trong bong toi buot gia, ve dau khi da mat em roi
و آخرش هم این سایت رو معرفی میکنه http://chendang.net/nguyen/
اول از همه باید حواسمون باشه که به هیچ وجه نباید روی این سایت کلیک کنیم چون بلافاصله سیستم ما ویروسی میشه به هر حال
من به کمک یکی از دوستان ( پی سی هک ) یه سایت پیدا کردم که این مشکل رو برامون حل کرده بود و اونم عقرب های هکر بود
به هر حال من لینک دانلود آموزش و طریقه حذف کردن این ویروس رو براتون گذاشتم .
البته سه تا فایل برای دانلود هست که حجمشون خیلی کمه و میشه راحت دانلود کرد .
فایل اول که فایل آموزشی هستش حتما حتما باید با نرم افزار آکروبات ریدر باز کنید که میتونید از اینجا دانلود کنید دانلود فایل آموزشی
این فایل که اسمش هست AHRC و همونجور که تو عکس هم معلومه برای باز کردن رجیستری هستش و باید تیک enable رو بزنید و برنامه رو ببندید تا رجیستری باز بشه

برنامه ای که تو پوشه AHTM هستش برای باز کردن task Managerهستش و با زدن دکمه enable تسک منیجر به کار می افته .

در ادامه هم مراحل که تو فایل آموزشی پوشه delet-viros02 هستش رو برید تا مشکلتون حل بشه
امیدوارم که به دردتون بخوره و حتما حتما هم این صفحه رو برای دوستاتون بفرستید تا اونهایی که مشکل دارن مشکلشون حل بشه .
سخن اول سه شنبه بيست و نهم شهريور 1384 1:45
سلام
ميلاد حضرت ولي عصر ارواحنا فدا بر همه مباركباد
يه چند وقت بود دلم ميخواست يه وبلاگ راه بندازم ولي نميشد و گرفت از شانسم همزمان با ميلاد آقا تونستم اين وبلاگ رو راه بندازم و مطلب اول رو هم به خاطر حضرت گذاشتم كه حداقل گوشه چشمي هم به ما داشته باشه ، البته اين وبلاگ يه وبلاگ كامل مذهبي نيست ولي سعي ميكنيم كه از دين و معنويت هم دور نشم .
خلاصه از شما دوستان ميخوام كه حتما با نظراتتون به من كمك كنيد و ممنون ميشم و كار اصلي وبلاگ رو از بعد از ميلاد آقا شروع ميكنم .
با تشكر احمدزاده
درست يكسال پيش با همچين مطلبي وبلاگ خمپاره رسماً فعاليتش رو شروع كرد و گذشت و گذشت و حالا خمپاره شده يكساله . چه خون دل هايي كه تو اين يكسال براي وبلاگ خردم .
آره امشب تولد خمپاره هستش و منم اومدم از همه شماها كه با من همراه بوديد تشكر كنم .
با همه خوبي ها و بدي هاي وبلاگ ساختيد و من رو تنها نذاشتيد .
راستي خمپاره تو اين 365 روز كه معادل 12 ماه و 8760 ساعت هستش 102 تاپست مطلب گذاشته كه شامل داستان ... شعر ... جك ... مطالب مذهبي و سياسي و نرم افزار و بازي و آموزشي ميشه و تا الان 1125 بار شما دوستان با نظرات زيباتون من رو مورد لطف قرار داديد .و كم كارترين ماه توي تيرما 85 بود كه دوبار اپ كردم و فعالترين ماه هم مهرما سال 84 بود كه 30 مرتبه وبلاگ رو آپ كردم .
خمپاره هر وقت نياز بود در هر موردي مطلب داشته و اولين دوست گلي كه تو خمپاره پيدا كردم آقا پويا سند تو ال گل بود كه خيلي خيلي دوسش دارم ولي حيف كه به دلايلي كه خودش نميخواد بگم خيلي كم مياد نت و زياد نميبينمش و واقعا در اول كار و هميشه در امور وبلاگ داري خيلي خيلي كمكم كرده و هميشه هوامو داشت و تجربياتش رو به من منتقل كرده و در كنار داداش پوياي گلم يه عالمه و يه خيلي دوست گل و عزيز پيدا كردم و اينقدر اين دوستاي گلم زياد هستند كه نميتونم اسمشون رو ببرم يعني ميترسم اسمم ببرم و يه موقع يكيشون جا بيفته واونوقت اون ناراحت بشه ولي چه كنم كه منباب ادب و علاقه مجبورم اسم چند تايي رو ببرم .
اين وسط تشكرات ويژه اي از سعيد پياز داغ و یکی دیگه از دوستان دارم كه واقعا با روحيه و منش بزرگي كه دارن اجازه ميدادن كه بعضي اوقات اونها رو سوژه مطالب خودم بكنم و در ادامه از پرديس و سمانه تشكر ميكنم كه چند مدتي با من تو امورات وبلاگ هم قدم بودند و در كنارش از همه دوستاني كه رسما و غير رسمي همراه من بودند چه اونهايي كه تو اد ليست من هستند و چه اونهايي كه با من تبادل لينك كردند و چه اونهايي كه نه تو اد ليستم هستند و نه تو لينك ها از همه اين دوستان گلم كه خواننده اين وبلاگ بودن تشكر ميكنم .
واقعا نميدونم چطور اسم ببرم كه كسي از قلم نيفته ولي واقعا از دوستاي گلم تو وبلاگهاي كافي نت اپرا (آقا رضاي گل و عزيز) قصر شنی پاتوق همه چی(آقا مهدي عزيز) عشق بازي نيست كلبه تنهايي(تنهاترين پسر) استايل(پسرك تنهاي قديم) عشق + 20 وبلاگ چهار دختر(سمانه خانوم) ReZa-BallaCKThe Best BooTer (مستر آي كيو) دوستداران دکتر احمدی نژاد تو را دوست دارم نمیدونم چرا؟؟؟(آقا حامد) باوركن تا ببيني مهناز(دوست غرغروي عزيز) پیاز داغ اینترنت (سعيد خوبم) ناجي عاطفه شير مرغ ترکش رویایی(فرهاد و ايمان عزيز) اراجيف دخترخاله(دخي خله سونا) زمزمه هاي دلتنگي 1حامد 1 چرا نوشتم در برگ تنهائیت زمزمه هاي دلتنگي(الهه) جك شعر عكس و سرگرمي همه چيز درباره دوبله فارسی(سيد حسن عزيز) شبهاي به ياد ماندني(سليمون عزيز) amirlove(امير) روزنه ای به جهان انتظار(دوستان عزيز در وبلاگي براي امام زمان) این یکی اسم نداره(نوشين عزيز) ر صدای اشک های من و فریاد در سکوت(فرزاد ديوونه عزيز) اچل و مچل(سارا و دوست عزيزش) وبلاگ بازها(مهديس) نسیم چپ دست(نسيم) آسمان آبیست(غزل خانوم) سیم خاردار(آذين) دختری از....(حالا بیا خودت میفهمی مريم ) نسلي كه ميسوزدتراوشات ذهنی(نرگس) عرشیا(شب ایرانی) خميني عشق همت(مريم و رفيقش) ebrahimt2 عقل سلیم (فهميه و عاطفه) و ووووو ملوسک یه نی نی واقعی(ملوسك عزيز) دختر پاييزي(خزان پالیزبان) و زني در سايه(رها) عروسك بازي و لاله با توست(ساناز) كه هميشه به من لطف دارند ووووووووو در كنار همه اينها جواد اپرا عزيز و پريا و شيدا و فاطميا و خواهرش و احمد جهانديده و غريب و دي سارو (كه چند وقتيه نيستند ) و مهنا و آيدا و مانيا و خيلي از دوستاني كه از طريق وبلاگ با هم آشنا شديم كه الان واقعا حضورت ذهن ندارم و اگه جا افتاده اسمشون بايد منو ببخشن .
پي نوشت :
خيلي دلم ميخواست ختم قرآن تو ماه رمضان رو بگيرم ولي به خاطر يكي از دوستان كه يه چيزي ازم خواست و يه سري صحبت ها با هم كرديم اون قضيه منتفي شد ولي خيلي دلم ميخواست كه نشد . انشالله تا عاشورا كه يه برنامه اونموقع دارم .
راستي تو ادامه مطلب خيلي چيزها هستش در مورد خمپاره ولي اينقدر زياد هست كه پيشنهاد ميكنم وقتي رفتيد تو ادامه مطلب اول دي سي بشيد از اينترنت بعد شروع كنيد به خوندن .
يه مسافرتي در پيش دارم كه معلوم نيست بتونم برم يا نرم ولي خودم خيلي دوست دارم برم پس برام دعا كنيد كه موانعش برداشته بشه و بتونم برم .
تا بعد كوچيك همتون احمدزاده
اللهم کن لوليک الحجة ابن الحسن صلواتک عليه و علي آبائه في هذه الساعة و في کل ساعة وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتي تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فيها طويلا
قطعه گم شده اي از پر پرواز كم است
يازده بار شمرديم ولي باز هم كم است
اين همه آب كه جاري است، نه اقيانوس است
عرق شرم زمين است كه سرباز كم است
آقا جان اينك در آستانه ميلاد مسعود و مباركت همچنان « اللهم عجل لويك الفرج» را زمزمه ميكنيم و براي سلامتي وجود نازنينت دست به دعا داريم و همه حرف دلمون هم يك جملست ! «آقا ! به خوبا سر ميزني ، مگه ما بدا دل نداريم .....»
امام مهدي(عج) فرمود : .... اما كيفيت بهره وري از من در دوران غيبتم ، همچون بهره وري از خورشيد است هنگامي كه ابرها آن را از ديدگان بپوشانند و من براي اهل زمين موجب امام و امنيت مي باشم همچنانكه ستارگان براي اهل آسمان ...
و براي تعجيل فرج (من به درگاه خدا) بسيار دعا كنيد كه همانا دعا (براي فرج من) فرج شما را در بردارد
احتجاج طبرسي ، ج 2 ، ص 284
برای آگاهی و اطلاعات بیشتر از امام زمان (ع) اینجا کلیک کنید
خب اينم از نيمه شعبان كه چقدر منتظر بوديم برسه مخصوصا بچه هايي كه تو طرح ختم صلوات شركت كرده بودند . اول كه بحثش رو مطرح كردم فكر نميكردم استقبال ازش بشه ولي حالا ميبينم كه چه خوب استقبال كردند بچه ها و وقتي نظراتي كه دوستان گلم دادن و حتي سوء تفاهمي كه با يكي از بچه پيش اومد (جدا از حرفهاي زده شده واقعا سوء تفاهم جالبي بود كه نشون از علاقه قلبي همه به اهل بيت (ع) داشت) واقعا گاهي اوقات اشك رو تو چشمام جمع ميكرد البته بماند كه اين وسط بودن و هستن و خواهند بود كساني كه كور كورانه ميخوان هميشه خدا بگن كه مثلا با من مخالفن و عقل كل هستند !!!!! براي همين ميان ميگن كه وبلاگ ما وبلاگ مثبت بازي هستش و فقط موقعي كه ايام مذهبي باشه مطلب ميذاريم و از اين حرفها !!! با اينكه من هميشه با نظر هايي كه خيلي خيلي منتقدانه باشه حال ميكنم ولي وقتي اين نظر منتقدانه چشم بسته و لجوجانه و تحت تاثير ديگران زده بشه كوچكترين اهميتي برام نداره .
وقتي مطلب صلوات رو گذاشتم پيش خودم فكر كردم كه خب به من چه مگه من سر پيازم يا ته پياز ؟؟ خب هر كي دلش ميخواد بگيره براي خودش هر تعداد صلوات ميخواد بفرسته( و حتي چند تا از دوستان اين رو به من گفتن ) ولي وقتي خودم سهميه صلواتم رو شروع كردم به فرستادن تازه فهميدم وقتي يه جمعي يك كاري رو شروع ميكنن و كار دسته جمعي ميشه و همه مثل زنجير به هم پيوسته هستند و هر كي مكمل يكي ديگه هست بدون اينكه بدوني كي به كيه فقط رو حساب دلت مياي اين كار جمعي رو انجام ميدي چقدر شيرين ميشه اون كار و وقتي ببيني يه چيزي حدود 45 نفر يك دل ميان شروع ميكنن به انجام كاري اونهم همچي چيزي واقعا بهت ميچسبه و شيريني خاصي داره .
به هر حال و الا ايحال صداي ماه رمضون هم همين بيخ گوشمون هستش و داره ميرسه و ديدم كه يك كار رو خوب انجام داديم و به نتيجه رسيده تصميم گرفتم يه مورد ديگه رو دسته جمعي شروع كنيم و اميدوارم باز هم دوستان دست ما رو خالي نذارن .
برنامه ايندفعه ما به مناسبت ماه رمضان ختم يك دور كامل قرآن باشه و اونهم هر روز يك نفر و هر نفر يك جزء .
هر كي موافق بود اعلام آمادگي كنه و هر كي هم فكر ميكنه اين وبلاگ آخر مثبت بازيه و از اين حرف ها بازم اشكال نداره يه فرصت دوباره بهش داديم كه باز هم از اين فكرها بكنه
ممنون ميشم بچه هايي كه با ياهو مسنجر كار ميكنن آدرس وبلاگ رو براي اد ليستشون سند تو ال كنن تا دوستان بيشتري متوجه اين موضوع بشن .
پ .نوشت :
امروز سالگرد تاسیس وبلاگ خمپاره به سال قمری هستش یعنی پارسال همزمان با میلاد امام زمان (عج) این وبلاگ راه اندازی شد ولی به سال شمسی میشه سه شنبه ۲۹/۶/۸۴ هستش وآپ بعدي به مناسبت اولين سالگرد تولد خمپاره روز سه شنبه ۲۸/۶/۸۵ هستش كه ميخوام تو اون آپ يه سري از ناگفته ها و گلايه ها و درد دل ها و تشكر ها رو بگم .
دنبال يه قالب جديد ميگردم براي وبلاگ تا روز سالگرد عوضش كنم اگه كسي قالب قشنگ سراغ داره خبرم كنه (لطفا قالب مشخص معرفي كنيد نه وبلاگ)
تو خبرنامه عضو بشيد حتما !!!
براي اينكه بچه هايي كه به داستان علاقه دارن هم ازم راضي باشن يه نموره كوچولو از داستان رو براشون گذاشتم تا استفاده ببرند .
كوچيك همتون احمدزاده
سلام به همه دوستای گلم
اول از همه اومدم تا دوباره طبق وعده ای که داده بوده ادامه داستان رو براتون بذارم که این داستان هم داره جالب میشه و هم حسابی دست و پای ما رو بسته و انشالله تا دو سه تا آپ دیگه تموم میشه و همه رو راحت میکنه
مسئله بعدی اینکه از همه اونهایی که تو ختم صلوات همراه ما بودن تشکر میکنم و امیدوارم خدا خیرشون بده و خواستم ازتون بپرسم و ببینم پایه یه مردم آزاری مذهبی دیگه هستید یا نه؟؟؟؟
کسی پایه یه ختم قرآن تو ماه رمضون هست ؟؟؟؟ ۳۰ نفر و هر روز یه جزء(روز ۲۱ ماه رمضان رو همین الان رزرو کردم) هر کسی پایه بود بگه و تو مطلب روز نیمه شعبان کلی تر میگم ولی از الان میخوام ببینم کسی هست و دلم خوش باشه یا نه؟؟
به قول یکی از بچه ها که میگه بچه مثبت بازی ما گل کرده خواستیم بگیم بابا ما اینقدر هم مذهبی نیستیم وبلاگ ما هم خیلی داره قیافه مذهبی پیدا میکنه .... به هر حال ما هر جا در هر موردی لازم بشه وارد عمل میشیم دیگه کی به کیه ؟؟؟؟
راستی این دفعه قبل نمیدونم بلاگفا چه مرگش شده بود کلی کد ریخت تو مطالبم خواستم دوباره بگم خبرنامه وبلاگ دوباره راه افتاده و ممنون میشم که عضو بشید تا هر وقت آپ کردم از طریق ایمیل خبرتون کنم .
قصه عشق ـ فصل بيست و شش
بعد از روز اول مدرسه همه چيز داشت به روال عادي خودش بر ميگشت .من طبق توافقي كه با آقاي ضرغامي كرده بودم ، ساعات آخر مدرسه رو خارج ميشدم و ميرفتم دنبال نازنين . خب راه دور بود و دلم نميخواست عزيزترينم حتي لحظه اي چشم انتظار بمونه ........روزهاي ضبط برنامه هام توي راديو وتلويزيون رو هم جوري برنامه ريزي ميكردم كه تداخلي پيش نياد........طبق برنامه ريزي كه با نازنين كرده بوديم . افتاديم رو درسها . چون علاوه بر قولي كه به دايي جان و خانواده داده بوديم پايان بردن موفقيت آميز امتحانات براي من و نازنين جنبه حيثيتي و حياتي پيدا كرده بود. من به كار گزيني اداره قول داده بودم تير ماه رونوشت مدرك قبولي سال آخر دبيرستان رو ارائه بدم . كه اين ، هم شرط استخدام شدنم در سازمان و هم شروع به تحصيل در دانشكده بود .پس شروع كرديم......من با اجازه مامان ، بابا و دايي جان به خونه نازنين اينا اسباب كشي كردم .اينكار چندتا خاصيت داشت ، اول اينكه من به اداره خيلي نزديك ميشدم .
پ . نوشت :
راستی این پردیس گور به گوری یه دفعه گفته میخواد خمپاره رو ول کنه بره (حالا بماند ما چقدر خوشحال شدیم ) ولی به هر حال بی معرفت بدون خداحافظی گذاشت رفت و در این مورد کاملا بی تقصیرم و هیچ قصوری از من نشده و فقط یه چند خط تایپ ازش مونده که شاید یه روزی بعنوان عتیقه انتشارش بدیم
آپ بعدی نیمه شعبان
برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید
اول از همه سلام دارم خدمت دوستاي گلم و از همشون و همه كسايي كه دست ما رو خالي نذاشتن تشكر كنم و از همشون ممنونم كه من رو كمك كردند تو اين طرح .
بعدشم مبعث پیامبر اعظم(ص) رو به همه عزیزان و مسلمانان تبریک میگم
۴۵ نفر تو اين ختم صلوات اعلام امادگي كردند كه بنا به پيشنهاد چند تا از دوستان قرار شد سه تا ختم صلوات ۱۵۰۰۰ تايي بگيريم ، حالا هم اومدم كه اسم اون دوستاني كه قرار شده تو اين طرح شركت كنند رو گذاشتم تا به ترتيب اسم و روز دوستان زحمت بكشند و اون مقداري كه به گردنشون هست رو صلوات بفرستند .
باز هم ميگم اين ختم صلوات به نيت چهارده معصوم(ع) و حضرت ابوالفضل العباس(ع) به علت وجود ميلاد ايشان در ماه شعبان و هر روز ۱۰۰۰ تا صلوات هستش .
خواهش از دوستان دارم اينه كه هر وقت خواستند ۱۰۰۰صلواتشون رو شروع كنند به فرستادن اول نيت كنند يه نيت از ته دل (نيت براي سلامتي و ظهور آقا امام زمان(ع) و نيت براي سلامتي پدر و مادرمون و سلامتي همه مريض ها و بعد يه نيت صاف و ساده هم برا خودمون كه انشالله گره از كارهامون باز بشه در آخر هم من حقير رو هم فراموش نكنيد) كه انشالله باعث بشه دل شادي اقا از هممون بشه
طبق تاريخ هاي پيش بيني شده انشالله دوستان صلوات ها رو بفرستند كه دين به گردنمون نماند و خودم هم از طريق مشخصاتي كه از دوستان دارم(از طريق آيدي و كساني كه وبلاگ دارند از طريق وبلاگ ) هر روز به افراد خبر دهي ميكنم و دوستان هم لطفا بعد از اتمام كار از طريق آف يا نظر تو وبلاگ به من خبر بدن و در ضمن از همه مهمتر قبل از هر چیزی ادامه مطلب رو یه نگاه بندازید !!! حتما حتما حتما یادتون نره
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
شنبه ۴ شهريور ۸۵ مطابق با ۱ شعبان
۱- باران(دلارام) ۱۰۰۰ صلوات
۲- رضا عليزاده وبلاگ اينترنت اپرا ۱۰۰۰صلوات
۳- پرديس وبلاگ خمپاره ۱۰۰۰ صلوات
يكشنبه 5 شهریور 85 2 شعبان
1- جواد عليزاد 1000 صلوات
2- سونا وبلاگ اراجيف دخترخاله 1000 صلوات
3- الهه وبلاگ نسلي كه ميسوزد 1000 صلوات
دوشنبه 6 شهريور 85 3شعبان ميلاد امام حسين(ع)
1- مسعود وهابي 1000 صلوات
2- سلیمان وبلاگ 1000 صلوات
3- سمانه وبلاگ چهار دختر 1000 صلوات
سه شنبه 7 شهريور 85 4 شعبان ميلاد حضرت ابوالفضل(ع)
1- مهنا 1000 صلوات
2- نوشين 1000 صلوات
3- فريبا(ناله) 1000 صلوات
چهارشنبه 8 شهريور 85 5 شعبان ميلاد امام سجاد(ع)
1- نياز الي 1000 صلوات
2- يكتا (دختر نقاش) 1000 صلوات
3- پريا 1000 صلوات
پنج شنبه 9 شهريور 85 6 شعبان
1- امیر (وبلاگ امیرلاو) 1000 صلوات
2- فريبا(مانيا م) 1000 صلوات
3- احسان(وبلاگ پي تي سي) 1000 صلوات
جمعه 10 شهريور 85 7 شعبان
1- سعيد پياز داغ 1000 صلوات
2- شيدا 1000 صلوات
3- فرزاد وبلاگ مجال 1000 صلوات
شنبه 11 شهريور 85 8 شعبان
1- ايمان(نياز) 1000 صلوات
2- مهناز(غرغرو) 1000 صلوات
3- نگين ناناز(فريبا) 1000 صلوات
يك شنبه 12 شهريور 85 9 شعبان
1- سميرا(دلارام) 1000 صلوات
2- سارا(وبلاگ نون و پنير) 1000 صلوات
3- نیلوفر (نیلوفر آبی) 1000 صلوات
دوشنبه 13 شهريور 85 10 شعبان
1- طهورا(نون و پنير) 1000 صلوات
2- فهیمه(عقل سليم) 1000 صلوات
3- امير(نياز) 1000 صلوات
سه شنبه 14 شهريور 85 11 شعبان
1- شبستانی 1000 صلوات
2- الهام( نياز) 1000 صلوات
3- هما 1000 صلوات
چهارشنبه 15 شهريور 12 شعبان
1- مالك(نياز) 1000 صلوات
2- آيدا 832000 1000 صلوات
3- نسيم چپ دست 1000 صلوات
پنج شنبه 16 شهريور 13 شعبان
1- سید حسن رضوی 1000 صلوات
2- نسيم 259 1000 صلوات
3- فاطمه 1000 صلوات
جمعه 17 شهريور 85 14 شعبان
1- مريم (نياز) 1000 صلوات
2- ریحانه 1000صلوات
3- فاطیما(موسیم ظرفشویی) 1000 صلوات
شنبه 18 شهريور 85 15 شعبان ولادت حضرت صاحب الزمان (عج)
1- احمد زاده 1000 صلوات
2- سونا(اراجیف دختر خاله ) 1000 صلوات
3- مهنا 1000 صلوات
من دو روزش رو رزرو نکه داشتم به اسم خودم چون میدونم یکی دونفر از دوستان از قلم افتادن و در ضمن یادمون نره نیتمون از ته دل باشه
این دعا رو هم تقدیم می کنم به همه عاشقان مهدی:
اللهم الرزقنی شفاعه المهدی فی الدنیا و الاخره و عجل فرجهم شریف
خورشید من بر آی که وقت دمیدن است
پ . نوشت :
تمام دوستانی که تو این قضیه سهیم هستند یا حتی نیستند و این مطلب رو میخونن قبل از هر کاری اول ادامه مطلب رو ببینند . حتما حتما حتما
بسم الله الرحمن الرحميم
ای روی تو آئينه ذات احدی ای در تو عجين شده صفات صمدی
بار غم ايام مرا پشت شکست ای حيدر صف شکن خدا را مددی

سلام دارم خدمت همه دوستان هميشگي وبلاگ
اول از همه ميلاد اولين اختر تابناك امامت و ولايت حضرت علي (ع) رو به همه مسلمين جهان تبريك عرض ميكنم.
بعدش روز پدر رو به همه پدرهاي عزيز تبريك ميگم و اميدوارم كه هميشه سالم و سرحال و هميشه سايشون بالاي سرما باشه (انشالله)
دوستان هميشگي خمپاره ميدونن كه اين وبلاگ هر موقع نياز بوده در مورد هر مطلبي خواه سياسي يا اجتماعي يا مذهبي يا طنز و داستان و هر چيزي كه فكرش رو بكنيد مطلب گذاشته ! ايندفعه هم اومدم تا يه مطلب كم و بيش اعتقادي و مذهبي بذارم و البته من به خاطر اين مطلب سه هفته با خودم كلنجار رفتم تا تونستم خودم رو راضي كنم كه مطلب ايندفعه اينجوري باشه و با كمك از خدا و صاحب اين مطلب تصميم گرفتم اين پيشنهادم رو باهاتون در ميون بذارم .
همونجور كه ميدونيد امروز دوشنبه 16 مرداد هستش كه برابره با 12 رجب يعني 18 روزه ديگه ميشه ماه شعبان و 48 روز ديگه هم ماه رمضان هستش (ماه رمضان هم رسيد ها) .
همونجور كه ميدونيم ماه شعبان يكي از ماه هاي خيلي خيلي عزيز براي ما مسملمونها هستش چه از لحاظ بركت و چه از لحاظ ميمنت كه ولادت چند تا از امامانمون تو اين ماه هستش و از همه مهمتر هم ولادت حضرت صاحب الزمان(عج) امام مهدي(ع) هم تو نيمه شعبان هستش و اينهم لازم به ذكر هست كه هر كسي با هر دين و اعتقادي بالاخره به وجود و ظهور امام زمان(عج) اعتقاد داره ، بالاخص ما مسلمانها كه علاقه و ارادت خاصي هم به ايشون داريم و هميشه و در همه حال هم لب به دعا و سلامتي و آرزوي ظهور ايشون رو داريم و اين رو هم ميدانيم كه وجود مقدس ايشون نيز ما رو زير نظر داره كه البته در مقابل ما نيز حقي نسبت به ايشون به گردن داريم(به شخصه خودم كه از گناهان و بدي هايي كه انجام دادم در مقابل ايشون خجل و سرافكنده هستم) به همين دليل و براي اينكه نشان هم بديم كه هميشه به فكر ايشون هستيم اومدم تا يه پيشنهادي به دوستان بدم تا با كمك هم يه ختم صلوات بگيريم به چندين نيت .
البته نميدونم اين پيشنهاد من استقبال ميشه ازش يا نه ؟ نميدونم كسي كمكم ميكنه يا نه؟ كسي همراه ميشه باهام يا نه؟؟ به هر حال من با كمك از خدا و خود آقا امام زمان(عج) تصميم گرفتم بيام و اين پيشنهاد رو بدم .
به اينصورت كه چند نفر از بچه ها قبول كنن كه از روز اول شعبان تا روز نيمه شعبان كه همزمان با ولادت خود آقا هستش هر روز نفري هزارتا صلوات بفرستيم يعني اينكه هر نفر يك روز از اين 15 روز رو بعهده بگيره و 1000 تا صلوات بفرسته .
شايد عدد هزار يك كم زياد ديده بشه ولي اصلا زياد نيست و شايد يه چيزي حدود زياد زياد يك ساعت وقت ببره .
اگه 15 نفر اعلام آمادگي كنن ميشه روزي يك نفر و هر نفر 1000 تا صلوات (به نيت 14 معصوم و چون ولادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) هم درچهارم شعبان هستش 1000 تا صلوات هم به نيت ايشون كه در كل ميشه 15000صلوات)
ولي اگه 48 نفر از بچه ها اعلام امادگي كنن ميشه هر روز حدود 3 نفر و هر نفر 313 تا صلوات (به نيت تعداد ياران امام زمان(عج) در زمان ظهورشون كه 313 نفر هستند)
البته در اين ميان اگه 124 نفر اعلام آمادگي كنن براي فرستادن هزارتا صلوات به نيت تعداد پيامبراني كه خدا فرستاده ميشه 124000 هزار صلوات كه البته اين آمار نميتونه دور از فكر و عقل باشه و اين ميمانه به كمك خدا و همت و اعتقادات خودمون . و تعداد دوستاني كه ما رو تو اين بحث كمك كنند تعداد صلوات ها رو مشخص ميكند .
البته بگم اگه كسي خواست كمكمون كنه اولين و مهمترين نيتمون سلامتي و ظهور هر چه سريعتر آقا باشه و بعد سلامتي پدر و مادرمون و بعد از اون حل شدن مشكلات تمومي جوونها و در انتها هم حل شدن مشكلات خودمون و اگه كسي خواست از اين تعداد صلوات چيزي به عهده بگيره حتما و حتما نيت كنه يه نيت از ته دل و نيت خالص كه انشالله خود آقا صداي دلمون رو بشنوه و كمكمون كنه .
بازم ميگم كه بعد سه هفته كلنجار رفتن با خودم بالاخره اين مطلب رو گذاشتم و نميدونم چي ميشه و آيا كسي استقبال ميكنه يا نه ! نه قصدمون ريا بوده و نه خودنمايي و فقط وفقط ميخواستم كه حداقل خودمون به حضرت صاحب الزمان(عج) نشون بديم ما جوونها هر چي هستيم حداقل تو اعتقاداتمون راسخ و عشق و علاقه ايشون تو دلامون هست و هميشه به ياد ايشون هستيم .
از خدا و ايشون هم ميخوام كمكمون كنه .
دوستان عزيز اگه كسي حاظر شد از اين تعدا صلوات چيزي رو بعهده بگيره حتما تو قسمت نظرات بگه و من تا زماني كه معلوم بشه كه چه كساني حاظرن تو اين طرح شركت ككند نظرات اين پست رو تاييد نميكنم .
البته هماهنگي ها و جمع بندي هاي بعدي و اينكه در چه روزي نوبت چه كسي هست براي فرستادن صلوات رو خودم انجام ميدم و فقط دوستان اگر وبلاگ و آيدي ياهو دارند حتما حتما براي من بذارند تا بتونم بهشون خبر بدم .
و اگه كسي هم خواست از طريق آيدي به من خبر بده (كه مطمئن ترين راه همون قسمت نظرات هستش) اين هم آيدي من هستش mosalase_bermoda@yahoo.com و بنده هم با اين آيدي هماهنگي هاي بعدي رو با دوستان انجام ميدم .
و اگه كسي هم ميخواد اين وسط نظرش نمايش داده نشه حتما آخر نظر بهم بگه تا نظرش رو تاييد نكنم و انشالله سه روز مانده به شروع ماه شعبان من دوباره مطلب بعديم رو ميذارم كه هماهنگي هامو با كسايي كه قراره كمك كنن انجام بديم .
راستي تا يادم نرفته بگم كه هزارتا صلوات روز نيمه شعبان رو من براي خودم نگه داشتم(يك كم پارتي بازي كنم ديگه) و البته باز هم بايد بگم كه تا همين الان كه اين بحث رو پيش چند تا از دوستانم مطرح كردم حدود 10 نفر هم ميشن هر كدوم از اونها 1000 تا صلوات رو بعهده گرفتند.و اگه اين طرح جواب داد و دوستان استقبال كردند چند تا ديگه مد نظر دارم تا ببنيم خدا چه خواهد
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل الفرجهم
موفق و مويد باشيد . خدانگه دار همتون باشه
سلام دارم خدمت دوستان همیشگی وبلاگ
خب اینبار هم هم اومدیم و چند قسمت دیگه از داستان رو براتون گذاشتیم قبل از هر چیزی بگم که امروز داستان یک کم دستکاری شده که وقتی بخونید خودتون متوجه میشید منظورم رو که اونهم دلیل داره!!!
درسته من خودم آنچنان ذوق و طبع داستان نویسی ندارم ولی این داستان هم برام ایمیل شده و دیدم قشنگه گفتم بذارم تا همه استفاده ببرن و این وسط چون باید حال یه بنده خدایی رو میگرفتم مجبور شدم که با داستان اینکار رو بکنم تا دیگه هی من رو متهم به کپی برداری نکنه البته منظورم هم این وبلاگ هستش که اگه الان برید داخلش کل داستان رو میتونید توش ببینید البته نگم برای سعید پیاز داغ هستش بهتره و نگم که ایشون تو این وبلاگ برداشته هر وقت ما داستان رو میذاریم میگیره میذاره تو این وبلاگ که ساخته بعد ما رو متهم میکنه به کپی برداری البته کار خوبی هم میکنه و هر کی که داستان رو از اول نخونده بره تو این وبلاگ و داستان رو تا همینجا کامل هست و راحت بخونه البته برای راحتی شما هم تمام این بیست قسمتی که تا الان گذاشتم رو آپلودش کردم تا شماها دانلود کنید و با خیال راحت بخونید ! فقط باید از نرم افزار آکروبات ریدر استفاده کنید چون فایل پی دی اف هستش و اگه کسی هم این نرم افزار رو نداشته باشه فکر کنم تو سی دی درایور مادربرد کامپیوترتون حتما حتما باشه(کلاس کامپیوتر هم گذاشتیم ها)
راستی یه چیزه دیگه !!!!! همه میدونیم که هر شب سریال نرگس داره از تلویزیون پخش میشه وقتی من این سریال رو نگاه میکنم یاد خدابیامرز پوپک گلدره می افتم و در کنارش یاد اون پستی می افتم که شبی که ایشون فوت کردن یکی از نویسنده های وبلاگ یه مطلب در مورد ایشون گذاشت و بعد یکی از خواننده های عزیز در کمال بی رحمی به ما تاختند که مگه ایشون چه بازیگری هست و اگه میشه چند تا از فیلمهاشو نام ببر و چرا شما براش مطلب گذاشتید و ما هم مجبور شدیم بالاخره یه جوری جواب ایشون رو بدیم حالا کار به فیلمهای سینمایی و سریالهایی که بازی کرده نداریم و برای ما همین سند فعلی حجت هستش و فقط امیدوارم اون بنده خدایی که هنوز هم میاد تو وبلاگ ما و این مطلب رو میخونه یه مقدار واقعیات رو قبول کنه و همیشه در پس محکوم کردن بر نیاد و امیدوارم که اگه ایشون این سریال رو نگاه میکنن و حتما هم نگاه میکنن انشالله درست وقت سریال همیشه یا برق خونشون بره یا تلویزیونشون خراب بشه که نتونه ببینه تا دیگه اینجوری الکی گیر نده(نیشخند چشمک) به هر حال ببخشید وقتتون رو گرفتم و همینجا هم یاد پوپک گلدره رو گرامی میداریم
کوچیک همتون احمدزاده
قصه عشق _ فصل هفدهم.
چند دقيقه اي معطل شدم تا نازنين از مدرسه اومد (خمپاره)بيرون . سوار شد و بعد از بوسيدن من پرسيد : خب چيكاره ايم امروز ؟گفتم : بازم عاشق و معشوق .............
خنديد و گفت : نه جدي؟گفتم : امروز برنامه مون خيلي پر ، اميدوارم خسته نشي....لبخندي زد و دوباره ماچم كرد. گفت : عزيزم با تو هيچوقت خسته نميشم.(خمپاره) نفست كه بهم ميخوره زنده ميشم......جون ميگيرم......سبك ميشم و ميخوام پرواز كنم......اينبار من اونو بوسيدم و راه افتادم. پرسيد : كجا ؟كفتم : بازارچه صفويه ؟ گفت : اونجا براي چي؟
جواب دادم : براي خريد ، عزيزم....، مثل اينكه پنجشنبه عقد كنون مونه ها.......يادت رفته........گفت : اما ما كه چيزي احتياج نداريم. گفتم : اين يه روز ويژه براي ماست بنا بر اين بايد. يه چيز مناسب اين روز بپوشيم.........ديگه چيزي نگفت..............حدود يك ربع طول كشيد(خمپاره) كه به بازار چه رسيديم. بعد از خوردن دوتا پيتزاي چاق و چله خريد هاي لازم رو انجام داديم و نزديك ساعت 3.5 بود كه به طرف سينما شهر فرنگ توي خيابون عباس آباد حركت كرديم. رسنوران ، ترياي شاه عباس درست روبروي در سينما در سمت جنوب خيابون عباس آباد قرار داشت.(خمپاره) خيابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسيديم.وقتي وارد شديم. سعيد رو ديدم كه يه گوشه نشسته بود و تو فكر بود.....مدتي بود باهم حرف نميزديم....به همين دليل به طرف ديگه سالن رفتيم و پشت يه ميز نشستيم. آقاي دلدار صاحب تريا تا متوجه ورود ما شد. فوري سر ميز ما اومد و يه چاق سلامتي گرم كرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بيارن. پرسيدم : سپيده اينا نيومدن.كفت : نه سپيده خدمت رسيدم هم براي عرض تبريك و هم بگم . سپيده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقيقه تاخير ميرسن.....ولي گفتن حتما ميان منتظرشون بمونين.
تشكر كردم و آقاي دلدار به دفتر ش رفت.....در اين زمان نازنين كه تازه سعيد رو ديده بود.(خمپاره) بازوي منو فشار داد و گفت : احمد سعيد كنگرانيه ها. نميدونست ما با هم رفيقيم. اون اصلا دوستان منو نميشناخت . ميدونست دوستان زيادي دارم .اما .....گفت : احمد ناراحت نميشي برم يه امضا ازش بگيرم......خودم زدم به اون را و گفتم از كي ؟.......
گفت : از آقاي كنگراني.....گفتم :آدم قحط تو ميخواي از اون امضا بگيري....كفت : نگو تورو خدا همه بچه هاي مدرسمون واسش ميميرن.......گفتم واسه كي (خمپاره). اين ........
گفت : اره.........پرسيدم تو چي؟گفت : من فقط واسه تو ميميرم.......گفتم : حالا كه اينطور برو بگير........نازنين بلند شد و بطرف ميز سعيد رفت . سلام كرد و ميخواست حرف بزنه كه من باصداي بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........ملكهُ سر ورته........نارنين خشكش زد.........مونده بود چي بگه........سعيد سرش و برگردوند و گفت:(خمپاره) با كي بودي؟............گفتم : مگه غير از ما اينجا كس ديگه اي هم هست.......از جاش بلند شد و به طرف من اومد .......در همين حال گفت : چي گفتي؟نازنين رنگش پريده بود...........نميدونست چه اتفاقي افتاده......من با صداي بلند دوباره گفتم : كري ؟ گفتم ملكه سرورته احترام بذار......در اين زمان سعيد به ميز ما رسيد . دست انداخت خيلي جدي يقه ام رو گرفت و گفت: ايشون تاج سرمان . اما بنده ولينعمت حضرتعالي هستم..... بعد پرسيد : كي تا حالا ...........گفتم : چهار پنج روزه.........گفت:(خمپاره) آشتي ؟گفتم : جهنم ....آشتي.......
منو بغل كرد و گفت : لا مسب چيكار كردي؟ گفتم يه فرشته رو به همسري گرفتم.......الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهي كرده..........فوري برگشت و گفت : ببخشين خانم.......گفتم : نازنين دختر دايي و همسرم......دستش رو دراز كرد و با نازنين دست داد و گفت: ببخشين نازنين خانم مقصر اين.........نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذريم ، بطرف نازنين رفتم و كمكش كردم بشين . هنوز گيج بود. به سعيد گفتم بشين....گفت : نه بايد برم ، قرار دارم . اما بايد ببينمتون .گفتم : پنجشنبه خونه ما.........منتظرت هستم.....(خمپاره).يه جشن كوچولو داريم......
گفت : باشه......پس تا پنجشنبه......رفت و وسايلش رو جمع كرد و دستي تكون داد و به طرف صندوق رفت......بعد داد زد و گفت : من حساب ميكنم. گفتم پولاتو خرج نكن.......تو ميدوني ما چيزي نخورديم حساب ميكني.....هردو خنديديم.......گفت : از شوخي گذشته امروز مهمون من هستين.جواب دادم گفتم : كه ول خرجي نكن ............. به اين سادگي و ارزوني نميتوني سر وته قضيه رو هم بياري ........بايد درست حسابي بندازمت تو خرج..........(خمپاره)دستي تكون داد و در حاليكه از در خارج ميشد . گفت : من پس زبون تو بر نميام.......خداحافظ..........
به اين ترتيب من و سعيد بعد از سه هفته با هم آشتي كرديم.نازنين ديگه كم كم داشت حالش بهتر ميشد و از شوك شوخي ما بيرون مي اومد . رو به من كرد و گفت : شما دوتا باهم دوستين....گفتم : ساعت خواب عزيز دلم.........گفت : يعني سعيد كنگراني تو جشن ما هست.......گفتم : سعيد كنگراني ليلا فروهر ، سپيده.....و خيلي هاي ديگه......الان هم ليلا و سپيده دارن ميان اينجا ، با هم قرار داريم.......مثه آدماي منگ گفت: جدي ميگي؟........سرم رو بردم جلو لپش رو يه گاز كوچولوي با مزه گرفتم......يه جيغ كوچولو كشيد......گفتم :(خمپاره) حالت جا اومد..........آره جدي ميگم.....گفت : اما من.......لباسام........گفتم : خيلي هم خوبه........گفت : ولي .......گفتم : تو زيبا ترين ، فرشته دنيا هستي و البته مالك شش دانگ قلب من.......من تورو همين جور دوست دارم..........همين موقع داريوش از در تريا اومد تو .........ورودش يعني سرو صدا با همه سلام عليك كرد حتي با كارگراي آشپزخونه.......بعد اومد نشست و گفت: باد و طوفان هر جفتشون دارن ميان.........دارن ماشين و پارك ميكنن.........منظورش ليلا و سپيده بود.........و ادامه داد :راستي سعيد و دم در ديدم.......گفت شب جمعه ميبينمتون......آشتي كردين..............گفتم : (خمپاره)چيه؟............ فضولي؟..........رو به نازنين كردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنياست...........به نقل از داريوش پرس .........
در همين زمان سپيده و ليلا از در وارد شدن.......از همون دم در عين بچه گربه اي كه لاي در گير كرده باشه شروع كردن ريز ريز جيغ و داد كردن و خوشحالي.......از پشت ميز بلند شدم . ديدم اصلا تحويل نگرفتن و يه راست رفتن سراغ نازنين و شروع كردن به ماچ كردن اون......چه عروس خانم خوشگلي..........چه نازه...........(خمپاره)و از اين حرفا.......
ماهم يك كناري واساديمو..........بروبر نيگاشون كردم.......بعد از مدتي كه خوش وبش هاشون با نازنين تموم شد......سپيده رو به من كرد و گفت : پوست كنده است.......غلفتي..........
گفتم : ديگه چرا ؟گفت : بعد از اينكه كندم بهت ميگم چرا؟ليلا هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال ميكنم......و ادامه داد ما از شيش سالگي با هم دوستيم.......زورت اومد يه زنگ بزني به من بگي چه خبره.....من ........بايد از دهن اين........... بزغاله .......كجاست؟.......كدوم گوري رفته قايم شده؟........داريوش از زير يكي از ميز ها سرش (خمپاره)رو آورد بيرون و گفت: در خدمت گزاري حاضرم.......ليلا ادامه داد : از زبون اين بزغاله اخوش بايد بشنوم داداشم زن گرفته.........همين موقع با كيفش يه دونه زد پشتم و گفت : اين پيش پرداختش........سپيده رو به نازنين كرد و گفت: نازنين جون ما دوتا خواهر شوهرات هستيم...........اما طرف توييم.....سه تايي باهم پوستش رو ميكنيم......نازنين به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......من نميتونم ناراحتيش رو ببينم.......اونقدر اين حرف و جدي و از ته دل گفت كه ليلا و سپيده باز دور و برش گرفتن وشروع ردن ماچ كردن و قربون صدقش رفتن....خيلي زود متوجه صداقت و سادگي اون شدن و به شدت تحت(خمپاره) تاثيرش قرار گرفتن.........بالاخره قربون صدقه رفتن هاي ليلا و سپيده تموم شدو نوبت سين جيم كردن من رسيد. ناچار شدم سير تا پياز ماجرا رو براشون شرح بدم......بعد سپيده راجع به كار جديدي كه بهش پيشنهاد شده بود گفت وقرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بياره من بخونم........بعد يه ليست از كساني كه بايد اونا دعوت ميكردن تهيه كرديم و ليلا گفت : منم چندتا مهمون ميخوام دعوت كنم......از دوستام......گفتم باشه........بالاخره مراسم آشنايي نازنين با سپيده و ليلا به خير وخوشي تموم شد ............قرار رو براي پنجشنبه گذاشتيم و همگي ساعت شيش از(خمپاره) تريا خارج شديم..............
قصه عشق ـ فصل هيجدهم
ماشينم رو ميخواستم عوض كنم.، يكي از بچه ها به هم خبر داده بود خواهر زاده آقاي دكتر اقبال وزير نفت يه جگوار آبي خيلي قشنگ داره و ميخواد بفروش .باهاش هماهنگ كردم و رفتيم توي انبار يكي از شركتهاي خصوصي آقاي دكتر ماشين رو ديديم.(خمپاره) جگوار آبي متاليك ، مدل ?? ، سند اول ، تازه دو ماه بود وارد ايران شده . خيلي قشنگ بود. چشمم رو گرفت....به رفيقم گفتم : قيمتش مهم نيست مي خوامش.......كارش رو تموم كن.........گفت براي فردا قرارش رو ميزارم. گفتم : پس ساعتش رو شب خونه بهم خبر بده . فقط ميخوام حتما قبل از پنجشنبه زير پام باشه.گفت : مسئله اي نيست. حتي اگه بخواي ميتونم الان رديف كنم ماشينو ببري. گفتم : ميشه گفت آره ....... صبر كن ........رفت دفتر انبار كه تلفن بزنه . بعد از ده دقيقه برگشت و گفت : رديفه .....ميتونيم ببريم. (خمپاره)فردا صبح ساعت ?? تو محضر اول خيابون نياوران قرار گذاشتم براي كاراش. ازش تشكر كردم و قرار شد اون ماشين منو كه فورد تانوس بود ببره كه ترتيب فروشش رو بده . و من هم با جگوار برم.سوار شدم و به طرف كارواش سر ظفر رفتم. تا ضمن شستن اون يه چكاپ هم انجام بگيره. ساعت ده دقيقه به يك بود كه ماشين مثل يك عروسك جلوي چشمم قرار گرفت. دلم ميخواست فقط ساعتها وايسم ونيگاش كنم . اما عشقم منتظرم بود . پس سوار شدم و با سرعت به طرف تجريش حركت كردم. دير شده بود . وقتي رسيدم نازنين با چند تا از دوستاش ايستاده بود و نگران اينور و اونور رو نيگاه ميكرد. جلوي پاش ترمز كردم .
چون نميدونست ماشين رو عوض كردم . و از طرفي (خمپاره)متوجه من نشده بود روش رو برگردوند و زير لب يه چيزي گفت . شيشه رو دادم پايين و گفتم خانم خوشگله چند دقيقه دير اومدم با هام قهر كردي؟ تا صداي منو كه شنيد ، برگشت و گفت: عزيزم تويي...........بعد با دوستاش كه محو تماشاي ماشين من شده بودند. خداحافظي كرد و سوار شد. ذوق زده پرسيد مال كيه؟ گفتم : مال تو..............گغت : نه ........جدي؟ ...............گفتم : خريدمش..............چطوره؟...............گفت : خيلي قشنگه.........معركه است.........گفتم : مخصوصا به خاطر فردا شب خريدمش............گفت : ممنونم .............به خاطر همه چي...............(خمپاره)گفتم : خب چيكار كنيم ؟گفت : ميشه يه سر بريم خونه ما ؟..............گفتم : چرا نشه......... بريم. دور زدم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم.وقتي رسيديم بوي مطبوع قورمه سبزي از پنجره آشپزخونه ،كه رو به كوچه باز ميشد . به دماغم خورد. نازنين گفت : قورمه سبزي افتاديم..........كاري كه نداري؟ ........دير كه نميشه؟.................گفتم : نه برنامه خاصي نداريم...(خمپاره) گفت : پس پيش بسوي قورمه سبزي مامانم اينا ...........و از ماشين پياده شد..............منم ماشين رو پارك كردم و وارد خونه شدم زن دايي به استقبالمون اومد و هردمون رو بوسيد وگفت : دلمون تنگ شده بود.گفتم : زن دايي ما يكشب پيش شما نبوديم .
گفت : وقتي پدر و مادر شدين مي فهميين . براي ما همين يكشب مثل هزار شب ميمونه............بعد ادامه داد : خب حالا زودتر برين دستاتونو بشورين بياين كه قورمه سبزي فرد اعلا داريم.
نازنين گفت : ميدونيم........تا چند دقيقه (خمپاره)ديگه آماده خوردن ميشيم.........بعد از نهار با زندايي در مورد ميهماني هفته بعد كه قرار بود دوستان نازنين رو دعوت كنيم حرف زدم و قرار شد زندايي اين مطلب رو با دايي در ميون بذار . و گفت البته فكر ميكنم. مشكلي نداره اما بهتر از نصرالله خان هم سوال كنم.....بعد هم در مورد برنامه پنجشنبه يكم صحبت كرديم و قرار شد زندايي زنگ بزنه مدرسه و اجازه نازنين رو براي پنجشنبه از مديرشون بگيره كه نره مدرسه.ساعت چهارو نيم بود كه دايي هم اومد و اول كلي قربون صدقه نازنين رفت و باهاش (خمپاره)سربسر گذاشت بعد با من در مورد مراسم پنجشنبه حرف زد..............بعد از من پرسيد : ماشينت دم در نبود.گفتم : عوضش كردم.............يه جگوار خريدم اونطرف كوچه توي سايه پاركش كردم.........گفت : مبارك باشه............چرا نياورديش توي پاركينگ؟..................گفتم : با اجازتون بايد بريم دنبال يه سري از كار ها براي پس فردا.........گفت : پس ميخواين برين ؟.............گفتم : اگر شما اجازه بدين..................گفت : هركاري صلاح ، انجام بدين......براي ما همين كافيه كه بدونيم سرحال و خوشحال (خمپاره)هستين..........همين..........تا ساعت شش خونه دايي بوديم و اجازه برنامه هفته بعد رو گرفتيم و بعدش زديم بيرون ..........................
قصه عشق ـ فصل نوزدهم
نازنين رو دم در مدرسه پياده كردم(خمپاره) و به طرف جام جم رفتم. اداره نميخواستم برم. فقط ميخواستم سري به بانك بزنم و براي ماشين پول از حسابم بردارم .با رييس بانك رفيق بودم .سالها بود كه توي اون بانك حساب داشتم.سلام عليك كردم. گفتم : سي هزارتومن ميخوام برداشت كنم. با لهجه شيرين اصفهانيش گفت : بسلامتي ميخواين خونه بخرين .منم به شوخي با لهجه اصفهاني بهش جواب دادم : نه با اجازدون موخوام ماشين بسونم.قاه قاه زد(خمپاره) زير خنده و گفت : خبس، مباركس ايشالا .و ادامه داد : راستي يه چيزايي شنيدم.........دروغس يا راستس.
گفتم : راستس ...... چه جورم راستس .گفت : خبس .........، اينم مباركدون باشه.تشكر كردم و بعد از گرفتن پول و خداحافظي با بچه ها و رييس بانك ، از اونجا زدم بيرون.
ماشين رو زير تابلوي توقف ممنوع پارك كرده بودم . واسه همين اولين برگه جريمه ماشين رو كه زير برف پاك گذاشته بودن دشت كردم. بيست تومن. برگه رو روي داشبرد گذاشتم و ماشين روشن كردم و راه افتادم . براي رفتن به محضر زود بود تازه ساعت نه و ده دقيقه بود. دستي به شكمم كشيدم و گفتم : مثه اينكه امروزم كله پاچه رو افتاديم.به طرف سر(خمپاره) خيابون فرشته برگشتم و رفتم يه راست سراغ كله پزي و يه سور حسابي زدم.عاشق كله پاچه بودم. البته كله پاچه خوردنم هم تشريفات خاص خودش رو داشت. شكرالله هم كه از اهالي كرمانشاه بود و پاي ديگ واي ميسّاد ميدونست چيكار بايد بكنه.نون رو كه تريت ميكردم . سه بار آب ميگرفت رووش و خالي ميكرد تا به اصطلاح نون سنگك ريز شده با آب كله پاچه نرم بشه و زهرش رو كه منظور خشكيش بود رو از دست بده . بعد نصف مغز و دوتا چشم و مقداري خوواك و گوشت شله رو با كمي آب با هم ميساييد و مثل حليم نرمش ميكرد و روي نون ها ميريخت بعد يه ته ملاقه آب و يه ملاقه هم آب ر(خمپاره)وغن روش.با آبليمو وفلفل فراوون.اسمش رو گذاشت بود معجون پهلوون احمد. بهر صورت بعد از خوردن صبحانه به طرف محضر حركت كردم . زود بود اما كار ديگه اي نميشد كرد بايد طبق قرار راس ساعت يازده محضر مي بودم. نمي تونستم دنبال كارهاي ديگرم برم چون اونوقت به موقع به محضر نمي رسيدم. خدا خدا ميكردم اونا زودتر بيان كه ديدم سرو كله رفيقم پيدا شد. صداش زدم : محسن.....منو ديد و به طرفم اومد جواني رو كه همراش بود معرفي كرد و گفت : آقا سيامك................ احمد آقا .دست داديم ..................محسن ادامه داد : خوب شد زود رسيدي. آقا سيامك ماشينت رو ميخواد و الان هم اومده براي تموم كردن كار . گفتم ريش و
قيچي دست خودته هر كار لازمه انجام بده.(خمپاره)رفتيم تو محضر و تا صاحب جگوار بياد ماشينم و به نام آقا سيامك زديم.داود خودش صبح زود رفته بود و خلافي ماشين رو گرفته بود .
در همين موقع يه دخترخانم خيلي خوش تيپ و خوشگل وارد محضر شد. يه لحظه همه چشم ها به طرف اون برگشت .محسن گفت : (خمپاره)سحر خانم اومد....بعد جلو رفت و دست داد و سلام و عليك كرد. درهمين زمان محضر دار منو صدا كرد كه اسناد مربوطه رو امضا كنم .آخرين امضا رو كه پاي اسناد انداختم محسن با اون دختر به طرفم اومد و مارو به هم معرفي كرد : احمد آقا.......سحر خانم.......سلام كردم و دست داديم. داشتم فكر ميكردم اون كي ميتونه باشه . كه محسن ادامه داد خانم اقبال صاحب جگوار هستند.
من تا اون لحظه فكر ميكردم.(خمپاره) برادر زاده آقاي دكتر اقبال و صاحب اون ماشين يه مرد . اصلا نميتونستم تصور كنم يه همچين ماشيني متعلق به يك دختر باشه........بهر صورت جا خورده بودم و اون هم متوجه تعجب من شده بود و براي اينكه تير خلاص رو زده باشه گفت : شتابي رو كه دوست داشتم نداشت. بد جوري حالم رو گرفته بود . تو دلم گفتم : شانس آوردي . چون من ديگه مردي متاهل هستم . و گرنه هم چين دماغتو خاك مال ميكردم كه همدمت ميشد آهنگ هاي داريوش و اشگ وآه عاشقي .
انگار متوجه شده بود كه باخودم چي فكر ميكنم ،براي اينكه حالم درست حسابي بره تو شيشه گفت : اما بدرد شما ميخوره . چون بهتون نمي اد اهل سرعت و اين حرفا باشين. از لحنش فهميدم كه چشمش رو گرفتم و اين حرفا رو ميزنه تا اول برتري خودش (خمپاره)رو تثبيت و بعد ضربه ام كنه.منم كه فرصت رو مناسب ديدم . ضربه مهلك و كاري رو وارد كردم و گفتم : شما درست فهميدين . آخه يه مرد متاهل ديگه متعلق به خودش نيست و بايد فكر كسي كه چشم براه و منتظرشه باشه......اين رو كه گفتم تو چهر ه اش خوندم كه حسابي جا خورده ........سكوتش هم مويد اين مطلب بود .محسن تا اين لحظه مثل آدماي گيج و منگ دهن ما دوتا رو نگاه ميكرد. به خودش اومد و براي اينكه مسئله رو خاتمه بده. گفت: سحرخانم ببخشيد . اگه ممكنه شناسنامه تون و سند ماشين رو بدين .سحر دست كرد تو كيفش و شناسنامه و سند ماشين رو در آورد و داد دست محسن.محسن هم بطرف ميز دفتر دار رفت و اسناد رو به اون داد تا اسناد لازم رو تنظيم كنه......(خمپاره)سحر رو به من كرد و گفت : ولي اصلا بهتون نمي آد.با اينكه متوجه منظورش شده بودم خودم رو زدم به اون راه و گفتم : خريد جگوار .
نگاه معني داري به من كرد و گفت : اينكه متاهل باشين.گفتم : نيستم .يه برقي تو چشماش زد.ادامه دادم. اما پس فردا ميشم. پنجشنبه عقد كنونم.انگار كرديش تو يه حوض آبجوش قرمز شد. فهميد .حريف كوچيكي نيستم .گفت : من كه تا با چشماي خودم نبينم باورم نميشه .گفتم : اينكه مشكلي نيست . افتخار بدين پنجشنبه شب در خدمتتون باشيم . يه جشن كوچيك دوستانه داريم.گفت : اين دعوت تون رو جدي بگيرم يا بزنم به حساب تعارفات معمول .جواب دادم من اهل تعارف نيستم اگر افتخار بدين خوشحال ميشيم . هم من هم نازنين.
گفت : پس عروس خانم خوشبخت (خمپاره)نازنين خانم هستند.بايد خيلي زبل باشه كه شما رو بدام انداخته .پاسخ دادم : والله چه عرض كنم.در همين زمان محسن اونو صدا كرد كه بره اسناد رو امضا كنه بعد هم نوبت من شد..پول هارو به محسن دادم كه به سحر بده و رفتم اسناد رو امضا كنم . وقتي برگشتم ديدم محسن داره با اون كلنجار ميره فكر كردم سر مبلغ كميسيونش .جلوتر كه رفتم محسن گفت : اين آقا احمد اينم شما . گفتم : چي شده (خمپاره)؟گفت : هيچي . ميخوام ماشين رو بعنوان هديه عروسي تون از من قبول كنين.گفتم : از شما ممنونم . اما ما نيم ساعت نيست با هم آشنا شديم . نه من ميتونم قبول كنم. نه دليلي براي قبول كردن داره.....گفت : براي من مهم نيست پولش . گفتم ميدونم . اما منم به اندازه خودم دارم .
متوجه شد حرف بدي زده . بلافاصله گفت : نه ببخشين منظورم اصلا اين نبود....گفتم : متوجه هستم . از لطفتون ممنونم . اما نميتونم اين هديه رو قبول كنم . منو ببخشين.
ديگه ادامه نداد ، فقط گفت : شما ببخشين . حق با شماست. كار تموم شد و با هم از محضر اومديم بيرون .موقع خداحافظي دستش رو(خمپاره) دراز كرد و دست داد و گفت : آدرس ندادين .
نا باورانه آدرس خونه رو بهش دادم . پرسيد : از كي برنامه شروع ميشه .گفتم : ده شب.گفت : پس ميبينمتون.گفتم : خواهش ميكنم.....حتما ؛خداحافظي كرد و رفت.
محسن كه هنوز مبهوت بود گفت : خدا شانس بده.....گفتم : چيزي گفتي؟خودش رو جمع و جور كرد و گفت :نه ...نه....بقيه پول هارو به من پس داد و منم هزار و پونصد تومن بهش براي خريد وفروش دوتا ماشين كميسيون دادم و گفتم بسته يا (خمپاره)بازم بدم...گفت زياد هم هست......از شما خيلي به ما رسيده....احمد آقا پولت بركت داره . يه صدي هم بهم ميدادي ميگفتم خدا بده بركت... چون كار ده هزار تومن رو ميكنه....بعد از تشكر خدا حافظي كرد و رفت . منم به طرف مدرسه نازنين حركت كردم.
قصه عشق - فصل بيستم
دنبال نازنين رفتم و بعداز سوار كردن اون(خمپاره) به طرف بانك حركت كردم كه تا قبل از تعطيل شدن اون مازاد پول ماشين رو به حسابم برگردونم.اين كار رو كردم .
براي نهار به رستوران قصر موج تو ميرداماد رفتيم بعد از نهار دم در رستوران يه زن كولي فالگير راهمون رو بست و با اصرار خواست كه آينده مارو پيش بيني كنه............من اصلا از اين چيزها خوشم نمي اومد ، اما با اصرار نازنين قبول كردم. زن كولي(خمپاره) دست نازنين رو گرفت و شروع به حرف زدن كرد.....خانوم جان درد وبلات بخوره تو سر گلنار خاتون كه من باشم....
خوش قلبي و خوش نهاد.....رنج ديگران رنجته و........... درد ديگران غمت..........جونم بگه براي خانوم خوشگله خودوم........دل پاكي داري و....... يه عشق افلاطوني مهمون اونه.......غم زياد خوردي اما بدستش آوردي............مراقب باش كه نگهداشتنش سخت تر از بدست آوردنش .....يه حسود داري.................ميخواد از دستت درش بياره.........
خيلي زرنگه ................جونم بگه(خمپاره) برات....... زورش هم زياده........اما تو دلت قويه......پشتت به كوهه.........نترس باهاش بجنگ ...........يك مرتبه رنگ چهره اش عوض شد و سكوت كرد. من اعتقادي به حرفهايي كه ميزد نداشتم . اما وقتي حرفش رو قطع كرد حس بدي بهم دست داد . تغيير رنگ چهره اش كاملا حقيقي بود......هراس و غم بزرگي تو صورتش هويدا بود گفتم: چي شد چرا ادامه نميدي........دست و پاش و جمع كرد و گفت : همين بود......هرچه نازنين اصرار كرد ديگه چيزي نگفت..............خواستم پولي بهش بدم. اما هر كاري كردم ، قبول نكرد.واسه همين به طرف ماشين رفتيم.....تا سوار بشيم و بريم ميدون محسني............(خمپاره)وقتي سوار ماشين شديم نازنين متوجه شد كيف دستي اش را تو رستوران جا گذاشته . واسه همين من بر گشتم او نو بيارم كه ديدم زن كولي هنوز اونجاست . وقتي من و ديد بطرف اومد و گفت : آقا مراقب خودتون و عروستون باشين......مبادا از هم غافل بشين.......من جدايي رو تو طالع تون ديدم.......دلم نيومد به اون فرشته اين رو بگم .آقا من كارم فال گيري يه ، تا حالا اينجور غصه دار نشده بودم از سرنوشت اونايي كه آينده شون رو بهشون ميگم.............
دروغ چرا بگم...........(خمپاره)هري دلم ريخت پايين از اين حرفش..........اين يك هشدار بود...........نگران شده بودم ، شديدا تو فكر فرو رفته بودم .........اصلا حواسم به اطرافم نبود......
زماني به خودم اومدم كه نازنين داشت بشدت تكونم ميداد و ميگفت : خوابت برده........هي ......مجنون من .......نگاهي به اطرافم كردم ......... اثري از زن كولي نبود.....رفته بود و من رو با دنيايي سوال و التهاب و گيجي... جا گذاشته بود.......نازنين ، من و بر و بر نگاه ميكرد و ميخنديد.......گفت: عزيزم......حواست كجاست ؟خودم رو جمع جور كردم و گفتم : همين جا....ببخش ياد يه چيزي افتادم.......گفت : كيفم رو آوردي ؟گفتم(خمپاره) : الان ميارم.فوري داخل رستوران رفتم و كيفش رو آوردم و به طرفه ميدون محسني حركت كرديم.
ميخواستم يه دست كت شلوار مشكي جير براي خودم و يكدست لباس سفيد و يه سرويس طلا براي نازنين بخرم........ميدون خيلي شلوغ بود و جاي پارك به سختي پيدا ميشد. تو يكي از كوچه هاي فرعي پارك كردم و اول رفتيم توي جواهر فروشي جواهريان. نازنين نميخواست چيزي بخره . اما با اصرار من بالاخره يك سرويس رو انتخاب كرد و خريديم.
بعد رفتيم و يكدست لباس سفيد قشنگ كه ويژه مراسم نامزدي بود خريديم .آخر از همه هم كت شلوار من . در تمام طول اين مدت من يك لحظه هم چهره ناراحت و حرفهاي زن كولي فالگير از ذهنم دور نشد.....
(خمپاره)
راستی این عکس رو هم پردیس خانوم هدیه داده به پدر عزیزش که امشب یعنی ۴ مرداد تولدشه

سلام دوستان همیشگی و عرض پوزش به خاطر وقفه چند روزه !! ایدنفعه اومدم و براتون چند قسمت دیگه از ادامه داستان دنباله دارمون رو بذارم و خدا رو شکر که به این قسمت رسید تا منهم بتونم همراه با شماها ادامه داستان رو دنبال کنم .و اگه دوستانی که هنوز قسمت های قبل این داستان رو نخوندن میتونن تو قسمت موضوعات مطالب تو موضوع داستان دنباله دار قسمت های قبلی رو بخونن .
راستی دوستانی که با نظراتشون همیشه من رو شرمنده خودشون میکنن باید بگم که طبق اعلام خود بلاگفا فعلا قسمت نظرات همچی یک کمی مشکل داره و نظرات ثبت نمیشه که امیدوارم زودتر حل بشه
فصل سيزدهم
××××××××××
بعد از نهار طبق قرار قبلي به خونه نازنين اينا رفتيم تا دايي جان شرايطي رو كه نشينده پذيرفته بوديم ، بهمون ابلاغ كنه. وقتي رسيديم هنوز دايي نرسيده بود فرصت رو غنيمت شمرده و يه دوش گرفتم . نازنين برام حوله ولباس آورد. وقتي ازش پرسيدم از وسايل اميره . گفت : نه عزيز دلم مال خودته . تعجب كرده بودم من چنين وسايلي نداشتم اونم خونه نازنين اينا .
نگذاشت زياد گيج بزنم . گفت: از تو جهازم آوردم.، كاملا" اندازم بود .
گفتم : مگه تو جهازت رو هم آماده كردي . گفت همه شو . همه وسايل مربوط به داماد هم ، اندازه شماست عزيز دلم . ميدونستم آخرش مال خودم ميشي . بهم الهام شده بود.
نازنين برام هر لحظه غافل گير كننده بود.
اصلا" نمي تونستم پيش بيني كنم.لحظه اي بعد بايد در چه مورد غافل گير بشم .و اين هر لحظه اونو برام عزيز تر و دوست داشتني تر ميكرد.
بهر صورت رفتم حموم فكر ميكنم يكساعتي شد وان رو پر آب گرم كرده بودم توش دراز كشيده بودم. وقتي اومدم بيرون نازنين كه رفته بود حمام پايين و دوش گرفته بود . و اومد بود بال دنبال من ، خبر داد كه دايي اومده خودم رو خشك كردم ، نازنين هم اومد و موهام با سشوار خشك كرد. و فرم داد.
با توجه به اينكه لباساي بيرونم از فرم افتاده بود لباس داماديم رو پوشيدم . البته ديگه پاپيون رو نزدم . وسايل تو جيب هامو جابجا كردمو لباسهاي كثيفم و گذاشتم توي يه پلاستيك.نازنين كه منو تو اين لباسا ديد ،گفت بد جنس لباس خوشگلات و پوشيدي . حالا كه اينطور شد منم لباس نامزديم رو ميپوشم. رفت لباس نامزديش رو از تو كمدش در آورد ، لباس قبلي هاش و در آورد و اونا رو پوشيد. يه آرايش مختصري هم كرد و آماده شد . خيلي زيبا شده بود درست مثل فرشته هاي توي فيلم ها .
دست همديگر و گرفتيم و به طبقه پايين رفتيم. وقتي داخل شديم دايي بلند شد و به طرف ما اومد هردومون رو بوسيد و گفت : بنشينيد خودش هم نشست.
زن دايي شربت آورد وخورديم . بعد شروع به صحبت كرد و گفت : قرار بود امروز من شرايط بزرگترها رو براتون بگم البته شما قبلا" نشنيده همه اونا رو قبول كردين بنابراين لازم الاجراست براي تاييد سرهامون رو تكون داديم .
دايي گفت :
شرط اول : بنا به دستور خان داداش كه بزرگتر همه ماست و انجام دستوراتش بر هممون واجب ، پنجشنبه بعد از ظهر ساعت پنج دسته جمعي يعني من وشوكت وبچه هاو نصرت خان ونزهت وبچه ها وخان داداش به محضر حاج آقا كتابچي توي خيابون سي تير ميريم و شما هارو براي سه سال به عقد موقت هم در مياريم.كه شما مطمئن بشين ديگه مال هم هستين.
بنا به دستور خان داداش مهريه اين عقد فقط پنج سكه پهلوي طلاست كه احمد آقا بايد از جيب مبارك خودش اين پنج سكه رو بخره و هنگام عقد به نازنين بده.چون مهريه يه حق ، گردن داماد وبايد بدهد. پس چه بهتر همان اول بدهد.
شرط دوم: شما ها بايد قول بدين درسهايتان را باجديت بخونيد ، واين ازدواج نبايد باعث افت تحصيلي شما بشه بلكه بايد با كمك هم كاري كنيد كه در شما ايجاد رشد كنه.
و من بيشتر از احمد توقع دارم كه ضمن برخورد جدي با امتحانات نهايي ، امكان ورودش به دانشگاه رو هم فراهم كنه و در ضمن مشوق وراهنماي نازنين براي برگشتن به روزهاي ايده ال درسيش باشه . چون متاسفانه مدتي بود كه نازنين اونطور كه بايد وشايد به درساش نميرسيد . حالا كه همه چيز به خوبي و خوشي گذشته بايد اين مافات رو جبران كنه.
شرط سوم : شما ميتوانيد در خانه ما يا نصرت خان باشيد . اما يادتون باشه بايد عدالت رو بين ما رعايت كنين. چون هردو خانواده شما رو خيلي دوست دارن . بعد اضافه كرد اين آخري شرط خودم بود .و همراه با لبخندي كه حاكي از عشق زياد به ما بود اشك ازچشمش خارج شد ما بلند شديم به طرفش رفتيم . و اينبار من هر طوري بود دستش رو بوسيديم. نازنين هم همين كار رو كرد.
من گفتم : دايي جان من به شرافتم قسم ميخورم و قول ميدم كه تمام سعي و تلاشم را درجهت انجام اين تعهدات ومهمتر از اون خوشبختي نازنين به كار ببندم. بعنوان تقدير و پيش در آمد اين قول اين رو هم به شما تقديم ميكنم. دست كردم تو جيبم و كپي نامه واحد اداري سازمان رو كه صبح گرفته بودم به دايي دادم . دايي اشكاش و پاك كرد و عينك مطالعه اش رو به چشمش زد و شروع كرد به خوندن نامه با صداي بلند .
بدينوسيله مجوز استخدام رسمي آقاي احمد نور جمشيد جهت اطلاع و اجرا ابلاغ ميگردد بديهي است نامبرده در صورت ارايه پايان نامه دوره دبيرستان در پايان تحصيلي سال جاري از اين حق ويژه كه بدون شركت در آزمون عمومي دانشگاه ها در دانشكده راديو تلويزيون ملي ايران مشغول به تحصيل گرددبر خوردار ميباشد. معاونت امور اداري و پرسنلي منصور عدالتخواه.مورخ بيست وسوم اسفند ماه دوهزارو پانصدو سي وچهار شاهنشاهي.
نازنين نامه رو از دست دايي گرفت ودايي مجددآ بطرفم اومد ومنو ماچ كرد و گفت : ميدونستم روسفيدم ميكني پسرم.
نازنين به طرفم برگشت و گفت :ناقلا چرا اينو قبلا" به من نشون ندادي .
گفتم امروز صبح كه رفتم اداره اين نامه رو به من دادن سر نهار هم فرصت نشد.
نازنين رو به دايي وزن دايي كرد گفت باباجون مامان جون ببخشيد ميدونم جلو بزرگتر اينكارا زشت اما نميتونم جلوي خودم رو بگيرم به طرف من اومد و سرم رو تو دستاش گرفت صورتم و به لباش نزديك كرد . اما تا رسيد به صورتم يه گاز كوچولو از لپام گرفت . من كه شوكه شده بودم يه جيغ كوچولوي نا خودآگاه زدم و صورتم گرفتم .
نازنين گفت : اين گازو ازت گرفتم كه ديگه چيزاي به اين مهمي رو يادت نره اول به من بگي . همه زديم زير خنده . زن دايي به طرف من اومد وگفت منم كه حق دارم دوتا ماچ دومادم و بكنم. ومنتظر جواب نشد صورت منو ماچ كرد و گفت : مادر انشالله خدا هميشه دلت رو شاد كنه .......و زد زير گريه . حالا گريه نكن كي گريه كن.
جوري كه همه منقلب شدن . از جمله خود من.بي اختيار اشكام سرازير شد.
بعداز مدتي بر گشتيم اتاق نا زنين كه حال اتاق هر دوتامون بود. نازنين در اتاق رو كه بست گفت : خوتو آماده كن كه ميخوام گاز دوم زن وشوهري مونو ازت بگيرم.
گفتم : نميشه عفوم كني ؟
گفت بخشش در كار نيست فقط بهت ارفاق ميكنم اجازه ميدم چشماتو ببندي و گازت بگيرم كه زياد دردت نياد. تسليم شدم و خودم رو آماده گاز كردم .گرماي لبهاي نازنين رو كه به صورتم نزديك ميشد حس كردم چشمامو به هم فشار بيشتري آوردم كه گونه هام منقبض بشه و درد كمتري احساس كنم.كه نازنين لبهاشو روي لبهام گذاشت وشروع كرد به بوسيدن من.يك بوسه گرم و طولاني. حس ميكردم از روي زمين كنده شده ام و حداقل يك متر با اون فاصله دارم. بيش از نيم ساعت اين بوسه طول كشيد.
ساعت شش ونيم بود كه نازنين يه چادر سفيد گذاشت تو كيفش و راه افتاديم به طرف امامزاده صالح.
فصل چهاردهم
وقتي وارد صحن امامزاده شديم داشتم از تعجب شاخ در مياوردم تقريبا" تمام بچه هاي مدرسه جعفريه تجريش توي صحن امامزاده بودند و تمام صحن شمالي اون رو پر كرده بودند .
جمعيت زوار با تعجب به اين صحنه نگاه ميكردند . حدود دويست تا دختر با چادر سفيد درحاليكه شمع هاي خاموشي در دست داشتند بشكل يك حلال ماه منظم كنار هم ايستاده بودن . وقتي ما رسيديم دالاني باز كردن و ما رو از وسط اون عبور دادن و به وسط حلال هدايت كردن .
اصلا" از شلوغ بازيهاي صبح خبري نبود. خانم صالحي و خانم جهانشاهي هم بدون هيچ تفاوتي مثل بقيه بچه ها تو صف ايستاده بودند. وقتي ما وسط حلال قرار گرفتيم يكي از بچه ها با صداي بلند شروع به صحبت كرد. همه ميدونيم براي چي امروز اينجا جمع شديم. ....براي اداي يه نذر. براي تشكر از خالقي كه به دعاي بندگانش گوش ميكنه و اونارو بنا به مصلحت وبزرگي خودش برآورده ميكنه. همه ما نذر مشتركي داشتيم براي يكي از دوستامون ،.......... دوستي كه غصه بزرگي تو دلش داشت .
دلي كه خيلي پاك و بي آلايش بود ، كه اگه اينطور نبود ، اين همه آدم رو يكجا همدرد و همرنج خودش نميكرد. ما همه مون اونو دوستش داريم رنج اون رنج ما شده بود . درد اون درد خودما بود. ما آرزو ها وآمال خودمون رو در بر آورده شدن آمال و آرزوي اون ميديديم........... و امروز اون به آرزوش رسيده و ما اينجا جمع شديم تا نذري رو كه يكدل با هم بسته بوديم ادا كنيم.شديدا" تحت تاثير قرار گرفته بودم ونميتونستم جلوي اشكم رو بگيرم نه من ، همه كساني كه اونجا بودن .حتي كساني كه اصلا" از ماجرا بي خبر بودن ، بي اختيار گريه ميكردن . انگار هر كس براي گمشده و نياز خودش گريه ميكرد.
خانم صالحي وجهانشاهي دوتا تاج گل كوچيك وقشنگي رو كه با گل مريم درست كرده بودن به طرف ما آوردند يكي رو روي سر نازنين و ديگري رو رو ي سر من گذاشتن.
بعد از اون بچه ها يكي ،يكي شمع هاشونو روشن كردن و شروع كردن آروم آروم به طرف ما حركت كردن . هر كدوم در فاصله اي معين در يك مدار دايره اي شمعش رو زمين ميگذاشت و به اين ترتيب هفت حلقه نور با شمع ها دور ما ايجاد كردند. منو نازنين در ميون هاله اي از نور قرار گرفته بوديم. هوا ديگه تاريك شده بود و نور شمع ها همه فضاي محوطه شمالي امامزاده رو روشن كرده بود. وما در مركز اين نور بوديم. بچه ها حال ديگه با صداي بلند گريه ميكردند و اشگ شوق ميريختند هركس در حال عبور بود بي اختيار با ديدن اين صحنه مي ايستاد و بعد از لحطه اي گريه ميكرد. شور ي به پا بود وهمه به خاطر نازنين من.به خودم ميباليدم مثل سردار فاتحي كه از يك نبرد بزرگ پيروز برگشته سرم رو بالا گرفته بودم وبدينوسيله ميخواستم بگم تمامي اين كارها به خاطر همسر زيبا و دلپاك منه. تمام كساني كه اونشب اونجا بودن فرشته اي رو در لباس انسان ديدن و در دفتر دلشون تصوير زيباي اونو ضبط كردند.
فصل پانزدهم
مراسم نذر تموم شد و بچه ها كه حالا صفاي قلبي ويژه اي هم پيدا كرده بودند. همديگر رو بغل ميكردن وبهم تبريك ميگفتن. در اين اثنا كوكب خانم باچشماني كه از شدت گريه قرمز قرمز شده بود به طرف ما اومد و اول نازنين رو بغل كرد و ماچ كرد. بعد هم به سراغ من اومد و گونه ها و پيشاني من رو ماچ كرد و گفت : خدا عزتت بده ،..... خدا از بزرگي كمت نكنه ....خدا هر آرزويي كه داري بر آورده كنه،..... خدا به عزت اين آقا هميشه سر بلندت كنه .........
و ادامه داد : احمد آقا من پنج تا دختر شوهر دادم . اما به جلال خداوندي قسم اينقدر كه از عاقبت بخيري اين دختر خوشحال شدم از عروسي دختراي خودم خوشحال نشدم
اين آقا همين الان از جفت چشم كورم كنه اگه دروغ بگم ،...... عليل و ذليلم كنه ، اگه دروغ بگم......... احمد آقا اين دختر يه فرشته است ، يه فرشته......... پيرزن اين حرفها رو ميزد ومثل ابر بهاري گريه ميكرد . دستهاي پينه بسته از زحمت شبانه روزيش رو گرفتم و بوسيدم .......
دستش رو از تو دستم كشيد و مادرانه روي سرم گذاشت . و به اين وسيله محبت خودش رو نسبت به من بيان كرد............ ساعت ده ونيم بود كه به خونه برگشتيم . زن دايي شام خوشمزه اي درست كرده بود . خورديم وبراي استراحت به اتاقمان رفتيم. فردا قرار بود بعد از تعطيل شدن مدرسه نازنين به خونه ما بريم واسه همين نازنين براي دو روز لباس برداشت وتوي يك ساك گذاشت كه صبج بذاريم تو ماشين......... وبعد خوابيديم در حاليكه محكم همديگر رو در آغوش گرفته بوديم. روز بعد نازنين رو به مدرسه رسوندم و براي انجام بقيه كارها يه سر رفتم تلويزيون و بعد سري به بانك زدم تا مقداري پول از حسابم بگيرم . بعد يه زنگ زدم خونه خاله اشرف اينا و براي داريوش پيغام گذاشتم كه بعد از ظهر يه سري بياد خونه ما ،
با مامان هم تماس گرفتم و گفتم براي نهار ميريم خونه. مامان گفت : اگر غير از اين ميكردي پوستت رو ميكندم . يه ذره قربون صدقه اش رفتم و يه ماچ از پشت تلفن براش فرستادم . گفت : من كي پس اين زبون تو بر اومدم كه الان بربيام ؟.......بعد ادامه داد تا نياين سفره پهن نميشه......... خلاصه اگه دير بيايي بايد جواب بابات و داداشاتو بدي .........گفته باشم............
گفتم : چ.........ش..........م اوچيكتم ننه.
لجش ميگرفت . بهش ميگفتم ننه اما من خودم خيلي خوشم ميومد. داد زد : مگه پات نرسه خونه يه ننه اي نشونت بدم...... خنديدم وگفتم: ن.....ن.....ه ....مي.......خوا.....مت..... خداحافظ.
و گوشي رو قطع كردم. طبق قرار ساعت يك رفتم دنبال نازنين و با هم به طرف خانه حركت كرديم اين اولين روزي بود كه نازنين بعنوان عروس خانواده . پا به خانه ما ميگذاشت.
سر راه گفت : احمد ميشه يه دسته گل بگيريم...
گفتم : هرچند تو خودت زيباترين گل دنيايي . اما چون تو ميخواي چشم . دسته گلي گرفتيم و ساعت پنج دقيقه به دو بود كه رسيديم . نميدونم كليدم رو كجا گم كرده بودم ناچار دكمه اف اف رو فشار دادم. اردشير برادر كوچيكم گفت كيه ؟ گفتم : منم داداش . يه مرتبه ذوق زده داد زد : مامان داداش اينا اومدن .........و بدون اينكه در رو باز كنه گوشي اف اف و گذاشت زمين من و نازنين خندمون گرفت.... نازنين دوباره زنگ و زد . اينبار اشكان برادر وسطيم گوشي رو بر داشت گفت : بله نازنين گفت : سلام اشكان جان .
اشكان جوابداد : سلام زن داداش الان اومدم وبدون اينكه در رو باز كنه. گوشي رو گذاشت زمين. در اين لحطه در خونه از پشت باز شد. همين كه در و هول داديم كه داخل بشيم ديدم اردشير پشت در ......... دويد و دست نازنين رو گرفت و گفت : سلام زن داداش. نازنين دولا شد و اونو يه ماچش كرد . اردشير هفت سال داشت و كلاس دوم بود. شيطون و بازيگوش .اما بسيار مهربون. در همين موقع مامان وبابا و اردشير هم از راه رسيدن اردشير يه منقل كه از توش دود اسفند به هوا ميرفت دستش بود در همين زمان گوشه حياط منوچ خان قصاب محل مون رو ديدم كه داشت گوسفندي رو هول ميداد و به طرف ما ميومد.
نازنين گفت : اوه پس باز نكردن در فلسفه اي داشته . منوچ خان گوسفند و جلوي پاي منو نازنين زد زمين و ذبح كرد. در همين حال سه تا خاله هام (عمه هاي نازنين.) وبچه هاشون هم يكي يكي از در راهرو بيرون اومدن وحسابي حياط شلوغ شد.
با سلام و صلوه ما رو داخل خونه بردن سفره پهن بود فقط منتظر ما بودن به خاطر اينكه بيش از اين معطلشون نكنيم من ونازنين فورا"رفتيم و آبي به دست و صورتمون زديم وسر سفره نشستيم. نهار باقالي پلو با گوشت ماهيچه بود يعني غذاي مورد علاقه من. يه بشقاب كشيدم ودوتايي با نازنين شروع كرديم به خوردن. بعد ازظهر حدود ساعت پنج ونيم بود كه يكي يكي سرو كله شوهر خاله ها پيدا شد اول آقا قدرت شوهر خاله شوكت كه خاله بزرگم بود. بعد آقا جواد شوهرخاله اشرف وباباي اردشير آخرهم آقا مصطفي شوهر خاله فرح كه كوچك ترين عضو خانواده مامان اينا بود.
شيش و ده دفيفه ام سرد كله اردشير كه از تمرين كانگ فو بر مي گشت پيدا شد. ديگه خونه حسابي غلغله شده بود بابا اينا مشغول برپايي آتيش براي كباب كردن جيگرها شدن . طبق هماهنگي هاي بابا منوچ خان ده دست دل و جيگر اضافي برامون آورده بود. بچه ها يه گوشه ديگه حياط مشغول بازيهاي كودكانه خودشون بودن خاله ها هم طبق معمول سنوات گذشته در گير غيبت پارتي و حرفهاي ديگر زنانه. منو نازنين هم كنار باغچه قشنگي كه عشق بابا بود و خودش بهش ميرسيد . مشغول نجواي عاشقانه بوديم .
با اومدن داريوش ناگهان همه چيز بهم ريخت . تا رسيد با همه سلام و عليك كرد و يه راست اومد سراغ من و نازنين. رو به نازنين كرد و گفت : ا.....و.......مردني از من داريش ها...... داريوش با همه شوخي داشت حتي با آقا دايي كه هيچكس جرائت نميكرد حتي توچشماش مستقيم نيگاه كنه........ چون نازنين نسبت به قدش كمي لاغر بود اداريوش مردني صداش ميكرد .
بعد رو به من كرد گفت : مگس بي باك . اينم اسم من بود تو لغتنامه داريوش . (به دو دليل اين اسم و رو من گذاشته بود يكي اينكه من تو اين فيلم به جاي يكي از شخصيتهاي اون حرف مي زدم و دوم به خاطر عينكم) تو ام اگه روتو زياد كني يه فن كنگ فو بهت ميزنم كه از قدقد بيافتي . پس مثه بچه آدم دست از سر مردني ور ميداري كه بره محفل نسوان خودتم دنبال من ميايي كارت دارم. بلند شدم يدونه زدم پس گردنش و دستش از پشت پيچوندم و دستمو انداختم دور گردنش . فورا جا زد وگفت : بابا شوخي كردم شما كه ميدونين ما زمين خورده شما هستيم يه ذره بيشتر دستشو پيچوندم گفت عبدم عبيدم خوارم ذليلم فنتيل لاستيك ماشينتم اصلا" هرچي شما بگين هستم . گفتم مثه بچه آدم اول عذر خواهي........... ازكي؟ گفت چشم...چشم......... نازنين خانم من خر شوهرت كه هيچ خر خودت و جد وآبادتم هستم. نازنين كه خيلي داريوش اذيتش ميكرد فرصت مناسبي پيدا كرده بود گفت : اينا كه گفتي : يه بخشي از وظايف سازمانيته . اما براي اينكه عذر خواهي تو رو بپذيرم بايد پنج دفعه صداي بزغاله در بياري اونم با صداي بلند گفت: تخفيف با يه فشار به دستش شروع كرد به بع بع كردن نازنين گفت: عزيزم بخشيدمش. گفتم : اين تيكه رو شانس آوردي و اضافه كردم خب حالا نوبت چيه. گفت : بدبختي و بيچارگي من. دستش رو ول كردم و گفتم: نه وقت عفو بخشش.
يه خورده كت وكولش تكون دادتا فشار ناشي دست منو از بدنش خارج كنه بعد گفت : باشه عفو ميكنم.
پامو زدم زمين خيز برداشت در بره گفتم :نترس بزغاله اينم اسم رسمي داريوش در شوخي ها بود . فلسفه اش هم اين بود كه دايم دهنش ميجنبيد يا ميخورد يا بع بع (حرف ميزد.)
بهر صورت نازنين رو يه ماچ كردم وگفتم : عزيزم تو چند دقيقه اي برو پيش مامان اينا من اين رو ارشادش كنم. . نازنين كه متوجه شده بود مابايد باهم حرف بزنيم بلند شد و رفت تو جمع عمه هاش.
به داريوش گفتم : بريم تو اتاق من كارت دارم. بعد راه افتادم واونم دنبالم اومد بالا. گفتم : خوب گوش كن بين چي ميگم دست كردم تو جيبم و پنج هزار تومان از جيبم در آوردم و دادم دستش و گفتم : قضيه مراسم عقد ما رو كه ميدوني . در حاليكه به پولا نگاه ميكرد گفت آره. گفتم آقا دايي گفته پنج تا سكه . ما هم اطاعت امر ميكنيم . تو فردا برو بانك ملي شعبه مركزي تو خيابون فردوسي .
گفت : خودم بلدم عقل كل مگس بي باك. يدونه زدم تو سرش گفتم : مرتيكه من ديگه زن دارم تو حق نداري بامن شوخي كني . ا لبته من هرچي دلم بخواد حق دارم بهت بگم. يكي ديگم زدم تو سرش . و ادامه دادم : ميري بانك پنج تا سكه پنج پهلوي طلا ميخري . زنگ زدم پرسيدم هركدوم حدود چهارصد وهشتاد تومن ميشه ، كه جمعش براي پنج تا ميشه حدود دو هزار و پانصد تومن. بقيه رو هم بند و بساظ يه مهموني رو جور ميكني براي شب جمع خونه ما . منم هيچ كمكي نميرسم بكنم مسئول همه چي خودتي .
گفت : زياد نيست .
گفتم : نه ميخوام همه چي تكميل باشه . دعوت كردن بچه ها هم با خودت. منم چندتا از دوستاي اداره رو ميخوام بگم كه فردا اينكارو ميكنم.
بعد براي هفته بعد همين برنامه رو خونه نازنين اينا داريم كه بعدا" هماهنگي ميكنيم. بعد از تموم شدن حرفام گفتم : حالا تو بنال. گفت : سپيده زنگ زد.
زدم تو سرم . گفتم : بهش گفتي من ز....
گفت : آره........گفتم : چي گفت.
داريوش گفت: هيچي تبريك گفت و گفت : بهت بگم باهاش تماس بگيري . از قبل از عيد دنبالت ميگرده. باهات كار واجب داره .
پرسيدم : ناراحت نشد .گفت : يه كم تو لب رفت اما ناراحت نشد. خواهش كرد حتما" باهاش تماس بگيري. سپيده دوست دختر من بود ، كه گاهي كه منو پيدا نمي كرد با داريوش تماس ميگرفت . چون با هم بيرون زياد ميرفتيم . با داريوش هم صميمي شده بود. سپيده دو سال پيش با پيشنهاد من وارد عرصه بازيگري سينما شده بود و چندتا فيلم هم نقش هايي بازي كرده بود چند ماهي از من بزرگتر بود اما چون خيلي ظريف بود خيلي اين تفاوت سني به چشم نميخورد. به اردشير گفتم جلو زبونتو ميگري تا خودم ماجرا رو ظرف دو سه روز آينده تموم كنم.
گفت : خرج داره .يكدونه محكم زدم پس گردنش و گفتم : اينم خرجش . گفت : چرا ميزني ؟گفتم : براي اينكه حقته. گفت: نپرونش بچرخون طرف من . گفتم: آخه توفه به چيه تو دلش خوش باشه ؟ بلدي حرف بزني ؟خوش تيپي ؟.....پريد وسط حرفم و گفت : از تو كه خوشتيپ ترم . گفتم : آره بخصوص با اون موهاي اجق وجقت . گفت : تو خري نمي فهمي اين مد روزه. گفتم : ببر صداتو ..... حالا م بجاي پر حرفي بلند شو بريم پايين . فقط ديگه سفارش نكنم ها. حرفا ماباهم شوخي بود .هم من وهم او خيلي همديگر رو دوست داشتيم منتها با هم اينجوري حرف ميزديم. بلند شديم و رفتيم پايين . تا رسيديم نازنين فوري از مامان اينا جدا شد و خودش رو به من رسوند.در همين زمان چند سيخ دل وجيگر و گذاشتن جلوي من و نازنين.
قصه عشق ـ فصل شانزدهم
صبح ، بعد از رسوندن نازنين به مدرسه . ميخواستم برم پيش هوشنگ آرايشگرم بايد كمي به وضع موهام ميرسيدم و براي پنجشنبه هم باهاش هماهنگ مي كردم،
آرايشگاش توي ميدون ونك بود .خيلي زود بود . واسه همين اول سري زدم به كله پزي ، نرسيده به چهار راه پارك وي و خودم ساختم. وقتي از كله پزي خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم.آقاي حيدري دبير ورزشمون گوشي رو بر داشت. سلام كردم. جواب بلند بالايي داد و گفت: به به شاه دوماد ................. بي معرفت ......يواشكي..........بي سر وصدا....... باشه....باشه .......حسابي داغ كرده بودم تو دلم داريوش رو چپ و راست ميكردم، گفتم : آقاي حيدري در خدمت شما هستيم انشالله....... گفت : شوخي كردم پسرم....خوشبخت باشي.......خيلي خوشحال شدم ، شنيدم....تشكر كردم و گفتم : ببخشين آقاي ضرغامي دم دست هست؟گفت : اگه نباشه هم ميارمش دم دست....چند لحظه گوشي رو نگهدار .........
بعد از مدت كوتاهي، آقاي ضرغامي هن وهن كنان از پشت تلفن گفت : بفرماييد جناب بازرس.....گفتم :بازرس كيه ، منم آقاي ضرغامي......عصباني گفت: اي حيدري ذليل مرده ، قلبم اومد تو دهنم....گفتم : چيه؟ گفت : اين حيدري ......بمن گفت بازرس منطقه پشت خطه........دوييدم....... يك بلايي سرش بيارم كه مرغا كه هيچي.....مرغانه هام به حالش گريه كنن.....
بعد ادامه داد : خوب .......... خوبي پسر؟......گفتم : ممنون......گفت : بگو ....چيكار داري؟.....گفتم : آقا تو تموم مدرسه جار زدين ؟گفت : دور از جون شما من غلط كرده باشم.....كار اون پسر خاله خوش چونه خودتون..........معرف حضورتون كه هستن ؟.......گفتم: ب.......ل......ه.گفت : خب كارت رو بگو كه حسابي سرم شلوغه......گفتم : ميخواستم به اطلاعتون برسونم. تعداد كاستهاي خانم هايده جان دوبرابر شد........خوشحال گفت : جان من.......احمد جان تو چقدر ماهي ........گفتم : قابل شما رو نداره.......گفت : خب حالا چيكار بايد بكنم ........گفتم : هيچي اين پسر خاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمياد.....ناگهان لحنش عوض شدو گفت :.....احمد آقا جان ببخشيد معامله بي معامله....منم يه سنگ ميزارم رو دلم و از خير نواراي خانم هايده جان كه الهي فداش بشم من..... ميگذرم.......گفتم : واسه چي؟..............گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم...........اما داريوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد ميده........آقا فرداس كه تو مدرسه چو بندازه ...... كه آقاي ضرغامي نوار خانم هايده جان گرفت و .....خلاصه ديگه........گفتم : آقاي ضرغامي ....اين حرفا چيه؟ ..........من چيزي بهش نمي گم........مطمئن باش .......گفت : احمد آقا جان .....خر ما از كره گي دم نداشت.......گفتم :......آقاي ضرغامي........گفت: احمد آقا جان اصرار نكن............
با لحجه رشتي گفتم : آقاي ضرغامي جان تي بلا مي سر گوشت بدم من.....و ادامه دادم ، من يه كارت افتخاري دارم براي كاباره ميامي...........گفت : خب مبارك باشه........من چيكار كنم.......گفتم : سلامت باشين....... آخه نميدونين آقاي ضرغامي جان ......خانم هايده جون هر شب اونجا برنامه زنده داره...... اينو كه شنيد......نيشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : راست ميگي احمد آقا جان.......گفتم : دروغم چيه؟ .........گفت :يعني ........گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش از نزديك ميشه ديدش حتي شايد بشه يه چند دقيقه اي بشه دعوتش كرد سر ميز......آه بلندي كشيد و توي رويا فرو رفت.......گفتم : آقاي ضرغامي پشت خطي .......دوباره آهي كشيد وگفت : آره احمد آقا جان......بگو گوش ميكنم........گفتم : آقا وقتتون رو نگيرم ،آخه گفتين خيلي كار دارين.....گفت : گور پدر كار....اصلا از قديم گفتن كار مال تراكتوره...... داشتي ميگفتي........در همين زمان گفت : زهر مار.......مگه نمي بيني دارم در مورد يه موضوع بسيار مهم با تلفن حرف ميزنم......برو پشت در واسا تا بيام .فهميدم با يكي از بچه هاس.....گفتم : چيزي شده....... گفت نه اين رسولي كلاس سوم بود.......ميبينه دوتا مهندس دارن با هم حرف ميزنن ، اومده ميگه بيلم كو.......شيطونه ميگه.......استغفرالله.......تو بگو عزيز جان.......گفتم : ميخواستم بگم اگه افتخار بدين در خدمت شما هم باشيم.........مثل بچه ها ذوق زده شد و گفت : احمد آقا جان......به سرت قسم....من هميشه گفتم و بازم ميگم ، اگه توي اي بيست وچند سال خدمتم ....چه اون موقع كه رشت بودم و چه از زماني كه اومدم اين تهرون خراب شده......يه دونه دانش آموز با معرفت داشتم ، خودت بودي و بس.......گفتم : شما لطف دارين.....پس انشالله برنامه اش رو مي چينم...... اين داريوش....... گفت : فقط محض گل روي احمد آقا جان خودم..........وگرنه اگه به خود نكبت دهن لقش اگه بود صد سال سياه.......گفتم : دستت درد نكنه آقاي ضرغامي.......
گفت :خواهش ميكنم.......فقط نوارها يادت نره.....گفتم : اونم به چشم........ و خداحافظي كردم .به طرف آرايشگاه حركت كردم ............ساعت هشت و ده دقيقه بود كه به اونجا رسيدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت كركره رو ميداد بالا.هوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسي كرد. با خودم گفتم...اي داريوش ...........فكر كردم هوشنگ رو هم با خبر كرده .اما خيلي زود فهميدم نه........در جريان نيست.....يه يك ربعي طول كشيد تا هوشنگ آماده شد. يه دستي به موهاي سرم و صورتم كشيد و مرتبشون كرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرم داد.همينجور كه كار ميكرد ماجرا رو آروم آروم براش تعريف كردم و بهش گفتم كه براي پنجشنبه بعد از ظهر يه وقتي برام بذاره. خيلي خوشحال شده و تبريك گفت ، يه وقت واسه چهار بعد از ظهر پنجشنته برام گذاشت .موقع خارج شدن هم هر كاري كه كردم پول نگرفت......خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت........به شوخي گفت: پنجشنبه دوبله ميگيريم.....ديدم اصرار بي فايده است. تشكر كردم و از آرايشگاه خارج شدم......ساعت از ده و نيم هم گذشته بود با خودم گفتم، سپيده ديگه بايد از خواب بيدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم يه زنگ بزنم......بعد تلفن سپيده رو گرفتم . هفت هشتا زنگ خورد تا گوشي رو برداشت.......هنوز خواب آلود بود گفتم : سلام.گفت : زهر مار و سلام........ مگه گيرت نيارم........گفتم : سپيده.........گفت : همون كه گفتم. زهر مار.........بد نقشه اي برات كشيديم......خنديدم و گفتم كشيدين.......گفت : اره ........كشيديم.......منو ليلا..........گفتم : آخه چرا؟..........جواب داد : ميفهمي............پرسيد : كجايي ......گفتم : ونك هستم..........گفت : بيا خونه كارت دارم.......گفتم : بايد برم دنبال ................نذاشت حرفم تموم بشه ، گفت : آهان.............دنبال دختر شاه پريون.........نازنين خانم...........گفتم : آره .....اشكالي داره.........گفت : نه ..........چه اشكالي داره ......هرچي نباشه همسرت ديگه.............پوستت رو غلفتي ميكنم . مگس بيباك.........دم درآوردي واسه من.........گفتم : سپيده........گوش كن........قهقه خنديد وگفت : نه تو گوش كن........... شوخي كردم باهات ، بهت تبريك ميگم ، نميتونم بگم خيلي خوشحال شدم ..........اما خوشحالم ، برات آرزوي خوشبختي ميكنم.............. ببين ما هنوز دوست هستيم.......مثل قبل . نازنين هم به جمع مون اضافه شده.....قبول .گفتم : قبول...............ادامه داد : ببين از شوخي گذشته، يه پيشنهاد كاري بهم شده ميخوام باهات مشورت كنم.......واسه همين امروز بايد حتما ببينمت........ساعت چهار با ليلا ............. تريا شاه عباس قرار دارم منتظرت هستم..........البته با عروس خانم خوش شانست.......گفتم : كلكي كه در كار نيست؟
گفت : نه به جون تو.........گفتم : باشه...... خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم.
سلام دارم خدمت دوستان همیشگی این وبلاگ
امروز اومدم و براتون چند تا مطلب آوردم مطلب اول که ادامه سه تا قسمت دیگه از داستان بود و باید برای اون عزیزانی که گیر میدن و میگن چرا دیر داستان رو میذاری بگم که بابا بالاخره این وبلاگ گروهی هستش و برای همین بر حسب نوبت باید بیایم و مطلب بذاریم که ایندفعه هم نوبت پردیس جان بود که من با استفاده از حس مدیریت و ریاستم(البته در کنار کلی خواهش و تمناو التماس) بهش گفتم که مطلب نذاره تا من ادامه داستان رو بذارم و باید ازش هم ممنون باشیم و مطلب بعدی هم نظر سنجی جدیدی هستش که تو وبلاگ گذاشتم در مورد سایت شدن وبلاگ خمپاره و میخوام همه دوستان نظرشون رو بدن و مطمئنا اگه نظرات مثبت باشه حتما خمپاره تبدیل به سایت میشه(آخ که چقدر خودم رو تحویل میگیرم) وووو
مطلب بعدی اینه که یه روزی یکی از دوستان وبلاگ دارم بهم گفت که یه چند تا وبلاگ بهش معرفی کنم تا بره با اونها تبادل لینک کنه و منهم بهش گفتم که بیاد با همه دوستانی که تو قسمت پیوندهای من هستش تبادل لینک کنه چون اکثر پیوندهای من از وبلاگ دارهای خوب و قوی هستن بعد به این فکر افتادم که بیام تو یه پست بشینم همه دوستان رو کاملا معرفی کنم چون به هر حال با بیشتر این دوستان ما هم از طریق یاهو مسنجر و هم خود وبلاگ برخورد داریم و مطمئنا همه میدونیم که برای اینکه یه وبلاگ پیشرفت کنه احتیاج به تبلیغات داره و تنها راه تبلیغ ما هم همین پیوندهامون هستند و برای همین من به عنوان پیشقدم تمام دوستانی که توی لیست پیوندهام هستند رو معرفی میکنم و امیدوارم که همه دوستان از این مطالب استفاده ببرند.
باید بگم که عناوین داخل پرانتز لینک وبلاگ هستش که با کلیک روشون میتونید برید توی همون وبلاگ مورد نظر و خواهشا هم حتما برید به وبلاگ ها سر بزنید و حتما هم نظر بدهید چون برای یه وبلاگ ار بعد از بازدید کننده مهمترین مسئله نظر هستش و خودم به شخصه با کلیه از هر نظری حتی نظر کاملا انتقادی استقبال میکنم و فکر کنم دوستانی که همیشه نظر میدن این رو متوجه باشن و درسته که نظر همیشه بعد از تایید نمایش داده میشه ولی من خودم به شخصه تا به حال نود و هشت درصد از نظرات رو تایید کردم و اگه یه سری بزنید به نظرات حتما بعضی نظرات رو که خیلی هم تند هست رو میبینید . به هر حال
اولین وبلاگ وبلاگ دوست عزیزم آقا پویا هستش که تو مسائل مربوط به وبلاگ خیلی کمکم کرده و اطلاعات عمومی خیلی بالایی داره و عنوان وبلاگش هم (يه سند تو ال باحال) هستش که مخصوص اس ام اس بازها و سند تو ال بازها هستش و جدیدترین اس ام اس ها و سند تو الها تو این وبلاگ پیدا میشه و البته آقا پویا همیشه از قانون کپی رایت شکایت داره که خودم به جرئت میتونم بگم و شهادت بدم که بیشتر وبلاگهایی که تو بلاگفا در مورد سند تو ال مطلب میذارن کپی برداری از ایشونه و حتی بعضی وقتها دیده شده که عینه مطلب این بیچاره کپی شده تو اون وبلاگ و البته نمونش هم همین الان توسط خودم شصت راه براي ذله كردن خواهر، برادرها!1- هر وقت از شما چيزي خواستند توجه نكنيد بعد بگوييد : چي؟ 2- شب چراغ را روشن بگذارييد و بگوييد درس دارم. 3- غذا را با دهان باز بجويد. 4- پول توجيبي آنها ر از پدر و مادرتان بگيرييد و بگوييد به آنها ميدهم بعد ندهيد البته این رو که نوشته خودش هست رو برای من فرستاد ولی قول گرفت که تو وبلاگم نذارم و این برا تهدید ایشون بود که هر چه سریعتر این مطلب رو بذارن تو وبلاگشون که اگه نذارن من میذارم ها کلی نیش خند و وبلاگ بعدی وبلاگ دوست عزیزم آقا رضا هستش با عنوان (----كافي نت اپرا----) با کلی مطالب توپ و یادتون نره حتما حتما برید تو این وبلاگ و حتما حتما هم نظر یادتون نره چون این دوست گلم که خیلی دوستش دارم کلی از نظر ندادن برو بچ ناراضیه و واقعا هم حیف این مطالب توپشه که نظر ندیم یادتون نره ها نظر بدید ... وبلاگ بعدی وبلاگ المیرای عزیز هستش با عنوان (دختر پاییزی) که پر شهرهای قشنگ و مطالب توپ و دل نوشته های خودش هست و حتما بهش سر بزنید .... وبلاگ بعدی وبلاگ اقا مهدی هستش با عنوان (قصر شنی) که داستان و شعر و مطالب خوبی داره ... وبلاگ بعدی وبلاگ یکی دیگه از دوستامه با عنوان (عشق بازي نيست) که پر عکس و شعرهای قشنگه ... وبلاگ بعدی هم وبلاگ (كلبه تنهايي(تنهاترين پسر)) هستش که شعر و مطالب دیگه داره و وبلاگ بعدی هم وبلاگ (استايل(پسرك تنهاي قديم)) هست که مطالب و ترفندهای کامپیوتری جالبی داره ... وبلاگ بعدی هم برا آقا امینه با عنوان (عشق + 20) که اینهم پر شعره ... وبلاگ بعدی هم برای سمانه خانوم عزیز نویسنده همین وبلاگمونه که با سه تا از دوستای گلش راه انداخته و عنوانش هم هست (وبلاگ چهار دختر) که شعر و عکس و جک و مطالب جالبی داره که حتما سر بزنید .. وبلاگ بعدی برای دو تا داداش هست به نام آقا رضا مدیر وبلاگ و آقا محمد معاون ایشون تو وبلاگ که بیشتر در مورد بیوگرافی افراد مشهور مطلب میذارن و البته جدا از عکس ها و دانستنیهای دیگه ای که میذارن و البته الان بعد از هر بازی تو جام جهانی بلافاصه با عکسهای زیبای همون بازی هم آپ هستند که سر زدن بهشون خالی از لطف نیست و وبلاگشون هم با عنوان(·´`·…–›ReZa-BallaCK‹–…·´`·) و این یکی وبلاگ هم که همینجوری از اسمش پیداست و بهترین و جدیدترین نرم افزارهای هک و بوت و یاهو و غیره هم توش هست برا آقا وحید هستش با عنوان (––•(-• The Best BooTer •-)•––) که خیلی کارش درسته و همین الان اگه تو وبلاگش برید یه نرم افزار توپ برای یاهو گذاشته که خیلی به درد بخوره البته بگم ها با من پارتی بازی کرده و ورژن جدیدترش رو برام فرستاده . ... وبلاگ بعدی هم عنوانش هست(دوستداران دکتر احمدی نژاد) که عکسها و مطالب جالبی در مورد آقای احمدی نژاد که مطمئنا همه ما دوستدار ایشون هستیم گذاشته .... وبلاگ بعدی هم وبلاگ داش حامد هستش که دیگه فعلا آپ نمیکنه و امیدوارم زودتر نوشتن رو شروع کنه و عنوانش هم هست(تو را دوست دارم نمیدونم چرا؟؟؟) ... وبلاگ بعدی هم برای (مهناز خانوم) هستش که به قول خودش هر روز آپ میکنه و خداوکیلی هم مطالب جالبی میذاره و البته اینم بگم که همیشه به من میگه دوست غرغرو.... وبلاگ های بعدی هم برای (داداش سعید گلم با عنوان پیاز داغ اینترنت )ووووو (سونا خانوم با عنوان اراجیف دخترخاله) هستش که باید در مورد این وبلاگها بگم که عینه همدیگه هستند و اگه دلتون میخواد تو یه وبلاگی برید که همش اراجیف بخونید و اول تا اخر مطلب هی بخندید و آخر مطلب خودتون رو فحش بدید که چرا خوندید باز دوباره برید بخونید و این راه رو چند بار تکرار کنید باید بگم برید اینجا البته بگم ها تو وبلاگ آقا سعید کلی هم غلط املایی پیدا میکنید که احتمالا از دستی میباشد (سوت).. وبلاگ بعدی برا عاطفه خانوم هستش با کلی شعر غمناک و جانسوزانه با عنوان(ناجي عاطفه) که حتما بهش سر بزنید ...... وبلاگ بعدی هم برای آقا وحید هستش که از عنوانش هم که هست(از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) معلومه چی توش پیدا میشه .... وبلاگ بعدی هم برای آقا فرهاد و آقا ایمان هستش که هر چی آهنگ و آواز و کلیپ جدید بخواهید تو این وبلاگشون که عنوانش هم هست(ترکش رویایی) پیدا میشه و البته باید بگم هاااا اینا اسم وبلاگشون برگرفته از اسم وبلاگ منه تازه حال و هوای وبلاگشون رو ببینید تا بعدا یه مطلب که برام فرستادن رو براتون بذارم تا ببنید چه بچه های گلی هستند .... وبلاگ بعدی هم برای الهه خانوم عزیز هستش که پر از شعرهای قشنگی هست که نوشته خودشه و خودش زحمتش رو کشید و البته چون دوستان کم لطفی دارن و نظر نمیدن ایشون هم دل شکسته هستند و حتما حتما به وبلاگش سر بزنید و حتما حتما هم نظر بدید تا ایشون بازم نوشته های قشنگش رو ادامه بده پس یادتون نره ها برید تو وبلاگش با عنوان (زمزمه هاي دلتنگي) یادتون نره نظر هم بدید . ... وبلاگ بعدی هم عنوانش هست(1حامد1) که تو اینهم همه چیز پیدا میشه و وبلاگ بعدی هم برای صبرا خانوم هست با شعرهای قشنگش و عنوان وبلاگش که هست(چرا نوشتم در برگ تنهائیت) .... وبلاگ بعدی هم یکی از دوستای جدید هستش که اینهم از عنوان وبلاگ که هست(جك شعر عكس و سرگرمي) معلمومه تو چه مواردی مطلب مینویسه .......یه وبلاگ هم هست که برای دوست عزیز آقا سید حسن هست که توضیحات خیلی کامل و جامعی در مورد دوبله فارسی در ایران داده که دیدنش خالی از لطف نیست و عنوانش هم هست(همه چيز درباره دوبله فارسی ) که بهش سر بزنید و وبلاگ بعدی هم برای اقا امیر هست با عنوان (amirlove) که شعرها و عکسهای عشقولی جالبی داره که فکر میکنم همش کار خودش باشه ..... و وبلاگ بعدی هم برای ریحانه و فاطمه خانوم عزیز هستش که امیدوارم همیشه موفق باشند به خاطر وبلاگ قشنگشون که در موردد حضرت صاحب الزمان(عج) هستش و عنوانش هم هست (روزنه ای به جهان انتظار ) که امیدوارم خودشون و وبلاگشون همیشه موفق باشن ... وبلاگ بعدی هم برای یکی از دوستانم هست فکر کنم به اسم آقا کامران با عنوان (--==اينجا ديگه آخرشه==--) در مورد هک و دانلود نرم افزارهای جالبی هستش .... وبلاگ بعدی هم برای اقا پوریا هستش با عنوان (وبلاگ پوریا(کدهای جاوا)) که کدهای جالبی رو تو وبلاگ گذاشته و وبلاگ بعدی برای زهره خانوم هستش که تازه وبلاگش رو راه انداخته و در مرحله امتحان کردن هستش و حتما سر بزنید و در مورد وبلاگ نظر بدید تا بدونه چیکار کنه و عنوان وبلاگش هم هست(آروماتیک(عکس و شعر)) وووووووووووووو یه وبلاگ دیگه هم هست با عنوان (ملوسک یه نی نی واقعی) که بیشتر دل نوشته های خودش هست و البته کنار گوشه ها هم دانستنیهای جالبی میذاره و یه وبلاگ دیگه هم برا یکی دیگه از دوستهام هستش که آوازهای بچه هایی که تازه شروع کردن به خوانندگی رو تو وبلاگش گذاشتن که عنوانش هست(موسیقی بچه های گنبد) ووووووو در آخر هم میخوام یه وبلاگ دیگه بهتون معرفی کنم و اونهم باید بگم که از اونجا که این وبلاگ یه وبلاگ گروهی شده منهم ترجیح دادم که یه وبلاگ شخصی جدید برای خودم راه بندازم و البته اول میخواستم رو نکنمش ولی آخرش دلم نیومدم و گفتم آدرسش رو براتون بذارم و خیلی خیلی خوشحال میشم که حتما به منزل جدیدم سر بزنید و حتما با نظراتتون من رو کمک کنید و از همینجا هم اعلام میکنم چون اون وبلاگ یه وبلاگ شخصی هستش و هر مطلبی که دلم بخواد میذارم و از تمام دوستانی که با من مشکل داشتن که بعضا تو نظرات هم میگفتن میخوام که ادامه دعواشون رو بیان اونجا ادامه بدن و منتظر همتون هستم تو وبلاگ جدیدم با عنوان (همه چی و هیچی(خمپاره2)) منتظر همتون هستم .
خب این از این و حتما حتما دوستان وبلاگ دار حتما به همدیگه سر بزنیم و هوای همدیگه رو داشته باشیم و فقط فقط اینجوری هست که میتونیم وبلاگمون رو ارتقا بدیم و باعث پیشرفت وبلاگمون باشیم .
البته این مطلبم نه تنها به درد ما وبلاگ دارها که به درد همه خواننده های عزیز وبلاگ میخوره چون بالاخره از هر جور سلیقه ای من وبلاگ معرفی کردم و حتما حتما به این وبلاگ ها سر بزنیم و نظر هم بدیم .
راستی
در انتها هم از دوتا از دوستان گلم که خیلی خیلی خیلی تو ارتقا و پیشرفت وبلاگ بهم کمک کردند تشکر میکنم . از سمانه جان و پردیس عزیز که واقعا از وقتی که این دوتا به وبلاگ اضافه شدند واقعا وبلاگ پیشرفت خوبی داشته و از هر دوتاشون خیلی خیلی ممنونم .
راستی برای خالی نبودن عریضه هم براتون یه بازی موتور گذاشتم برای دانلود فقط چون حجمش حدود ده مگابایت هست سعی کنید با نرم افزارهای مخصوص دانلود این بازی رو دانلود کنید و البته بگم ها اگه دارید برای دانشگاه درس میخونید اصلا دانلود نکنید که قاتل وقت هستش و البته گول ظاهر ساده اش رو نخرید و بازی کنید تا بدونید بازی یعنی چی!!!!!!
برای دانلود اینجا کلیک کنید یه عکس هم از خود بازی
اگه احیانا از اونجا دانلود نشد از اینجا دانلود کنید فقط امیدوارم از اینجا بلد باشید و بتونید دانلود کنید
و امیدوارم استفاده ببرید
کوچیک همتون احمدزاده
قصه عشق فصل دهم (مدرسه نازنين)
فصل دهم
صبح ساعت شش بود كه از خواب بيدارشدم.كمي خسته بودم. اما نازنين بايد به مدرسه ميرفت.با يك بوسه ، آرام نازنين رو از خواب بيدار كردم.چشماش رو كه باز كرد لبخندي روي لباش نشست. با همون لبخند گفت سلام عزيزم.گفتم سلام نازنينم.بلند شو كه بايد بري مدرسه.لباش رو جمع كرد وگفت : من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم سر كلاس.
دستي به موهاش كشيدم ونوازشش كردم. و گفتم : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن. يكم دلخور شد اما پذيرفت.يه بوسه ديگه به لبهاش زدم وگفتم بلند شو خوشگلم... با ناز از جاش بلند شد با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، زن دايي يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،دايي ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود.صبحانه رو كه خورديم نازنين كارهاش رو كرد وآماده رفتن شديم.با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان نازنين رسيديم.
اينبار بدون ترس و لرز ، ماشين رو كمي دورتر يه جاي مناسب پارك كردم و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، نازنين با افتخار و محكم دست منو گرفته بود تو دستش و شونه به شونه من راه مي اومد. من زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هاش دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن . اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم.
معاون مدرسه كه خانم خوشتيپ و فهميده اي بنظر ميرسيد و براي خوش آمد گويي وكنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود وقتي رسيديم دم در خنده اي كرد وگفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ،رومئو رو به دام انداخت. بعد رو نازنين كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا. نازنين خنده مليحي كرد و همراه با كمي خجالت سلام كرد.
خانم جهانشاهي دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت سلام رمئو.دست دادم و گفتم ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم. بشدت تعجب كرده بودم........ من را ميشناخت ، خيلي هم خوب ميشناخت.گفت بالاخره بدستت آورد. گيج شده بودم.متوجه شد و گفت : تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده .
احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد.....خلاصه همه فكر و ذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي..... شرمنده شدم . از اين همه عشق و از اين همه محبت. خانم جهانشاهي رو به نازنين كرد وگفت خب چه خبر ؟نازنين آروم وبا غروري توام با حيا دستش رو بالا آورد و حلقه اش رو به خانم معاون نشون داد .
در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورت خانم جهانشاهي خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم. دسپاچه گفتم حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هاي نازنين دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف من سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيدم پاسخ همه رو بدم هر كي يه چيزي ميگفت.
جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . من براي اينكه قائله بخواب به نا زنين گفتم تو با دوستات برو تو من ميرم يه كارتن شيريني بگيرم بيارم . با اين حساب ما بايد همه مدرسه رو شيريني بديم.
نازنين لبخندي زد و در اين لحظه توسط دوستاش كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا رسيده . به داخل مدرسه كشيده شد.منم رفتم ده كيلو شيريني تر خريدم و به مدرسه برگشتم .وقتي رسيدم زنگ خورده بود و بچه ها به كلاس رفته بودند مستخدم مدرسه رو صدا زدم وگفتم از خانم جهانشاهي خواهش كنين يه لحظه بيان دم در.
مستخدم رفت و بعد از چند لحظه برگشت وگفت خانم مدير گفتن شما تشريف ببرين داخل .ورود آقايان به داخل مدرسه ممنوع بود اما من به داخل دعوت شده بودم.
درحاليكه سنگيني جعبه هاي شيريني خسته ام كرده بود.به اتاق مدير مدرسه رسيديم معلمين هنوز سر كلاس نرفته بودند وبراي تبريك سال نو تو اتاق خانم مدير كه بعدا" فهميدم خانم جنت نام دارند جمع شده بودند.با ورود من معلمين كه انگار ياد شيطنت هاي دوران جواني خودشان افتاده بودن شروع كردند دست زدند.خيس عرق شده بودم راستش دنبال يه راه گريز ميگشتم كه از اون مهلكه خودم رو خارج كنم.تازه فهميدم رسواي خاص و عام بودم و خودم خبر نداشتم. يكي از معلم ها كه مشخص بود معلم ادبيات نازنينه با من دست داد و سلام وعليك كرد و گفت: اگر بيرون از اين مجلس هم شما رو ميديم باز ميشناختمتون اونقدر كه نازنين شمارو توي قصه هايي كه برام بعنوان تكليف مياورد دقيق تشريح كرده بود.
نميدونستم چي بگم......مونده بودم.......با لاخره معلم ها سر كلاسها رفتند و من و خانم جنت و خانم جهانشاهي تو دفتر تنها مونديم. خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت: قبل از هر چيز بهتون تبريك ميگم . شما بهترين ،خوش اخلاق ترين و مهربانترين شاگرد من رو به همسري گرفتين تشكر كردم.
ادامه داد : حتما تعجب كردين چطور اينقدر شما براي كادر و بچه هاي مدرسه ما آشنا هستين. مودبانه با سر اين جمله اونو تاييد ميكردم
خانم جنت ادامه داد نازنين دانش آموز منظم ومرتبي بود تا اينكه اواسط سال گذشته تحصيلي دچار يه افسردگي شد و ما نفهميديم چشه تا يه روز در حاليكه مشغول تماشاي يه آلبوم عكس سر كلاس بود ، توسط معلم به دفتر اعزام شد. اون آلبوم ، آلبوم عكساي شما بود.من با نازنين خيلي صحبت كردم تا سر درد دلش باز شد و گفت كه عاشق شما شده .
خيلي از شما تعريف ميكرد. بهش گفتم اين مطلب رو با خانواده ات در ميون بزار اما بشدت مخالفت كرد ظاهرا" دلش نمي خواست تا شما هم به اون ابراز علاقه نكردين اين مطلب تو خانواده اش مطرح بشه. من خيلي باهاش صحبت كردم هرراهنمايي كه به ذهنم ميرسيد به او دادم .
اما روز بروز اون افسرده تر و غمگين تر ميشد. تا اينكه ديدم ديگه تامل جايز نيست . يه روز بعد ازطهر در ساعت تعطيلي مدرسه بدون اينكه او مطلع بشه پدرش را به مدرسه دعوت كردم و كل ماجرا را برايش شرح دادم. ايشون با توجه به علاقه شديدي كه به نازنين داشت ، گفت : من هم متوجه افسردگي او شده بودم اما هر چه كردم نتوانستم دليل آن را بيابم. وبعد اضافه كرد . من ميون همه خواهر وبرادرزاده هايم احمد را بيش از همه دوست دارم ، جواني فعال وشايسته است اما تا زماني كه خود احمد احساسي متقابل نسبت به نازنين پيدا نكرده هيچكاري از دست هيچكس بر نمي آيد . خانم جنت بعد از گفتن اين مسئله اضافه كرد . در اين مورد خواهش ميكنم به پدر نازنين نگوييد كه من شمارو در جريان مطلع بودن ايشون از عشق نازنين گذاشتم.
من خوشحالم...نه من همه كساني كه توي اين دبيرستان هستند از كادر مدرسه گرفته تا دانش آموزان خوشحالند به خاطر نازنين اما چند تا خواهش دارم .حالا كه به سلامتي اين ماجرا ختم بخير شد و با هم نامزد شدين. بايد رعايت يك سري مقرارت اداري مارو هم بكنين تا خداي نكرده باعث سوء استفاده ديگران نشه نازنين بايدهر روز به موقع به مدرسه بياد و راس ساعتي كه مدرسه تعطيل ميشه از مدرسه خارج بشه . هرگونه غيبت از مدرسه بايد با اطلاع از طرف پدر و يا مادر نازنين همراه باشه. و شما هم با اينكه همه مدرسه شمارو ميشناسند بايد از مراجعه مجددبه مدرسه خود داري كنيد بردن و آوردن نازنين هم بعد از خروج از مدرسه ، نبايد باعث ايجاد مسئله اي بشه. و بالا خره اينكه نازنين بايد سرو ساماني به وضع درساش كه مدتي است چنگي بدل نميزنه بده البته باكمك شما
فصل يازدهم
××××××××××
حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبري هم نبود ميدونستم تا دو سه روز مدرسه سر كاري و تق ولقه.......دم يه تلفن عمومي و ايسادم و تلفن مدرسه رو گرفتم هموني گوشي رو برداشت كه كارش داشتم آقاي ضرغامي معاون مدرسه كه اهل شهرستان رشت بود.خيلي باهم رفيق بوديم وشوخي ميكرديم. هواي منو خيلي داشت عاشق صداي هايده بود و حاضر بود براي گرفتن نوار جديد اون واسم هر كاري بكنه.
سلام كردم. با لحجه شيرين خودش گفت : به... به.... پارسال دوست امسال آشنا احمد آقاجان.بازم كه حب جيم خوردي پسر . وقتي تنها بوديم با اين اسم منو صدا ميكرد.
گفتم :به جان آقاي ضرغامي يه خبري برات دارم كه بهت بگم پر در مياري. ذوق زده گفت : جان من ....خانم هايده جان ترانه جديد خونده. خنده ام گرفت .
گفتم نه بابا از اينم مهمتر با عصبانيت گفت : حرف دهنت رو بفهم پسر جان . از اين مهمتر خبري تو دنيا وجود نداره . فهميدي . بعد با دلخوري گفت:از چشمم افتادي .
به شوخي گفتم كجا آقا ، رو دماغتون.هميشه در مورد دماغ گنده اش سربه سرش ميذاشتم . تا اينو گفتم : به خنده افتاد و گفت : خيلي خوب حالا بگو ببينم چه خبره .
گفتم : با اجازتون زنم گرفتم. از تعجب گفت:ا........ووووووو.....بگو جان من...... گفتم بجان شما......... گفت: سر بسرم ميزاري گفتم : بخدا نه....... گفت: ضرغامي بميره راست ميگي؟
گفتم خدا نكنه آقا بله راست ميگم . پرسيد تو قبل از عيد كه آدم....ببخشيد مجرد بودي گفتم : يه دفعه پيش اومد . گفت: احمد آقاجان عمو ضرغام و.... سر كار نذاشتي .
نا خود اگاه صدام بلند شدو گفتم: آقا مثه اينكه شما مارو گرفتين ها .گفتم نه.يكدفعه پيش اومد چهار روز پيش زنمون دادن خودش رو جمع وجور كرد و گفت: بله ...بله.. فهميدم.بعد با لحني كه معلوم بودخيلي خوشحال شده گفت: احمد آقا جان پس شيريني رو افتاديم. گفتم چشم روي دوتا تخم چشمام. بعد اضافه كردم من امروز وفردا كار دارم نميتونم بيام خودت يه جوري قضيه رو راست وريس كن گفت: آهان اما راست وريس كردن كار ها براي دو روز خرجت رو ميباره بالا. گفتم باشه قبولت دارم .گفت دوتا كاست با حال از خانم هايده جان.
گفتم باشه چشم
گفت چشمت بي بلا . برو خيالت تخت. آب از آب تكون نميخوره.اصلا" دو روز اول مدرسه كه مدرسه بشو نيست. فقط قولت يادت نره ها
گفتم : نه .....مگه تا حالا بد قولي هم داشتيم ؟
گفت الحق و والانصاف...نه
گفتم : پس فردا وپس فردا نه چهارشنبه ميبينمت.
گفت: باشه وبعد كه دوزاريش افتاد . دستپاچه گفت اين كه شد سه روز
خنديدم و گفتم امروز كه خودم نيومدم فردا و پس فردا رو هم مهمون شما وخانم هايده جان هستم.(اين تكه رو مثل خودش بيان كردم) خداحافظ
گفت: خيلي بد جنسي اگه دوستت نداشتم ميدونستم چه پوستي ازت بكنم. گفتم دل بدل راه داره آقاي ضرغامي خداحافظ
خدا حافظي كرد وگوشي رو گذاشت. با خيال راحت از سه روز آينده به طرف جام جم حركت كردم.
راه خيلي نزديك بود و زود رسيدم.اول يه سر رفتم امور اداري ، با بچه هاي اون قسمت سلام وعليكي كردم و يكي دوتا كار داشتم ، رديف كردم. راجع به ورودم به دانشكده بعنوان سهميه سازماني قولهايي بهم داده بودند كه اعلام كردند مصوبه اش را از مديريت گرفته اند وبمحض ارائه مدرك ديپلم ميتونم بعنوان سهميهء سازماني بدون كنكور وارد دانشكده سازمان شده و تحصيلات دانشگاهيم رو شروع كنم خيلي خوشحال شدم .بچه ها با اينكه نبايد اينكار را ميكردند اما يك كپي از نامه موافقت مديريت رو بهم دادند.
با دمبم گردو ميشكوندم خدارو شكر كردم به خاطر اين همه محبت كه در حقم كرده بود اين دومين هديه مهم زندگيم بود كه در طول يك هفته گذشته گرفته بودم.
خوشحال وخندان به طرف واحد دوبلاژ رفتم از در واحد كه وارد شدم خدا رحمتش كنه : آقامهدي (آژير) رو ديدم .داد زد و گفت:خودش اومد. بعد يه ورقه تكست داد دستم گفت بموقع رسيدي بدو تو استوديو اين دو خط و بگو.
گفتم سلام. گفت عليك سلام. گفتم بزارين من بد بخت از راه برسم . گفت خوب رسيدي.........حالا برو تو.....
بعد منو بزور داخل استوديو فرستاد. مازيار بازياران و تورج نصر داشتند طبق نقشهايي كه داشتند تو سرو كله هم ميزدنند ونقششون رو ميگفتن . با سر سلام عليك كردم و نشستم پشت ميكرفون دو خطي كه آقامهدي ميگفت :يه چيزي نزديك به دوازده دقيقه فيلم بود كه تا سينك بزنيم و بگيم يه چيزي نزديك دوساعت وقتمونو گرفت بالا خره تموم شد واز استوديو زديم بيرون به آقا مهدي گفتم خب اگه من نرسيده بودم چيكار ميكردي
نه گذاشت و نه برداشت گفت : خب ميداديم يه خر ديگه ميگفت .بعد هم زد زير خنده .
كمي شوخي كرديم و گفت تو كجا بودي پسر ، باز غيبت زده بود . گفتم راستش گرفتاري خانوادگي داشتم .اين جمله رو با تبختر وتفاخر گفتم جوري كه با حالتي جواب داد : آره ارواح عمه ات حتما" دنبال خرج زن و بچه بودي ؟ مازيار وتورج داشتن دهن ما دوتا رو نيگا ميكردن و منتظر بودن ببينن من چه جواب دندان شكني بهش ميدم .آخه ما هميشه كر كري داشتيم ، البته كاملا" شوخي . چون آقا مهدي بي اغراق حكم استاد وبزرگ من رو داشت
من قيافه اي گرفتم وگفتم البته بچه كه نه ، در همين حال شروع كردم با حلقه دستم ور رفتن و ادامه دادم اما زنم خب يه جورايي بله .
يه نيگاهي به من كرد و يه نيگاه به حلقه، چند لحظه سكوت و بهت و در حاليكه انگشتش رو سرم گذاشت گفت : ......ا..ا..ا.......فاتحه ؟........
گفتم : فاتحه ........
گفت :بالاخره كدوم يكي ماست خورتو گرفت(منظورش دوست دخترام بود) گفتم : عمرا".....هيچكدوم .
گفت: پس كي ؟ گفتم : دختر داييم .
گفت : اميدوارم ....ولش كن نفرينت نمي كنم بعد خنديد واومد باهام ماچ وبوسه كرد ودر گوشم گفت : خوشبخت باشي .خوب كاري كردي.
در اين زمان مازيار پريد وشروع به ماچ وبوسه كردن و تبريك گفتن .بعدهم نوبت تورج رسيد .در همين حال آقا مهدي شروع كرد به جار زدن كه: آهاي ايهاالناس . آخه من دردم رو به كي بگم . ما اين احمد به اين خوبي تو اين مملكت داريم اونوقت ميرن خر از قبرس وارد ميكنن. اصلا" انگار نه انگار اين همون آدمي كه چند لحظه پيش در گوشي اون حرفارو بمن گفته.بچه هاي يكي يكي جمع مي شدندكه بين چي شده باز آقامهدي شلوغ بازي درآورده كه متوجه ماجرا شده ومي اومدن به من تبريك ميگفتن.
خلاصه تا سرم رو چرخوندم. ديدم ساعت دوازده ونيم وبايد خودم رو زود برسونم مدرسه نازنين.واسه همين از بچه ها خداحافظي كردم وبدون اينكه به گروه كودك سر بزنم به طرف تجريش حركت كردم .
اينم اضافه كنم مازيار از كهنه كاراي دوبلاژ و صميمي ترين دوست من تو واحد بود با اينكه اختلاف سني زيادي با هم داشتيم اما دوتا رفيق خوب بوديم. وقتي رسيدم دم مدرسه تازه زنگ خورد . در محلي كه قرار گذاشته بوديم وايسادم تا نازنين اومد. اول كه رسيد يه ماچ آبدار منو كرد و بعد گفت: سلام.
گفتم سلام خوشگل من. خيلي كيفت كوك تر از صبحه .
گفت خبر نداري امروز خيلي ها رفتن تو خماري .بعد با دست چند تا از همكلاسيهاش رو كه كمي دورتر وايساده بودن نشون داد و گفت : اين ماچ آبدار هم از ته قلبم براي عزيز ترين چيز تو دنيابرام يعني تو بود و هم براي كم كردن روي اون بچه ها بود پرسيدم دوستات هستن گفت آره ولي حسابي حسوديشون شده.
بعد گفت ماشين رو روشن كن برو بغل دستشون گفتم هرچي شما دستور بدين قربان دوباره ماچم كرده وگفت دوستت دارم منم گفتنم : منم راه افتادم و رفتم نزديك دوستاي نازنين
شيشه رو داد پايين وگفت ببخشين بچه ها شوهرم عجله داره وگرنه ميرسونديمتون. يه دستي تكون داد و شيشه داد بال و گفت برو . از خنده مرده بودم . گفتم تو اينقدر بدجنس نبودي نازنين من گفت: هنوزم نيستم عزيزم اما تو اين يه سال و نيم گذشته ، اين چند نفر خيلي من و دق ودرد دادن و چزوندن . بعد داد زد خداجون ازت ممنونم وباز پريد ومن رو يه ماچ ديگه كرد.
خيلي احساساتي شده بود. گفتم تو مدرسه چه خبر بود. گفت : خيلي خبر ها ،خيلي . اول يه جوجه كباب دبش به من ميدي ميخورم تا برات تعريف كنم
گفتم : اي بچشم با حاتم چطوري . گفت با تو تو جهنم هم خوبم ،حاتم كه بهشته. گاز ماشين رو گرفتم و به طرف ونك رفتيم. براي خوردن جوجه كباب حاتم.
فصل دوازدهم
به رستوران حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم. رفتيم يه گوشه اي نشستيم. بلا فاصله گارسون اومد وسفارش غذا رو گرفت و رفت .
رستوران شلوغ بود ، ميدونستم بيست دقيقه اي طول ميكشه تا نهارو بيارن . واسه همين از نازنين پرسيدم تو مدرسه چه خبر بود. نازنين كه هنوز هيجانزده بود ، گفت : ميخوام از اول صبح برات بگم تا ظهر .
گفتم : باشه عزيزم هرجور كه تو دوست داري. گفت : ميخوام مثل خودت قصه پردازي كنم. خنديدم و گفتم : من كي چنين كاري كردم. گفت : خودت متوجه نميشي ولي وقتيكه ميخواي يه ماجرايي رو تعريف كني اونقدر جز به جز و قشنگ شرحش ميدي كه آدم فكر ميكنه خودش وسط اون ماجرا وايساده و داره تماشاش ميكنه .
دستش رو كه تو دستم بوسيدم و گفتم : خيلي ازم تعريف بكني باورم ميشه ،............... بسه ماجرا رو برام بگو .
خنديد و شروع كرد.
ساعت حدود شش صبح بود كه بوسه گرم احمد رو روي لبام حس كردم ، احساس خيلي خوبي داشتم و نميخواستم به اين زودي ها اون حس رو از دست بدم ، واسه همين چند لحظه اي خودم رو به خواب زدم . احمد آروم آروم دست مي كشيد به موهام واونارو بو ميكرد.چشمام و باز كردم و گفتم : سلام عزيزم ، اين جمله رو با تموم وجودم بهش گفتم.
اونم متقابلا"گفت : سلام نازنينم....و بعد با مهرباني ادامه داد :بلند شو كه بايد بري مدرسه .
خودم رو لوس كردم و مثل بچه كو چو لو ها لبام رو جمع كردم و گفتم: من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم مدرسه. دستي به موهام كشيد و نوازشم كرد و گفت : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن. يكم دلخور شدم اما پذيرفتم.
يه بوسه ديگه به لبهام زد و گفت : بلند شو خوشگلم... از جا بلند شد م و با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، مامان يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،بابا ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود. صبحانه رو كه خورديم كارهام رو كردم و آماده رفتن شديم. با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان رسيديم.
اينبار بدون ترس و لرز و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، محكم دست احمد رو گرفته بود تو دستم و شونه به شونه اش راه مي رفتم ميخواستم به همه دنيا بگم اين منم نازنين عاشق و دلخسته احمد ، وحالا اون ماله منه.... فقط مال من....... زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هام دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم. خانم جهانشاهي ناظم مون و بهترين راهنما و سنگ صبور من . براي خوش آمد گويي و كنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود . وقتي رسيديم دم در. خنده اي كرد و گفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ، رومئو رو به دام انداخت. بعد رو من كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا. با خنده اي همراه با خجالت سلام كردم .
خانم جهانشاهي دستش رو بطرف احمدم دراز كرد و گفت سلام رمئو. احمد دستش رو جلو برد ومودبانه دست داد. گفت: ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم. بشدت تعجب كرده بود از اينكه او را ميشناخت ، اونم خيلي خوب . گفت بالاخره بدستت آورد. احمد معلوم بود حسابي گيج شده خانم جهانشاهي كه متوجه گيجي احمد شده بود ادامه داد: تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه. تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده . احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد..... خلاصه همه فكر وذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي.....
احمد حسابي از خجالت سرخ شده بود. خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت : خب چه خبر ؟
آروم و با غرور دستم رو بالا بردم و حلقه ام رو به خانم جهانشاهي نشون دادم . در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورتش خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. و بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم.
احمد دستپاچه گفت : حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هام كه همه احمد رو ميشناختن دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف ما سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيديم پاسخ همه رو بديم . هر كسي يه چيزي ميگفت. جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . احمد به بهانه شيريني خريدن از معركه در رفت .
بچه ها هم كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا ها كشيده شده . منو داخل مدرسه كشوندن. تو حياط مدرسه قل قله بود . همه دور تا دور من جمع شده بودند . نه فقط بچه هاي كلاسمون همه بچه هاي مدرسه آخه همونجور كه خانم جهانشاهي صدامون كرد . من تو مدرسه معروف شده بودم به ژوليت نا كام.
يه جور ماجراي من شده بود . مسئله همه بچه ها . ميرفتن امامزاده شمع نذر ميكردن واسه من ، گندم ميريختن جلوي كفترا .
حتي شنيده بودم كوكب خانم مستخدم مدرسه مون هم هر شب جمعه ميره و براي رسيدن احمد به من شمع روشن ميكنه. خانم جهانشاهي و خانم صالحي رو هم چند بارخودم ديده بودم.
بهرصورت هركي سوالي ميكرد .
يكي از بچه ها كه دست چپ منو گرفته بود تو دستشو داشت حلقه مو تماشا ميكرد يدفعه دست منو بالا برد و گفت بچه ها حلقه شو........ بچه ها براي ديدن حلقه من از سرو كول همديگه بالا ميرفتن. صورتم گز گز ميكرد . از بس ماچم كرده بودند. خانم جنت مدير مدرسه با زدن زنگ به دادم رسيد . هر چند سر صف هم هركسي سعي ميكرد پشت سر و جلوي من قرار بگيره تا بتونه با من حرف بزنه. خانم جنت بالاي سكوي مدرسه رفت و سال نو رو به همه تبريك گفت. بعد رو به همه بچه ها كرد و گفت خب بسلامتي شنيدم بزرگترين مشكل تاريخ بشري و مدرسه ما بالاخره به خير وخوشي حل شده .
بچه ها يكمرتبه زدن زير جيغ و بد دست زدن . بعد از چند لحظه با بالا رفتن دست خانم جنت سكوت دوباره حكم فرما شد. خانم مدير ادامه داد :چند دقيقه پيش خانم جهانشاهي به من خبر داد اتفاقي كه همه ماخالصانه از خدا ميخواستيم بوقوع پيوسته و يكي از بهترين شاگردهاي مدرسه به آرزوي قلبيش رسيده .
من از طرف خودم و همه همكارا ي مدرسه اين اتفاق فرخنده رو به دخترم نازنين تبريك ميگم . باز مدرسه منفجر شد. اينبار خانم جنت بدون اينكه در صدد خاموش كردن صداي شادي بچه ها بر بياد از سكوي جياط پايين اومد و به طرف دفتر رفت ، بعد از دقايقي خانم جهانشاهي از سكو بالا رفت و در حاليكه سعي ميكرد جلوي اشكاش رو بگيره ، رو به بچه ها كرد وگفت: خب بچه ها يادتون هست چه قراري گذاشته بوديم ، براي روزي كه نازنين به آرزوش رسيد .
بچه با صداي بلند يك صدا گفتند : ب....ع.......ل.......ه.
خانم جهانشاهي با بغضي كه توي گلوش پيچيده بود ادامه داد: پس قرار ما ساعت هفت.......بعد از كمي مكث گفت: خب حالا برين سركلاسهاتون. هيچكس سر جاش ننشسته بود. همه دور ميز من جمع شده بودن و ميخواستن بدون ماجرا چه جوري جور شد. مدتي نگذشته بود كه خانم صالحي و جهانشاهي با يه جعبه شيريني تر وارد كلاس شدن .
بچه ها ناچار رفتن سر جاي خودشون نشستن . خانم صالحي رو به من كرد و گفت : نازنين بيا اينجا دخترم.
من از پشت ميزم بلند شدم و به طرفه خانم صالحي و جهانشاهي رفتم هر دو من رو بوسيدن و بهم تبريك گفتند. بعد خانم صالحي رو به فرشته دوست صميمي كرد و گفت : فرشته خانوم نميخواي اين شيريني عروسي دوستت رو بين بچه ها تقسيم كني ؟
فرشته مثه برق گرفته ها از جاش پريد وجعبه شيريني رو از دست خانم صالحي گرفت و شروع به توزيع بين بجه ها كرد.
خانوم صالحي رو به من كرد و ادامه داد : و اما نازنين خانم موظفه . همونجور كه غم وغصه هاشو با ما قسمت كرده بود حال مارو در شاديش با تعريف كردن ماجرا شريك كنه.
خانم صالحي و جهانشاهي هر كدوم تجربه تلخ يك شكست عشقي رو تو سينه شون داشتن به همين دليل خيلي صبورانه در طي اين مدت يكسال ونيم با من همراهي و همزبوني كرده بودند. و خب الان حقشون بود كه از آخر ماجرا هم باخبر بشن.
من شروع كردم به تعريف كل ماجرا از شب تولد امير تا مراسم به اصطلاح مجازاتمون كه در حقيقت مراسم نامزديمون بود .
مثل افسانه ها بود وقتي حرفام تموم شد نزديك ده دقيقه صدا از هيچكس در نمي اومد حتي خانم صالحي وجهانشاهي . هركس در عالم خودش داشت داستان رو تجسم و مزمزه ميكرد .
فقط صداي زنگ بود كه تونست رشته اين افكار رو پاره كنه. بر عكس هميشه هيچكس عجله اي براي خارج شدن از كلاس نداشت وخانم جهانشاهي شروع كرد به دست زدن ، بچه هام كم كم شروع كردند.
من از خوشحالي وخجالت سرخ شده بودم. خانم صالحي در حاليكه قطرات اشكش رو با يه دستمال از چشماش پاك ميكرد گفت : بچه ها قرار امشب يادتون نره ، وبعد از بوسيدن مجدد من از كلاس خارج شد..
تا زنگ تعطيلي خورد همه چيز تحت الشعاع ماجراي من بود. دوتا از بچه ها كه از اول خيلي منو اذيت ميكردن و دق و درد بهم ميدادن ، به طرفم اومدن و تبريك خشكي گفتن و با طعنه ادامه دادند : خيلي خوش بحالت شد.
لبخندي زدم و جوابشون ندادم ميدونستم از حسوديشونه دختراي مغروري بودن و با همه بچه ها همين جور بر خورد ميكردند. تو دلم گفتم امروز نوبت منه كه حال شما رو بگيرم ، اما نه اينجا و نه حالا. زنگ آخر به صدا در اومد و من با عجله خودم رو به بيرون مدرسه رسوندم. ميدونستم عزيز ترين كسم توي دنيا . دم در منتظرم.
از در كه خارح شدم ديدم دو تا همكلاسيهاي بدجنسم كنار پياده رو واسادن و زل زدن دارن احمد و ماشينشو كه به اصطلاح بچه ها دختر كش بود . نيگاه ميكنند . با خودم گفتم اينم لحظه اي كه ميخواستم. به طرف ماشين احمد دويدم و بعد از سوار شدن يه ماچ يواشكي كه فقط اون دوتابدجنس ميتونستن ببين احمد رو كردم و بهش گفتم كه بره بغل دست اونا نگه داره .
احمدهم يه چشم بلند بالا گفت و ماشين رو درست جلوي اونا نگه داشت.
من شيشه رو پايين دادم و سرم رو از اون بيرون بردم و با غرور و جوري كه لجشون در بياد گفتم : بچه ها ببخشين شوهرم عجله داره و گرنه ميرسونديمتون. و بعد سرم رو تو بردم و به احمد گفتم حركت كن.
انگار كه يه ليوان شربت بيد مشك يخ خورده باشم همه جيگرم خنك شد. حرفهاي نازنين كه به اينجا رسيد. جوجه كباب روز ميز ما آماده خوردن شده بود. قبل از اينكه شروع به خوردن كنيم گفتم : راستي نگفتي قرار بچه ها براي امشب چيه ؟
نازنين در حاليكه سرش رو پايين انداخته بود گفت : بچه ها نذر كرده بودند شب اون روزي كه تو مال من بشي همگي دسته جمعي به امامزاده صالح برن و هركدوم يك شمع روشن كنن.
و امشب اون شبه. بعد سرش رو بالا گرفت و گفت : احمد ...ميدونم تو اهل اين چيزا نيستي . اما ميشه به خاطر من امشب با بياي امامزاده صالح . تا منم همراه بجه ها نذرم رو ادا كنم.
حالا اشك تو چشماي منم حلقه زده بود . گفتم : نازنين من . من بخاطر تو حاضرم هستي ام را هم بدم . اين كه چيزي نيست . قرار گذاشتيم راس ساعت هفت كه بچه ها با هم قرار داشتن ما هم بريم امامراده صالح. بعد از اين شروع كرديم به خوردن اولين نهار تنهاي زندگييه مشتركمون.
با سلام خدمت دوستان هميشگي وبلاگ
خب دوستان اينهم از ادامه داستان كه سه قسمت ديگه اون رو براتون گذاشتم و واي به حال بقيش كه كي تموم بشه
اول از همه هم بايد بگيم كه دهه اول فاطميه (س) به روايت اهل سنت شروع شده كه به همه دوستداران ولايت تسليت عرض ميكنم و انشالله باشه كه براي دهه دوم يه مطلب كلي و انشالله قابل استفاده تهيه كنم و بذارم

و مسئله دوم كه الان تب و تابش حسابي مملكت ما رو گرفته و همه و همه پير و جوون رو به خودش مشغول كرده مسئله جام جهاني هستش .
من خودم به شخصه به فوتبال آنچنان علاقه اي ندارم ولي وقتي مسئله تيم ملي باشه و اونهم بازيهاي جام جهاني ديگه از هر دو آتيشه اي دو آتيشه تر ميشيم .
خب مطمئنا همه براي پيروزي ايران دعا ميكنيم و از بي بي حضرت زهرا(س) هم ميخواهيم كه به مردان صلح و دوستي خليج فارس كمك كنه تا باعث سربلندي و حفظ اعتبار مملكت عزيزمون بشوند .
انشالله
پس فعلا يادمون باشه
نه قرمز نه آبي

فقط تيم ملي ايران
راستي دوستان طي هفته گذشته مشكلات و سوء تفاهماتي برام پيش اومده بود كه ميخواستم براي هميشه از خمپاره برم و حتي يه وبلاگ ديگه هم درست كردم و اون رو فعالش كردم و ميخواستم خودم به شخصه تو اون وبلاگ فعاليت داشته باشم ولي خوشبختانه سوء تفاهمات بر طرف شد و تازه فهميدم كه خمپاره خيلي خيلي بيشتر از اوني كه فكر ميكنم برام عزيزه . به هر حال ما در خدمتتون هستيم و هم در اين وبلاگ و هم در وبلاگ جديدم البته فعلا آدرس وبلاگ جديدم بمونه تا يك كم فعال تر بشه اونوقت انشالله آدرسش رو بهتون ميدم .(ولي جدا چقدر كلاس براي خودم ميذارم ها) البته بعضی دوستان هم هستن که تو نظرات دارن به من خیلی حال میدن حالا به چه دلیل خدا میدونه و امیدوارم حداقل بدونن کارشون یه مقدار اشتباهه .... به هر حال
كوچيك همتون احمدزاده
فصل هفتم
***********
نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن .
كنار ساحل در حاليكه دست نازنين توي دستم بود قدم ميزديم سكوت بين ما حاكم مطلق بود . گاهي مي نشستيم وتو چشماي هم نگاه ميكرديم وچشمامون پر اشك ميشد. اما انگار لبهامونو به هم دوخته بودن. حدود ساعت دو بود كه نسترن خواهر كوچيكه نازنين با يه سيني غذا به سراغ ما اومد و گفت : بابا گفته بايد تا ته اش رو بخورين و حق ندارين چيزي از اين غذا رو برگردونين. ميخواستن زجر كشمون كنن. ميدونستن توي اون لحظات حتي فرو دادن يك لقمه غذا هم از گلوهايي كه كيپ بغض مشكل چه برسه به اون همه غذا.
تصميم گرفتم همه غذا هارو بعد از رفتن نسترن سر به نيست كنم .
اما نسترن گفت : من بايد واسم تا شما همه غذا هارو بخورين و ظرفها ببرم وبه بابا گزارش بدم.
گير داده بودن ، اونم سه پيچه. فرياد زدم نمي خوام بخورم . اصلا" ميخوام اونقدر غذا نخورم تا بميرم.
نازنين دستش رو جلوي دهنم گرفت كه ديگه ادامه ندم.بعد كمي از خورشت ها رو روي برنج ريخت و قاشق رو پر كرد وجلوي دهن من آورد و گفت : بخور عزيزم.
بي اختيار دهنم رو باز كردم. واون غذا رو توي دهنم گذاشت و قاشق دوم. منم قاشقم رو پر كردم ودهان اون گذاشتم.يكمرتبه اشتهايي پيدا كردم به وسعت همه گرسنگي هاي تاريخ بشر
هيچ چي توي ظرف باقي نمونده بود. نسترن در حاليكه ظرفها رو براي بردن دسته ميكرد گفت : خوب شد اشتها نداشتين وگرنه منو هم با غذا ميخوردين.
من و نازنين بعد دو روز بي اختيار لحظه اي لبهامون به خند ه باز شد و فراموش كرديم كه در چه وضعيتي هستيم . نسترن موقع رفتن گفت : راستي بابا گفت تا قبل از غروب آفتاب حق ندارين به ويلا بر گردين و هر موقع وقت برگشتن تون برسه ميان دنبالتون.
اين هم خوب بود وهم بد .خوب بود كه ما بازهم چند ساعتي بيشتر براي با هم بودن زمان داشتيم و بد بود به اين دليل كه داشتن تدارك سنگيني براي تنبيه ما ميديدن. تصميم گرفتم ديگه به آنچه كه قرار بود به سرمان بياورند فكر نكنم. دست نا زنين رو گرفتم وبه يه منطقه دنج كه فقط خودم بلد بودم رفتيم وتا غروب با هم درد دل كرديم
با فرو رفتن خورشيد تو دل آبهاي درياي خزر به نزديك ويلا برگشتيم كه مجريان حكم براحتي بتوانند ما را پيدا كنند ديگه آسمون كاملا" تاريك شده بود كه بچه ها از راه رسيدن هيچكدوم مثل سابق نبودند. خيلي خشگ گفتند: وقتش رسيده .
داريوش وچهارنفر ديگه به سمت من و امير و نسرين به طرف نازنين رفتند.اول دستهاي من رو از پشت محكم بستند و بعد يه كيسه سياه رو سرم كشيدند .هيچ جا رو نمي تونستم ببينم. راستش ترسيدم اينكار خيلي غير عادي بود واصلا منتظر چنين برخوردي نبودم با نازنين هم همين كار رو كردن. زماني كه داريوش داشت دستاي منو مي بست آهسته بهش گفتم : خيلي نامردي .
يه خنده مصنوعي كرد وگفت : ميدونم. ما رو با چشم ودست بسته به ويلا بردن وفقط زماني چشماي منو باز كردن كه توي ويلاي خودمون بوديم.
مادرم روبروم واساده بود و اشك تو چشماش حلقه زده بود گفت: مادر چه كردي با خودت. وبعد ادامه داد: برو فعلا" يه دوش بگير راستش كمي ترسم بيشتر شد. اگر اندكي شك داشتم واميدوار بودم همه اينكار ها براي ترساندن ما وذهره چشم گرفتن از بقيه جوناي فاميله، با اين حرف مادرم به اين نتيجه رسيدم مسئله خيلي جديست.
يه لحظه با خودم گفتم : كاشكي با نازنين فرار ميكرديم....و به خودم لعنت فرستادم كه چرا اينكار رو نكردم. اما ديگه راه پس و پيش نداشتم وبايد خودم ونازنين رو به دست پر قدرت تقديرو سرنوشت مي سپردم.
به حمام رفتم و دوش گرفتم بعد ماما ن يه دست كت شلوار مشكي نو به هم داد و گفت به دستور دايي جان بايد اين لباس رو بپوشي شبيه لباس دامادي بود يه مرتبه فهميدم چه نقشه اي برايم كشيده اند ميخواهند من را به شكل دامادها در آورده و مورد تمسخر و مضحكه قرار بدهند يا حداقل اين قسمتي از نقشه شوم فاميل براي من بود . بي اختيار ياد شيخ صنعان افتادم .
به خودم گفتم لذت عاشقي به رسوا شدن به خاطر دلدار و معشوقه بذار منم اثبات كنم چقدر عاشقم.
لباس رو از مامان گرفتم و به اتاقم رفتم و اونو پوشيدم ديدم يه پاپيون مشكي جيرهم توي جيب كتم هست . اون رو هم به گردنم بستم. وآماده مجازات شدم.
با خودم گفتم از دايي خواهش ميكنم به جاي نازنين نيز من رو مجازات كنه.
از اتاق خارج شدم و روبروي مادرم ايستادم.مامان يه نگاهي به سرتا پاي من كرد وبي اختيار اشك از چشماش جاري شد. من رو بغل كرد وبدون اينكه حرفي بزنه گونه من رو بوسيد .....
چند دقيقه اي دوباره سر تا پاي منو نگاه كردو در حاليكه اشگهاشو پاك ميكرد در ويلا رو باز كرد وبا صدايي لرزون گفت متهمتون آماده است . بجه ها داخل ويلا شدن ودوباره چشمهاي من را بستند. ومن رو به طرف محوطه وسط ويلا بردند. سكوت كامل همه جا رو فرا گرفته بود كوچكترين صدايي به گوش نمي رسيد.
بعد از مدت كوتاهي من رو روي يه صندلي نشوندن . وگفتن تا اجازه داده نشده حق برداشتن چشم بند را نداري چند لحظه بعد بوي نازنين رو احساس كردم بله اون رو هم آوردند وكنار من نشوندن.به هردو ما تذكر داده شد كه از اين لحظه حق هيچ گونه گفتگو با هم رو نداريم.آرامش وحشتناكي بر همه جا مستولي شده بود. واين باعث شده بود گلو خشك بشه.
فصل هشتم
××××××××××
بالاخره اون سكوت سنگين توسط دايي شكسته شد.
شمرده و آرام . اما با صداي بلند شروع كرد. خب همه ميدونين چرا امروز اينجا جمع شديم. و بعد با طعنه ادامه داد.ما اينجا جمع شديم كه تكليف اين شازده پسر و اين گل دختر رو روشن بكنيم. همه شما ميدونين من چقدر نازنين رو دوست دارم.همتون ميدونين من احمد رو اگر نگم بيشتر از اميرم اندازه اميرم دوست دارم. اما اونا كاري كردن كه من امروز ناچارم اونهارو تنبيه كنم. اونهم يه تنبيه بسيار سخت .
اونها بايد بدونن كه هر عملي يه عكس العمل و هر كاري يه تبعاتي داره. و انسان شجاع اونه كه پاي مكافات عملش بايسته. من با اجازه بزرگتر ها بخصوص خان داداش كه بزرگ فاميل ما هستند. مجازاتي رو براي كاري كه اين دو مرتكب شدن در نظر گرفتم وشما فاميل همه از كوچك وبزرگ فرقي نمي كند بعنوان هيت منصفه بايد اين مجازات رو يا تاييد ويا رد كنيد . من تصميم نهايي را بعهده همه فاميل ميگذارم
سكوت حضار نشون ميداد كه منتظر شنيدن بقيه حرفهاي دايي هستند.به همين دليل دايي ادامه داد : حتما تا حالا همه از ماجراي اصفر طواف و آقا سيد كمال با خبر شدين من تصميم گرفتم همون بلايي سر اين جناب احمد خان بيارم كه آقا سيد كمال سر اصغر طواف در آورد. از گوشه وكنار سرو صدا بلند شد. يكي ميگفت :نه گناه دارند نكنين اينكارو با هاشون .
يكي ديگه مي گفت : اتفاقا" بايد چنين بلايي سرشون بياد تا درس عبرت بشه ....
خلاصه برعكس دقايقي پيش كه صدا از كسي درنمي اومد.حسابي شلوغ شد بالاخره بادستور خان دايي كه بزرگتر فاميل بود همه سكوت كردند. من يواشكي دست نازنين رو تو دستم گرفتم يخ كرده بود ، درست عين خودم .و منتظر نتيجه شديم.
خان دايي ادامه داد : براي روشن شدن نتيجه راي گيري ميكنيم سه نوع راي ميتونين بدين با نظر نصرالله خان موافقيد ، مخالفيد و يا نظري نداريد. واضافه كرد من سوال ميكنم وشما با بلند كردن دست راي ميديد. از مخالفين شروع مي كنيم.كساني كه مخالف اين مجازات هستند دستشون را بالا ببرن.
بعد از چند لحظه اعلام كرد هيچ مخالفي وجود نداره. باخودم گفتم يعني بابا و مامان هم با اين مجازات كه من هنوز نميدونستم چيه مخالف نيستند.مو به تنم سيخ شد.
ممتنعين دستشون رو بلند كنن.........بعد از لحظه اي اعلام كرد هشت نفر ...........خب ظاهرا" تكليف روشن است. اما براي اينكه جاي هيچ شك وشبهه اي باقي نمونه كساني كه با اين مجازات موافقند دستشون رو ببرن بالا. و اضافه كرد با اكثريت آرا تصويب شد.
دايي نصرالله دوباره كلام رو به دست گرفت وگفت : خب با اجازه همه بخصوص نصرت خان وخواهرم و همه بزرگترها مراسم مجازات رو شروع ميكنيم وبعد ادامه داد: بچه ها بيارين او اسباب مجازات رو همه شروع كردن به كف زدن وخوشحالي كردن.
گيج شده بودم يعني اينقدر خوشحال شده بودن از مجازات ما كه اينجوري هلهله ميكردندو بعد از دقايقي دايي دستور داد چشمان ما را باز كنند تا با چشمان باز مجازات در مورد ما اجرا بشه.
چشمان مارو باز كردن . چند لحظه اي طول كشيد تا چشمام به نور محيط عادت كنه. وقتي چشمام به محيط عادت كرد داشتم پس ميافتادم. خداي من اينجا چه خبره ؟بلافاصله برگشتم كه ببينم نازنين در چه وضعيه.
اشك چشمام رو پر كرد نميتونستم صحنه اي رو كه ميديدم.باور كنم. همه دست ميزدند وميخنديدند.
مادر در حاليكه روبروم واسه بود داشت آروم آروم گريه ميكرد.
دوباره برگشتم و نازنين رو نگاه كردم. يه لباس حرير سپيد تنش بود و يه تاج با سنگهاي در خشان روي سرش خيلي زيبا تر از گذشته مثل فرشته ها شده بود. دايي كه ديگه اشگ اونم در اومده بود گفت : ما همه فاميل به اتفاق آرا شما رو از اين لحظه نامزد اعلام ميكنيم. البته شرايطي هست كه احمد ونازنين بايد بپذيرند. وگرنه ..... من ونازي در حاليكه بشدت گريه ميكرديم همصدا گفتيم هرچه باشه ميپذيريم مامان حلقه اي رو از توكيفش در آورد و به من داد و گفت اينو دست عروسم كن. چنان اين جمله رو با لذت به زبون آوردكه نميتونم وصفش كنم.
زندايي هم يه حلقه به نازنين دادتا دست من كنه.صداي آهنگ مبارك باد فضاي ويلا رو پر كرده بود. همه ميزدند وميرقصيدند ومن نا باورانه دست نازنين رو محكم تو دستم گرفته بودم.در همين زمان سرو كله داريوش پيداشد.در حاليكه مسخره بازي در مياورد و ميخنديد . ناگهان يه چك زد تو گوش من.
جا خوردم . در حاليكه بازم داشت ميخنديد گفت: ديدم گيجي گفتم بزنم كه ببيني خواب نيستي داداش. خنده ام گرفت.
كيك بزرگ سه طبقه اي رو آوردند و من ونازنين اونو بريديم نمي دونستم چي بايد بگم و چيكار بايد بكنم .به اشاره مامان من ونازنين رفتيم تا دست دايي رو ببوسيم كه اون نگذاشت و صورت هر دوي ما رو بوسيد وگفت انشالله خوشبخت باشيد به طرف مامان نازنين وبعد بابا ومامان من رفتيم وهمون صحنه تكرار شد.
بعد از نيم ساعت پيرمرد پير زنها براي استراحت به ويلاها رفتند وفقط جونا موندن وبساط رقص راه افتاد من و نازنين هم كه از بزرگترها خجالت ميكشيديم فرصت كرديم همديگر رو بغل كنيم و ببوسيم. تا ساعت پنج صبح بچه ها هر آهنگي كه گذاشتن ما باهاش تانگو رقصيديم.اصلا" دلمون نميخواست ديگه لحظه اي از هم جدا بشيم .
ما ديگه نامزد بوديم تو آسمونا سير مي كرديم تو ابرا نميدونم.من فرشته ام رو بغل كرده بودم اون منو و اين مهمترين چيزي بود كه توي اون لحظه برام مهم بود.
فصل نهم
شب دير وقت خوابيديم اونم توي يك اتاق.نزديكهاي ساعت يك ونيم بعد از ظهر بود كه نسرين اومد مارو صدا كرد وگفت:
بابا گفت بسته هرچي خوابيدين ، بلندشين بياين نهار يخ كرد. من تو رختخواب نشستم و يك كمي چشمام رو ماليدم . يه نگاهي به بغل دستم كردم ديدم نازنين بغل دستم دراز كشيده تازه ياد ماجراهاي ديشب افتادم. پس خواب نديده بودم.يه جور گيجي هنوز اذيتم ميكرد.اما ديگه باور كرده بودم منو نازنين ديشب رسما" نامزد شده بوديم .ديگه چيزي از خدا نمي خواستم.
به نسرين گفتم تو برو من نازنين رو بيدار ميكنم و با هم تا يك ربع ديگه ميايم.نسرين در حاليكه از در ويلا خارج ميشد گفت: خوب به مراد دلتون رسيدين ها.
متكا رو برداشتم وبه شوخي به طرفش پرت كردم اما اون زودتر از در ويلا خارج شد و در رو بست.متكا به در خورد و همونجا افتاد پشت در.
به طرف نازي برگشتم و درحاليكه موهاش رو نوازش ميكردم.بوسه اي از گونه اش كردم و گفتم: نازنين من .....،عشق من ......،عمر من .......,زندگي من....., همسر من......, يعني تو خوابي ؟
از جا پريد وگفت نه عزيزم دلم ميخواستم اين قشنگ ترين حرفاي دنيا رو از زبون تو محبوبم ....روحم....، عشقم ....زندگيم.......همسرم بشنوم. امروز بهترين روز عمرمنه.....دلم ميخواد تا قيام قيامت بشينم همين جا وصدات رو بشنوم ......دلم ميخواد تا دنيا دنياست سرم رو روي زانوهات بذارم و تو با موهام بازي كني.....ميدوني يكسال ونيم منتظر چنين روزي بودم.
و خودش رو توي بغلم انداخت و سرش رو چسبوند به قلب من.......بعد از لحظه اي سرش بلند كرد وگفت : احمد به من قول بده تا ابد مال من باشي فقط مال من.......
گفتم بهت قول ميدم .....قول ميدم مرد ومردونه.......بغض دوباره گلوي جفتمون رو گرفته بود البته اينبار از شادي نه از غم وغصه.بعد از دقايقي باتوجه به فرمان رسيده دست وپامون رو جمع كرديم وپس از شستن دست وصورت به ويلاي دايي نصرالله رفتيم. نهار رو كشيده بودند و داشتن سفره رو ميچيندند.
بابا از اون كله سفره دستي تكون داد وگفت: بيا كه معلوم مادر زنت خيلي دوستت داره درست سر سفره رسيدين.با اينكه اصلا" خجالتي نبودم نمي دونم چرا يكم خجالت كشيدم سرم انداختم پايين وهيچي نگفتم فقط لبخندي زدم در همين حال مامان با يه سيني ماهي سفيد سرخ شده از راه رسيدو گفت چيكار داري پسرم رو .حسوديت ميشه خودت مادر زن نداري ؟
بعد سيني ماهي رو داد دست من و گفت: مادر بره قد وبالاي پسرم رو كه دوماد شده......بيشتر خجالت كشيدم.
بابا در جواب مامان با خنده گفت: ماكه انداختيم رفت . اما سوسكه رو ديوار راه ميرفت مامانش ميگفت قربون دست وپاي بلوريت.در اين لحظه اتفاقي افتاد كه اصلا" فكرشو نميكردم.
يدفعه نازنين حرف بابا رو قطع كرد و گفت : باباجون اصلا" هم اينطور نيست نميدونين چه جواهري رو از دستتون در آوردم.
يه لحظه هم سكوت كردند و بلافاصله همه شروع كردند به دست زدن براي نازنين.
باباهم كه اصلا" انتظار اين دفاع جانانه رو نداشت دستاشو برد بالا و بلند شد وبطرف نازنين رفت ودر حاليكه صورت نازنين رو ميبوسيد، گفت: شاه دوماد فعلا" كه دور ، دور شماست
مامانت كم بود يه مير غضب ديگه به طرفدارات اضافه شد يه بابا هم دشت اولي به ما چسبوند كه زبون بند مون كرد.همه زدند زير خنده و با اعلام تسليم شدن بابا ماجرا ختم بخير شد.
و مشغول اولين ناهار مشترك رسمي مون شديم.نهار كه تموم شد ديديم از بيرون سرو صداي بچه ها بلنده و مارو صدا ميكنن.
بابا گفت: بلندشين برين پي كار خودتون . هم دندوناتون اومدن دنبالتون حالا نوبت اوناس كه يه كمي سربسرتون بذارن.من ونازنين بلند شديم وبا هم از در رفتيم بيرون.
تا به ايوان ويلا رسيديم.بچه ها شور كردن سوت زدن و جيغ كشيدن و خلاصه سرو صدا راه انداختن .يه چيزي بهشون گفتم و اضافه كردم مگه شما آدم نديدين.
منوچهر گفت: قربان بايد بفرمايي مگه شما تا حالا دوماد نديدين.گفتم چه فرقي ميكنه داريوش گفت : به........ فرق ميكنه ..... خيلي هم فرق ميكنه.......گفتم : مثلا" چه فرقي؟
سهراب گفـت :مثلا" آدم ميتونه داماد بشه .....اما دوماد چي ؟..... ديگه آدم بشو نيست.سرتون رو درد نيارم دو سه ساعتي من ونازنين رو دست انداختن. وكلي خنديدند.بعد هم همه با هم به كنار دريا رفتيم وبا انداختن سبزها توي دريا سيزدهمون رو بدر كرديم.ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود كه قرار شد كم كم راه بيافتيم.
داشتم اين پا اون پا ميكردم.كه دايي رو به بابا كرد وگفت: نصرت خان با اجازه شما وخواهرم احمد امشب وفردا شب مال ماست نازين رو مياره و شب خونه ما ميمونه.فردا بعد از ظهرم ميخوام با جفتشون شرط وشروطم در ميون بذارم.بنابراين فردا شب هم اونجا هستند اما پس فردا شب هر دوشون براي دست بوس ميان خونه شما.
بابا گفت ما ريش و قيچي رو سپرديم دست شما .شما يه پسر ماهم يه دختر به بچه هامون اضافه شدن.
دايي بعد از تمام شدن حرف بابا رو به من كرد وگفت : همونجور كه اومدي بر ميگردي اگه يه مو از سر اين دردونه من كم بشه حسابت با كرام الكاتبينه.
من چشمي بلند بالا گفتم و بعد از خداحافظي از همه فاميل وتشكر از زحماتي كه كشيده بودند.با نازنين سوار ماشين شديم و آرام به طرف تهران حركت كرديم.
به اين ترتيب يكماه دلهره وتشويش به پايان رسيدودوران خوشي وسرمستي ما آغاز شد.اما ته دلم يه دلشوره اي داشتم كه رنجم ميداد.اما نميدونستم اون چيه.به خاطر او كه قلبم برايش مي تپد . دوباره آغاز ميكنم.
سلام دوستان عزیز همیشکی این وبلاگ
خب امروز اومدم تا یک کم از چاق شدن خودم بگم نیش خند نیش خند نیش خند
یکی از دوستان که خواننده وبلاگ ما هست و خودش هم وبلاگ داره گویا خیلی از نامه به آقای نبوی دلخور شده و تصمیم گرفت برا ما کلاس بذاره و کلی ما رو تحویل بگیره و یه نامه هم در جواب نامه ما برامون بفرسته (ولی خودمونیم ها میگن تو ادارات کاغذ بازیه بیان ببینن اینجا چه نامه نگاری هست و همه دارن خودشون رو تحویل میگیرن من که دارم کلی حال میکنم) به هر حال چون مطلب بازم زیاد شده و خودم شخصا اصلا دلم نمیخواست اینقدر وبلاگم سیاسی بشه و بر حسب اجبار و اعاده حیثیت فقط چند خط اول رو نوشتم بقیه رو تو ادامه مطالب گذاشتم و حتما برید تو ادامه مطالب و کل متن رو بخونید و از دوستان جدیدی که به وبلاگ من اومدن اول پیشنهاد میکنم که این صفحه رو سیو کنن و حتما مطالب خیلی قبل تر مانند داستانها و لطیفه ها و بالاخره هر چیزی که قبل از دو مطلب آخری تو وبلاگ گذاشتم رو بخونن تا بدونن که این وبلاگ اصلا حال و هوای سیاسی نداره تازه کلی هم سرحال و جذاب هم هست(چقدر کلاس میذارم برای خودم ...این یعنی تبلیغات درست و صحیح) بعد در انتها اول پست قبلی این مطلب که نامه نبوی به دکتر احمدی نژاد و چارخط جوابی که من نوشته بودم و بعداین مطلب رو بخونن تا همچی تو ذوقشون نخوره .به هر حال ممنونم و از همه کسانی که دفعه قبل برای مطلبم نظر دادند تشکر میکنم البته این نظرات یه طرف و پی امهای خصوصی و آفهایی که برام گذاشته بودن هم یه طرف و واقعا فکر نمیکردم بخواد اینجوری تاثیر بذاره و خوشحالم و لازم شد منم برم یه وبلاگ سیاسی جداگونه بزنم چون خیلی حال داد (کلی دارم میخندم)متن اول متنی است که خانوم ساناز خانوم تو وبلاگ خودشون گذاشتن و بنده با شجاعت کامل کل متن رو برعکس ایشون که از نامه من هرجور دلشون خواسته بود استفاده کرده بودند میباشد متن دوم هم طبق معمول جواب بنده هست و حتما تا خط اخر این مطالب رو بخونید .
---------------------------------------------------
چيزي كه خيلي اين چند روز رفته است تو بوق و كرنا قضيه ي ان كاريكاتوريست فلك زده ي روزنامه ي ايران است كه در ضميمه ي ايران جمعه اش ظاهرا توهيني شده به اقوام اذري زبان ( ظاهرا از ان جهت مي گويم كه اينجانب توهيني مشاهده نكرد ) چيزي كه اين ميان مرا متعجب مي سازد نا آرامي در اردبيل / زنجان / اذربايجان شرقي و غربي است كه هنوز هم ادامه دارد .قضيه دوم كه ان هم سر و صدايي داشت براي خودش / نوشتن نامه اي بلند بالا توسط دكتر احمدي نژاد( دكتر؟ ) براي جناب جرج بوش بود / مدتي پيش به وبلاگي برخوردم كه نامه ي از طناز با استعدادايراني جناب سيد ابراهيم نبوي را گذاشته بود و خود در جواب نامه اي نوشته بود بس زيبا و پرمعني قسمتي از نامه ي هردو را با مختصر كلماتي از خودم ميگذارم / جملاتي كه در «» مي ايند سخنان دكتراحمدي نژاد ميباشند .
در اخر چند تا از سخنان بدون شرح اقاي احمد زاده رو ميارم كه به قول خودشون سخنان تمام مردم ايرانه
* بنده نيز باز تكرار ميكنم كه از سياست هيچ چيز نميدانم
* ( خطاب به سيد ابراهيم ) به واقع حكم اعدام براي همپيالگان تو كم نيست ؟
* ميخواستم به تو بگم مردك تو غلط كردي كه به دانشجو جماعت توهين ميكني . تو کمترين چه اجازه اي براي اين كار داري ؟
ما : يادم مي ايد بچه كه بودم / وقتي دعوايم ميشد / ميرفتم ان دورها ميايستادم و ميگفتم بي ادب
منبع از وبلاگ خیمه شب بازی
------------------------------------------------------------
ساناز جان خواهر عزیز ایرانیم
مهربان تر از جانم که عقیده تو نیز برای من عزیز است
ساناز جان از تو ممنونم که همانند همه دوستانت نامه من را ان گونه که خود خواستی به طرز بسیار کثیفی گلچین کردی البته در میان بحث هایی که من و تو قبل از این کرده بودیم و همچنین در زمانی که از من اجازه گرفته بودی برای استفاده از مطالبم نیک میدانستم که مانند همیشه همانگونه که خود بخواهی از این نامه گلچین کرده و حتی تذکر اخلاقی نیز به تو داده بودم و چون مطمئنا همین دوستان تو از وبلاگت بازدید میکنند (که از میزان نظر دهندگانت و میزان تایید نوشته هایت معلوم میشود که چقدر مخالف به وبلاگ تو سر میزند) بساط به به و چه چه از نوشته تو جور شده است و خوشحال باش
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید .
سلام به همه دوستان هميشگي اين وبلاگ همین اول از همتون میخوام که حتما حتما این متن رو تا آخر بخونید من کاری با نامه نبوی ندارم با بقیه مطالبش کار دارم پس حتما تا آخرین خط این پست بخونید
همونجور كه همه ميدونيم چند وقت پيش آقاي احمدي نژاد رئيس جمهور محترم كشور عزيزمون يه نامه بلند بالا به رئيس جمهوري آمريكا آقاي جرج بوش نوشت و البته باعث افتخار غرور همه ايرانيها و نه تنها ايراني ها كه تمام مسلمانان و نه تنها مسلمانان ، تمام كساني كه با استبداد و زور و جنگ مخالفت دارند از اين نامه احساس غرور و خوشي كردند و اصلا نگارنده نامه برايشان ملاك نبود و متن نامه بسيار مهم بود كه حرف دل همه جهانيان و حتي خود ملت امريكا بود كه طي چند روز گذشته از اخبار بعضي مسائل را ميشنويم .
در كنار اين غرور بعضي افراد نيز بودند كه از اين نامه خشنود نشدند و انتظار اين رو داشتند كه در اين نامه نشان از عجز و ناتواني كشورمان و دراز كردن دستمون به سوي ابر قدرت ها باشد كه متاسفانه به دليل بودن اقتدار ايرانيان در متن نامه ناخرسند شدند كه واقعا جاي تاسف داره كه بگيم اين افراد نيز بعضا ايراني بوده و متاسفانه بعضي از اين افراد نيز درون ايران و از افراد فعال در اين مملكت اعم از روزنامه نگار و نماينده مجلس و غيره بودند
من به طور خيلي شانسكي نامه اي كه آقاي ابراهيم نبوي كه يكي از نويسندگاه فراري اين مملكت ميباشد و يد طولاني در ترور شخصيتي كشور ايران از طرف ايشان و دوستانشون چه در داخل و چه در خارج از كشور داشته اند .
ايشان يك نامه اي كه پر از توهين و افترا نسبت به رئيس جمهور عزيزمون در جواب نامه ايشان به بوش نوشته كه من گذرا اون رو ديدم و خوندم ولي متاسفانه بعد از اون ديدم كه چندين وب سايت و وبلاگ اين جوابيه رو تو وبشون قرار دادند منهم تصميم گرفتم اين مطلب رو بذارم و البته اصلا دلم نميخواست اين مطلب رو بذارم چون خيلي طولاني ميباشد و وبلاگ رو بيشتر به طرف سياسي بودن ميبره كه خودم انچنان دلم نميخواد همچين چيزي رو ولي از اونجا كه اين وبلاگ براي همه جا و همه چيز و همه كس هست تصميم گرفتم اين مطلب رو بذارم و البته به قول خودم يه جوابي نيز براش نوشتم و بايد بگم كه اول اين جواب رو براي خود آقاي نبوي ايميل زدم و بعد براي اون دوستي كه اون لينك نامه رو فرستاده بود
به هرحال
چون اين مطلب خيلي طولاني هست حتما اول سيو كنيد اين صفحه رو تا بعدا سر فرصت بخونيد وقضاوتش با خودتون
محمود جان، پسر عزیزم!
ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
آقای محمود احمدی نژاد
ریاست جمهوری اسلامی ایران
نامه شما را به آقای جرج بوش، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا خواندم. به نظرم آمد که بدنیست که در مورد این نامه برایت نامه ای بنویسم. پیش از آغاز به من اجازه بده بعد از یک سال که مجبورم روزی بیش از ده ساعت به تو فکر کنم و نوشته های تو را بخوانم و عکسها و کاریکاتورهای تو را ببینم، تو را صمیمانه خطاب کنم. بالاخره ده سال بعد محمود احمدی نژاد تبدیل به کارمند یک سازمان اداری یا خصوصی می شود و هر کس که بخواهد در مورد تو چیزی بخواند، لابد در نوشته های کسانی مانند من نام تو را جستجو خواهد کرد، بنا براین من این حق را دارم که تو را صمیمانه خطاب کنم.
لطفا روي ادامه مطلب كليك كنيد
سلام به همه دوستان عزیز و گرامی بعد از چند روز امروز اومدم و کلی هم مطلب با خودم آوردم و البته البته
باید بگم که امروز تولد پردیس عزیز هستش که یکی از نویسنده های این وبلاگه ......... پردیس جان تولدت مبارک و باز هم به جهان هستی تسلیت میگم که در یک چنین روزی تو پا به جهان گیتی گذاشتی![]()
![]()
![]()
خب امشب چون این میمنت هست خواستم مطلب بذارم و چون عادت دارم همیشه همه مطلب هام رو تو یه پست بذارم امشب فکر کنم پست شلوغی بشه ولی هر چی دلتون بخواد داره و قاتی پاتی قاتی پاتی هستش و هیچ چی جای خودش نیست و امیدوارم استفاده ببرید
اول یه چند تا داستان براتون میذارم
بستنی
پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسربچه پرسيد:«يك بستني ميوه اي چند است؟» پيشخدمت پاسخ داد: « 50 سنت.» پسربچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد: «يك بستني ساده چند است؟»
در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: « 35 سنت.»
پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: « لطفا يك بستني ساده.» پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت ورفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد، شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، دو سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود- براي انعام پيشخدمت.
ازدواج اهو والاغ
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند
زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را
دارد؟مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها
همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
یه چند تا جک و سند تو ال هم از ما داشته باشید
ياروترکه ميره جبهه . نارنجك به خودش مي بنده ميره زير تانك خودي
لرا ميرن قايم موشك بازي دو تا شون گم ميشن
به تركه ميگن تو چرا بلد نيستي فارسي حرف بزني ميگه مگه من حضرت سليمان هستم كه زبون هر حيواني رو هم بلد باشم
يارو پليسه مياد به تركه گير ميده كه آي عمو اينجا جاي ماهيگيري نيست كه يارو تركه ميگه خب نيست كه نيست پس چرا تابلو ماهيگيري ممنوع نزدي ؟؟؟ پليسه ميگه خب نزديم كه نزديم تو از بالاي اكواريوم بيا پايين
پروانه گاهي فراموش مي کندکه زماني کرم بوده است
اول خوب نگاه کن!!! بعد بيا جلو!!! نه جلوتر!!!! به من بچسب!!! بغلم کن!!! بعد خوب بوسم کن!!! واي چه خوبه!!! بيشتر!!! خوب لمسم کن!!! منو بنداز رو تختخواب!!! لختم کن!!! دوپامو ببر هوا !!! آره دو پامو ببر هوا !!! بعد قشنگ!!! قشنگ پوشاکمو عوض کن ! از طرف نيني كوچولو
يه آخونده قرص X ميخوره سر نماز ميرسه ميگه: (ربنا ...آتنا... فد....د...د....د...دنيا ديگه مث تو نداره... نداره نميتونه بياره .. )!!
بي تو هرگز.... با تو بابام نميزاره !
عشق مثل سيمان خيس ميمونه هر چقدر بيشتر بموني بيشتر فرو ميري و جاي پاهات بيشتر ميمونه
عشق خيس شدن زير باران نيست عشق ان است كه يكي چتري شود براي ديگري و آن هرگز نفهمد كه چرا خيس نشده
ترکه کارخونه ي سوسيس کالباس ميزنه
رو بسته بندي محصولاتش مينويسه تهيه شده از گاو تازه!!!
رشتيه براي کار ميره عسلويه کارگري . بعد از يک ماه زنش برجي 3 مليون براش کمک خرجي ميرفسته!!!!!!!
يه بار 3 تا ميمون رو يه درخت نشسته بودن ..يکيش مجله مي خونده اون يکي کتاب سومي هم آف منو مي خونه
يه مگسه دست مي ندازه دوره گردنه دوست دخترش مي گه مي دوني از"گه" بيشتر مي خوامت
گنجشكه از خيابون مي پريده كه يه دفعه محكم مي خوره به يه موتوريه موتوريه هم برش مي داره مي بره خونه مي ندازه تو قفس تا به هوش بياد . وقتي گنجيشكه به هوش مي ياد يه دفعه جيغ مي زنه و مي گه : واي موتوريه مرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فيلم هاي برتر جشنواره فجر
1.اخوند عبا قرمزي
2.امامه اي براي دو نفر
3.اخوندي با كفش هاي كتاني
4.من اخوند 15 سال دارم
نگريستم به گريستنت، گريستم به نگريستنت، گريستم و تو نگريستي، نگريستم و تو گريستي، گريستم تا نگريستي! مخت چت كرد يا بازم بگم؟
تو دياري كه لاك پشت پرواز ميكنه، گل عاشق ميشه، طوطي حرف ميزنه، الاغ آواز ميخونه، ماهي گريه ميكنه، چه اشكالي داره كه ميمون آف بخونه؟
زين پس بجاي واژه سزارين گوييم بچه به شرط چاقو...!!!
به ترکه ميگن ترمز ABS چيه؟ ميگه تو سرعت هاي زياد و سر پيچ ها کار حضرت ابوالفضل رو مي کنه!!!
مادره به بچش ميگه : مي دونم موهاي خواهرت رو كشيدي شيطونه گولت زد.
بچه هم ميگه :آره ولي لگدي كه تو دلش زدم ابتكار خودم بود
يه تركه تو آينه عكس خودشو مي بينه بعد مي گه : ا...اين چه آشناست ! بعد از يه ساعت فكر كردن داد مي زنه : فهميدم ... اين همون کره خريه كه امروز تو آرايشگاه يک ساعت زل زده بود به من
به تركه يه ماشين خارجي مي دن كه فرمونش سمت راسته ازش مي پرسن چطوره ؟ مگه بد نيست فقط نمي دونم چرا هر باز توف مي كنم ميوفته روي خانومم
ترکه ميره پلي استيشن بخره پول کم مياره تلويزيونش را ميفروشه
تا حالا يه بچه ميمون تو پلاستيک ديده بودي ؟
اگه نديدين يه نيگا به گواهينامت بنداز
يه روز 2 تا آباداني به هم ميرسند
اولي ميگه: ديروز جات خالي رفتم شكار 5 تا خرگوش 10 تا آهو 2 تا شير شكار كردم
دومي ميگه: همش همين؟!
اولي ميگه :با يك تير مگه بيشتر از اينم ميشه ؟
دومي ميگه : تازه تفنگم داشتي ؟
روز از نيوتن ميپرسن چرا افتادن سيب نظر شما رو جلب کرد.ميگه اخه من زير درخت گلابي نشسته بودم
يه روز يه تركي موز رو با پو ست مي خوره تا يه هفته ليز ميخوره
دو تا جوجه تيغي داشتند با هم قدم ميزدند كه يه كيوي سر راهشون سبز ميشه.يكي از جوجه تيغي ها به اون يكي ميگه:اين دامادمونه كه تازه از سربازي برگشته
دو تا ترك ميرن قله اورست رو فتح كنن وسط راه سردشون ميشه براي اينكه گرمشون بشه به خودشون تلقين ميكنن هوا گرم. بعد از 1 هفته روزنامه ها تيتر ميزنن 2 ترك در ارتفاعات هيماليا بر اثر گرمازدكي جان دادن.
خب حالا میخوام سه تا نرم افزار بزارم
نرم افزار اول و دوم مکمل هم هستن و یه مقداری جالبه و البته الان که دارم اینها رو میذارم با ترس و لرز میذارم چون میدونم خیلی از کسایی که این نرم افزار رو دانلود میکنن عد لیستهای خودم هستند و صد درصد بدبخت میکنن من رو برای همین دومین برنامه که همون آنتی نرم افزار اول هست رو گذاشتم تا بدونن که راه فرار هم هست
خب این نرم افزار که کار باهاش خیلی خیلی و فقط با یک کلیک کار میکنه با عث میشه چراغ آیدیتون هی خاموش روشن بشه و اگه میخواهید کارکردش رو ببینید اول آیدی خودتون رو برا خودتون عد کنید بعد استارت رو بزنید تا ببینید چی میشه البته من عکسش رو میذارم تا ببینید
برای دانلود نرم افزار اینجا کلیک کنید
خب ما که این نرم افزار رو گذاشتیم و میدونیم که بدبختیش هم پای خودمونه ولی حداقل سر من بلا در نیارید چون واقعا اعصاب خرد کنه چون ولش کنید یه موقع این خاموش روشن شدنها از سقف مانیتور هم میزنه بالا ![]()
![]()
برای همین من آنتی این نرم افزار رو گذاشتم که جلوی این خاموش روشن کردن رو برای عد لیست ها میگیره
خب اینهم از این امیدوارم که حالش رو ببرید
راستی تو نرم افزار هام میگشتم یه دفعه برخردم به این نرم افزار که البته نرم افزار نیست کارش هم اینه که کد مستر (کد های اصلی) رسیورهای ماهوراه رو بهتون میده منم گفتم بزارم براتون شاید به دردتون بخوره حالا جاش بود یا نه خودمم نمیدونم ![]()
ما که گذاشتیم امیدوارم به درد بخوره
راستي اين نرم افزارهارو كه براتون گذاشتم چون تو يه سايتي آپلودش كردم دسترسي به اون سايت بعضي وقتها غير قابل دسترسي ميشه براي همين اگه نتونستيد دانلود كنيد چند ساعت بعد دوباره امتحان كنيد و احيانا اگه باز هم نشد حتما بهم خبر بديد
خب این هم از مطالب ایندفعه که به مناسبت تولد پردیس عزیز گذاشته بودم و باز هم تولدش رو تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال در این روز به ایشون این مناسبت رو تبریک بگیم راستی شماها هم تبریک یادتون نره ها
حالا نوبتی هم باشه نوبت داستان دنباله دار خودمونه و شاید احتمالا این داستان رو به علت طولانی بودن به یه وبلاگ جدید منتقل کنم و اونجا رو بکنم مخصوص داستانهای دنباله دار تا ببنیم چی میشه
فصل چهارم
××××××××××
امتحانات معرفي داشت شروع ميشد. من با با توجه به اينكه سالهاي قبل دو سال جهشي خونده بودم امسال سال ششم دبيرستان بودم وبايد براي شركت در امتحانات نهايي در امتحان معرفي قبول ميشدم. البته درسم بد نبود ، اما بعد از ماجراي پريروز وديروز مخم بهم ريخته بود.مدرسه تق ولق شده بود و راحت ميتونستم خودم رو به موقع به مدرسه نازنين برسونم .
البته اگر اينطور هم نبود فرقي نمي كرد ،چون من تو مدرسه اونقدر كبكبه و دبدبه داشتم كه بتونم هر موقع كه ميخوام از مدرسه بزنم بيرون . خير سرمون آخه ما جزو هنرمنداي اين مملكت به حساب ميومديم.
بهر صورت برنامه امتحانات معرفي را گرفتم و از مدرسه زدم بيرون.ساعت ده وبيست سه دقيقه بود وتا ساعت يك هنوز كلي وقت داشتم . واسه همين تصميم گرفتم اول يه سري به راديو كه تو ميدون ارك بود بزنم .واسه همين گاز ماشين رو گرفتم . ساعت يازده وپنج دقيقه بود كه به راديو رسيدم .وقتي وارد شدم به اولين كسي كه برخوردم استاد صادق بهرامي بود خيلي دوستش داشتم يه جورايي شبيه پدر بزرگ مرحومم بود كسي كه تو زندگيم خيلي بهش مديونم.
بعد فرهنگ روديم(مهرپرور) ما با هم تو سريال بچه ها بچه ها كار ميكرديم. خوش و بش كوتاهي كرديم و گذشتيم ظاهرا" هم اون عجله داشت هم من.
بهر صورت كار هام و رديف كردم و يازده و چهل دقيقه از راديو خارج شدم و يه راست به طرف تجريش رفتم . وقتي رسيدم اولين دانش آموزان داشتند از دبيرستان خارج مي شدند.
نگاهم به در مدرسه دوخته شده بود.و اصلا" حواسم نبود كه بد جايي ايستادم.ضربه اي به شيشه ماشين ،من را به خودم آورد يه سروان راهنمايي ورانندگي بود كه به شيشه ماشين ميزد. شيشه رو پايين دادم وگفت گواهينامه منم كه گواهي نامه نداشتم.ناچار بودم از حربه هميشگي استفاده كنم البته ايندفعه با يكم پياز داغ بيشتر. طرف سروان بود سينه ام را صاف كردم و گفتم جناب سرهنگ راستش گواهينامه ام همراهم نيست.الان هم عجله دارم بايد هرچه زودتر خودمون رو براي ضبط برنامه به راديو برسونيم.همكار بازيگرمون دانش آموز اين مدرسه است و من اومدم دنبالش. بعد كارت شناسايي راديو تلويزيون رو در آوردم وبهش نشون دادم.
با ديدن كارت دست وپاش شل شد.گفت آخه بد جايي واسادين.بعد گفت پس حداقل يه ذره بگيريد بغل تر ، بعد هم كارتم رو پس دادو يه احترام گذاشت و رفت سراغ ماشين هاي ديگه.
عجب تيزابي بود اين كارت شناسايي ما ، رو ژنرال ميگذاشتي آب ميشد. چه ب