تبليغاتX
خمپاره يه دنيا پر از همه چي
تولد تولد تولد تولد

سخن اول سه شنبه بيست و نهم شهريور 1384 1:45

سلام

ميلاد حضرت ولي عصر ارواحنا فدا بر همه مباركباد

يه چند وقت بود دلم ميخواست يه وبلاگ راه بندازم ولي نميشد و گرفت از شانسم همزمان با ميلاد آقا تونستم اين وبلاگ رو راه بندازم و مطلب اول رو هم به خاطر حضرت گذاشتم كه حداقل گوشه چشمي هم به ما داشته باشه ، البته اين وبلاگ يه وبلاگ كامل مذهبي نيست ولي سعي ميكنيم كه از دين و معنويت هم دور نشم .

خلاصه از شما دوستان ميخوام كه حتما با نظراتتون به من كمك كنيد و ممنون ميشم و كار اصلي وبلاگ رو از بعد از ميلاد آقا شروع ميكنم .

با تشكر احمدزاده

 

 

 تولد وبلاگم مبارک

 

درست يكسال پيش با همچين مطلبي وبلاگ خمپاره رسماً فعاليتش رو شروع كرد و گذشت و گذشت و حالا خمپاره شده يكساله . چه خون دل هايي كه تو اين يكسال براي وبلاگ خردم .

آره امشب تولد خمپاره هستش و منم اومدم از همه شماها كه با من همراه بوديد تشكر كنم .

با همه خوبي ها و بدي هاي وبلاگ ساختيد و من رو تنها نذاشتيد .

 

راستي خمپاره تو اين 365 روز كه معادل 12 ماه و 8760 ساعت هستش 102 تاپست مطلب گذاشته كه شامل داستان ... شعر ... جك ... مطالب مذهبي و سياسي و نرم افزار و بازي و آموزشي ميشه و تا الان 1125 بار شما دوستان با نظرات زيباتون من رو مورد لطف قرار داديد .و كم كارترين ماه توي تيرما 85 بود كه دوبار اپ كردم و فعالترين ماه هم مهرما سال 84 بود كه 30 مرتبه وبلاگ رو آپ كردم  .

خمپاره هر وقت نياز بود در هر موردي مطلب داشته و اولين دوست گلي كه تو خمپاره پيدا كردم آقا پويا سند تو ال گل بود كه خيلي خيلي دوسش دارم ولي حيف كه به دلايلي كه خودش نميخواد بگم خيلي كم مياد نت و زياد نميبينمش و واقعا در اول كار و هميشه در امور وبلاگ داري خيلي خيلي كمكم كرده و هميشه هوامو داشت و تجربياتش رو به من منتقل كرده و در كنار داداش پوياي گلم يه عالمه و يه خيلي دوست گل و عزيز پيدا كردم و اينقدر اين دوستاي گلم زياد هستند كه نميتونم اسمشون رو ببرم يعني ميترسم اسمم ببرم و يه موقع يكيشون جا بيفته  واونوقت اون ناراحت بشه ولي چه كنم كه منباب ادب و علاقه مجبورم اسم چند تايي رو ببرم .

 

اين وسط تشكرات ويژه اي از سعيد پياز داغ و یکی دیگه از دوستان دارم كه واقعا با روحيه و منش بزرگي كه دارن اجازه ميدادن كه بعضي اوقات اونها رو سوژه مطالب خودم بكنم و در ادامه از پرديس و سمانه تشكر ميكنم كه چند مدتي با من تو امورات وبلاگ هم قدم بودند و در كنارش از همه دوستاني كه رسما و غير رسمي همراه من بودند چه اونهايي كه تو اد ليست من هستند و چه اونهايي كه با من تبادل لينك كردند و چه اونهايي كه نه تو اد ليستم هستند و نه تو لينك ها از همه اين دوستان گلم كه خواننده اين وبلاگ بودن تشكر ميكنم .

 

واقعا نميدونم چطور اسم ببرم كه كسي از قلم نيفته ولي واقعا از دوستاي گلم تو وبلاگهاي كافي نت اپرا (آقا رضاي گل و عزيز)  قصر شنی پاتوق همه چی(آقا مهدي عزيز)  عشق بازي نيست   كلبه تنهايي(تنهاترين پسر)    استايل(پسرك تنهاي قديم)    عشق + 20  وبلاگ چهار دختر(سمانه خانوم) ReZa-BallaCKThe Best BooTer (مستر آي كيو)  دوستداران دکتر احمدی نژاد     تو را دوست دارم نمیدونم چرا؟؟؟(آقا حامد)   باوركن تا ببيني    مهناز(دوست غرغروي عزيز) پیاز داغ اینترنت (سعيد خوبم)   ناجي عاطفه    شير مرغ  ترکش رویایی(فرهاد و ايمان عزيز)   اراجيف دخترخاله(دخي خله سونا)    زمزمه هاي دلتنگي    1حامد 1   چرا نوشتم در برگ تنهائیت   زمزمه هاي دلتنگي(الهه)    جك شعر عكس و سرگرمي   همه چيز درباره دوبله فارسی(سيد حسن عزيز) شبهاي به ياد ماندني(سليمون عزيز)  amirlove(امير)   روزنه ای به جهان انتظار(دوستان عزيز در وبلاگي براي امام زمان)     این یکی اسم نداره(نوشين عزيز)    ر   صدای اشک های من و  فریاد در سکوت(فرزاد ديوونه عزيز)   اچل و مچل(سارا و دوست عزيزش)  وبلاگ بازها(مهديس)   نسیم چپ دست(نسيم)  آسمان آبیست(غزل خانوم)  سیم خاردار(آذين)  دختری از....(حالا بیا خودت میفهمی مريم )  نسلي كه ميسوزدتراوشات ذهنی(نرگس) عرشیا(شب ایرانی) خميني عشق همت(مريم و رفيقش) ebrahimt2  عقل سلیم (فهميه و عاطفه) و ووووو ملوسک یه نی نی واقعی(ملوسك عزيز) دختر پاييزي(خزان پالیزبان) و زني در سايه(رها) عروسك بازي و لاله با توست(ساناز) كه هميشه به من لطف دارند ووووووووو در كنار همه اينها جواد اپرا عزيز و پريا و شيدا و فاطميا و خواهرش و احمد جهانديده و غريب و دي سارو (كه چند وقتيه نيستند ) و مهنا و آيدا و مانيا و خيلي از دوستاني كه از طريق وبلاگ با هم آشنا شديم كه الان واقعا حضورت ذهن ندارم و اگه جا افتاده اسمشون بايد منو ببخشن .

 

 

پي نوشت :

خيلي دلم ميخواست ختم قرآن تو ماه رمضان رو بگيرم ولي به خاطر يكي از دوستان كه يه چيزي ازم خواست و يه سري صحبت ها با هم كرديم اون قضيه منتفي شد ولي خيلي دلم ميخواست كه نشد . انشالله تا عاشورا كه يه برنامه اونموقع دارم .

 

راستي تو ادامه مطلب خيلي چيزها هستش در مورد خمپاره ولي اينقدر زياد هست كه پيشنهاد ميكنم وقتي رفتيد تو ادامه مطلب اول دي سي بشيد از اينترنت بعد شروع كنيد به خوندن .

 

يه مسافرتي در پيش دارم كه معلوم نيست بتونم برم يا نرم ولي خودم خيلي دوست دارم برم پس برام دعا كنيد كه موانعش برداشته بشه و بتونم برم .

تا بعد كوچيك همتون احمدزاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمدزاده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 0:8 |
شاید این جمعه بیاید.شاید

اللهم کن لوليک الحجة ابن الحسن صلواتک عليه و علي آبائه في هذه الساعة و في کل ساعة وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتي تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فيها طويلا

 

قطعه گم شده اي از پر    پرواز كم است
يازده بار شمرديم ولي باز   هم كم است
اين همه آب كه جاري است، نه اقيانوس است
عرق شرم زمين است كه سرباز كم است


آقا جان اينك در آستانه ميلاد مسعود و مباركت همچنان « اللهم عجل لويك الفرج» را زمزمه ميكنيم و براي سلامتي وجود نازنينت دست به دعا داريم و همه حرف دلمون هم يك جملست ! «آقا ! به خوبا سر ميزني ، مگه ما بدا دل نداريم .....»

امام مهدي(عج) فرمود : .... اما كيفيت بهره وري از من در دوران غيبتم ، همچون بهره وري از خورشيد است هنگامي كه ابرها آن را از ديدگان بپوشانند و من براي اهل زمين موجب امام و امنيت مي باشم همچنانكه ستارگان براي اهل آسمان ...
و براي تعجيل فرج (من به درگاه خدا) بسيار دعا كنيد كه همانا دعا (براي فرج من) فرج شما را در بردارد
احتجاج طبرسي ، ج 2 ، ص 284

برای آگاهی و اطلاعات بیشتر از امام زمان (ع) اینجا کلیک کنید

خب اينم از نيمه شعبان كه چقدر منتظر بوديم برسه مخصوصا بچه هايي كه تو طرح ختم صلوات شركت كرده بودند . اول كه بحثش  رو مطرح كردم فكر نميكردم استقبال  ازش بشه ولي حالا ميبينم كه چه خوب استقبال كردند بچه ها و وقتي نظراتي كه دوستان گلم دادن و حتي سوء تفاهمي كه با يكي از بچه پيش اومد (جدا از حرفهاي زده شده واقعا سوء تفاهم جالبي بود كه نشون از علاقه قلبي همه به اهل بيت (ع) داشت)  واقعا گاهي اوقات اشك رو تو چشمام جمع ميكرد البته بماند كه اين وسط بودن و هستن و خواهند بود كساني كه كور كورانه ميخوان هميشه خدا بگن كه مثلا با من مخالفن و عقل كل هستند !!!!! براي همين ميان ميگن كه وبلاگ ما وبلاگ مثبت بازي هستش و فقط موقعي كه ايام مذهبي باشه مطلب ميذاريم و از اين حرفها !!! با اينكه من هميشه با نظر هايي كه خيلي خيلي منتقدانه باشه حال ميكنم ولي وقتي اين نظر منتقدانه  چشم بسته و لجوجانه و تحت تاثير ديگران زده بشه كوچكترين اهميتي برام نداره .
وقتي مطلب صلوات رو گذاشتم پيش خودم فكر كردم كه خب به من چه مگه من سر پيازم يا ته پياز ؟؟ خب هر كي دلش ميخواد بگيره براي خودش هر تعداد صلوات ميخواد بفرسته( و حتي چند تا از دوستان اين رو به من گفتن ) ولي وقتي خودم سهميه صلواتم رو شروع كردم به فرستادن تازه فهميدم وقتي يه جمعي يك كاري رو شروع ميكنن و كار دسته جمعي ميشه و همه مثل زنجير به هم پيوسته هستند و هر كي مكمل يكي ديگه هست بدون اينكه بدوني كي به كيه فقط رو حساب دلت مياي اين كار جمعي رو انجام ميدي چقدر شيرين ميشه اون كار و وقتي ببيني يه چيزي حدود 45 نفر يك دل ميان شروع ميكنن به انجام كاري اونهم همچي چيزي واقعا بهت ميچسبه و شيريني خاصي داره .
به هر حال و الا ايحال صداي ماه رمضون هم همين بيخ گوشمون هستش و داره ميرسه و ديدم كه يك كار رو خوب انجام داديم و به نتيجه رسيده تصميم گرفتم يه مورد ديگه رو دسته جمعي شروع كنيم و اميدوارم باز هم دوستان دست ما رو خالي نذارن .
برنامه ايندفعه ما به مناسبت ماه رمضان ختم يك دور كامل قرآن باشه و اونهم هر روز يك نفر و هر نفر يك جزء .
هر كي موافق بود اعلام آمادگي كنه و هر كي هم فكر ميكنه اين وبلاگ آخر مثبت بازيه و از اين حرف ها بازم اشكال نداره يه فرصت دوباره بهش داديم كه باز هم از اين فكرها بكنه
ممنون ميشم بچه هايي كه با ياهو مسنجر كار ميكنن آدرس وبلاگ رو براي اد ليستشون سند تو ال كنن تا دوستان بيشتري متوجه اين موضوع بشن .

پ .نوشت :
امروز سالگرد تاسیس وبلاگ خمپاره به سال قمری هستش یعنی پارسال همزمان با میلاد امام زمان (عج) این وبلاگ راه اندازی شد ولی به سال شمسی میشه سه شنبه  ۲۹/۶/۸۴ هستش وآپ بعدي به مناسبت اولين سالگرد تولد خمپاره روز سه شنبه ۲۸/۶/۸۵   هستش كه ميخوام تو اون آپ يه سري از ناگفته ها و گلايه ها و درد دل ها و تشكر ها  رو بگم .
دنبال يه قالب جديد ميگردم براي وبلاگ تا روز سالگرد عوضش كنم اگه كسي قالب قشنگ سراغ داره خبرم كنه (لطفا قالب مشخص معرفي كنيد نه وبلاگ)
تو خبرنامه عضو بشيد حتما !!!
براي اينكه بچه هايي كه به داستان علاقه دارن هم ازم راضي باشن يه نموره كوچولو از داستان رو براشون گذاشتم تا استفاده ببرند .


كوچيك همتون احمدزاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمدزاده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 0:33 |
ادامه داستان

سلام به همه دوستای گلم

اول از همه اومدم تا دوباره طبق وعده ای که داده بوده ادامه داستان رو براتون بذارم که این داستان هم داره جالب میشه و هم حسابی دست و پای ما رو بسته و انشالله تا دو سه تا آپ دیگه تموم میشه و همه رو راحت میکنه

مسئله بعدی اینکه  از همه اونهایی که تو ختم صلوات همراه ما بودن تشکر میکنم و امیدوارم خدا خیرشون بده و خواستم ازتون بپرسم و ببینم پایه یه مردم آزاری مذهبی دیگه هستید یا نه؟؟؟؟

کسی پایه یه ختم قرآن تو ماه رمضون هست ؟؟؟؟ ۳۰ نفر و هر روز یه جزء(روز ۲۱ ماه رمضان رو همین الان رزرو کردم) هر کسی پایه بود بگه و تو مطلب روز نیمه شعبان کلی تر میگم ولی از الان میخوام ببینم کسی هست و دلم خوش باشه یا نه؟؟

به قول یکی از بچه ها که میگه بچه مثبت بازی ما گل کرده خواستیم بگیم بابا ما اینقدر هم مذهبی نیستیم وبلاگ ما هم خیلی داره قیافه مذهبی پیدا میکنه .... به هر حال ما هر جا در هر موردی لازم بشه وارد عمل میشیم دیگه کی به کیه ؟؟؟؟

راستی این دفعه قبل نمیدونم بلاگفا چه مرگش شده بود کلی کد ریخت تو مطالبم خواستم دوباره بگم خبرنامه وبلاگ دوباره راه افتاده و ممنون میشم که عضو بشید تا هر وقت آپ کردم از طریق ایمیل خبرتون کنم .

دانلود سی فصل از داستان

قصه عشق ـ فصل بيست و شش
بعد از روز اول مدرسه همه چيز داشت به روال عادي خودش بر ميگشت .من طبق توافقي كه با آقاي ضرغامي كرده بودم ، ساعات آخر مدرسه رو خارج ميشدم و ميرفتم دنبال نازنين . خب راه دور بود و دلم نميخواست عزيزترينم حتي لحظه اي چشم انتظار بمونه ........روزهاي ضبط برنامه هام توي راديو وتلويزيون رو هم جوري برنامه ريزي ميكردم كه تداخلي پيش نياد........طبق برنامه ريزي كه با نازنين كرده بوديم . افتاديم رو درسها . چون علاوه بر قولي كه به دايي جان و خانواده داده بوديم پايان بردن موفقيت آميز امتحانات براي من و نازنين جنبه حيثيتي و حياتي پيدا كرده بود. من به كار گزيني اداره قول داده بودم تير ماه رونوشت مدرك قبولي سال آخر دبيرستان رو ارائه بدم . كه اين ، هم شرط استخدام شدنم در سازمان و هم شروع به تحصيل در دانشكده بود .پس شروع كرديم......من با اجازه مامان ، بابا و دايي جان به خونه نازنين اينا اسباب كشي كردم .اينكار چندتا خاصيت داشت ، اول اينكه من به اداره خيلي نزديك ميشدم .

پ . نوشت :

راستی این پردیس گور به گوری یه دفعه گفته میخواد خمپاره رو ول کنه بره (حالا بماند ما چقدر خوشحال شدیم ) ولی به هر حال بی معرفت بدون خداحافظی گذاشت رفت و در این مورد کاملا بی تقصیرم و هیچ قصوری از من نشده و فقط یه چند خط تایپ ازش مونده که شاید یه روزی بعنوان عتیقه انتشارش بدیم

آپ بعدی نیمه شعبان

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمدزاده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت 1:33 |
باز هم ادامه داستان
<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=justify>سلام به همه دوستاي گلم <BR>اول اول اين روزهاي پرنور و بركت رو به همتون تبريك ميگم </P>
<P align=justify>خب اينبار هم اومدم و يه چند قسمت ديگه از داستان معروفمون رو گذاشتم . باور كنيد شرمنده همتون هستم كه نميتونم زود به زود بذارم ولي ايندفعه قول ميدم كه چهار پنج روز ديگه يعني به احتمال زياد دوشنبه يه چند قسمت ديگه از اين داستان رو بذارم و بعدش هم هر دفعه كه مطلب بذاريم چند قسمتش رو ميذارم كه زودتر تموم بشه و قال قضيه كنده بشه<BR>ايندفعه هم كل داستان از اول تا اين قسمت رو براتون براي دانلود گذاشتم كه استفاده ببريد </P>
<P align=center><A href="http://web63.persiangig.com/other/WeblogData/1.25.zip" target=_blank><STRONG><FONT size=3>برای دانلود 25 فصل داستان کلیک کنید </FONT></STRONG></A></P>
<P align=justify><STRONG>&nbsp;رااااااااااااااااااااااااستی خبرنامه وبلاگ دوباره فعال شده ممنون میشم اگه عضو بشید که هر وقت وبلاگ آپ شد از طریق ایمیل خبرتون کنم </STRONG></P>
<P align=justify><STRONG>قصه عشق ـ فصل بيست ويكم</STRONG></P>
<P align=justify><STRONG>بالاخره پنجشنبه موعود از راه رسيد . همه چيز آماده و مهيا بود براي آغاز يك زندگي خوب و شيرين......صبح ساعت ده نازنين و مامان رو بردم خونه دايي اينا . چون قرار بود با زن دايي برن آرايشگاه........مامان از خوشحالي رو پاش بند نبود . دايم به شيوه خودش قربون صدقه ما دوتا ميرفت .بالاخره رسيديم ، اونا رو پياده كردم و براي ساعت دو نيم بعد از ظهر جلوي آرايشگاه قرار گذاشتيم.........من هم رفتم كه به كارهاي خودم برسم.اول رفتم كارواش . دادم تو و بيرون ماشين رو حسابي شستن و برق انداحتن.<BR>بعد رفتم آرايشگاه . اونجا با داريوش قرار داشتم ، وقتي رسيدم ديدم نشسته و داره اصلاح ميكنه . وقتي وارد شدم هوشنگ به استقبالم اومد و مجددا بهم تبريك گفت و من رو برد نشوند رو صندلي و كارش رو شروع كرد . يكساعت و نيم با موهاي سرم ور رفت و آخر سر اونارو شست ، سشوار زد و مدل داد . بعد هم گفت : احمد جان ديگه هر كاري بلد بودم</STRONG></P>
<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=justify><BR>پ . نوشت :<BR>ديدم كه فعلا دعوا سر نظر دادن زياد هستش و عليه ما داستان هم درست كردند گفتم ايندفعه رو قسمت نظراتش رو بردارم اگه كسي خواست بد و بيراهي هم بگه از قسمت هاي قبلي استفاده كنه تازه به همين دليل هم تونستم <FONT size=3><STRONG>پ . نوشت</STRONG></FONT> بذارم <BR>موفق و مويد باشيد<BR>كوچيك همتون احمدزاده</P>
<P align=justify><FONT size=3><STRONG>براي ديدن داستان به ادامه مطلب بريد</STRONG></FONT>&nbsp;</P>
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احمدزاده در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 0:6 |
This Template Designed By : Hadi Mohammadi - T3MP