سلام دارم خدمت دوستان همیشگی این وبلاگ
امروز اومدم و براتون چند تا مطلب آوردم مطلب اول که ادامه سه تا قسمت دیگه از داستان بود و باید برای اون عزیزانی که گیر میدن و میگن چرا دیر داستان رو میذاری بگم که بابا بالاخره این وبلاگ گروهی هستش و برای همین بر حسب نوبت باید بیایم و مطلب بذاریم که ایندفعه هم نوبت پردیس جان بود که من با استفاده از حس مدیریت و ریاستم(البته در کنار کلی خواهش و تمناو التماس) بهش گفتم که مطلب نذاره تا من ادامه داستان رو بذارم و باید ازش هم ممنون باشیم و مطلب بعدی هم نظر سنجی جدیدی هستش که تو وبلاگ گذاشتم در مورد سایت شدن وبلاگ خمپاره و میخوام همه دوستان نظرشون رو بدن و مطمئنا اگه نظرات مثبت باشه حتما خمپاره تبدیل به سایت میشه(آخ که چقدر خودم رو تحویل میگیرم) وووو
مطلب بعدی اینه که یه روزی یکی از دوستان وبلاگ دارم بهم گفت که یه چند تا وبلاگ بهش معرفی کنم تا بره با اونها تبادل لینک کنه و منهم بهش گفتم که بیاد با همه دوستانی که تو قسمت پیوندهای من هستش تبادل لینک کنه چون اکثر پیوندهای من از وبلاگ دارهای خوب و قوی هستن بعد به این فکر افتادم که بیام تو یه پست بشینم همه دوستان رو کاملا معرفی کنم چون به هر حال با بیشتر این دوستان ما هم از طریق یاهو مسنجر و هم خود وبلاگ برخورد داریم و مطمئنا همه میدونیم که برای اینکه یه وبلاگ پیشرفت کنه احتیاج به تبلیغات داره و تنها راه تبلیغ ما هم همین پیوندهامون هستند و برای همین من به عنوان پیشقدم تمام دوستانی که توی لیست پیوندهام هستند رو معرفی میکنم و امیدوارم که همه دوستان از این مطالب استفاده ببرند.
باید بگم که عناوین داخل پرانتز لینک وبلاگ هستش که با کلیک روشون میتونید برید توی همون وبلاگ مورد نظر و خواهشا هم حتما برید به وبلاگ ها سر بزنید و حتما هم نظر بدهید چون برای یه وبلاگ ار بعد از بازدید کننده مهمترین مسئله نظر هستش و خودم به شخصه با کلیه از هر نظری حتی نظر کاملا انتقادی استقبال میکنم و فکر کنم دوستانی که همیشه نظر میدن این رو متوجه باشن و درسته که نظر همیشه بعد از تایید نمایش داده میشه ولی من خودم به شخصه تا به حال نود و هشت درصد از نظرات رو تایید کردم و اگه یه سری بزنید به نظرات حتما بعضی نظرات رو که خیلی هم تند هست رو میبینید . به هر حال
اولین وبلاگ وبلاگ دوست عزیزم آقا پویا هستش که تو مسائل مربوط به وبلاگ خیلی کمکم کرده و اطلاعات عمومی خیلی بالایی داره و عنوان وبلاگش هم (يه سند تو ال باحال) هستش که مخصوص اس ام اس بازها و سند تو ال بازها هستش و جدیدترین اس ام اس ها و سند تو الها تو این وبلاگ پیدا میشه و البته آقا پویا همیشه از قانون کپی رایت شکایت داره که خودم به جرئت میتونم بگم و شهادت بدم که بیشتر وبلاگهایی که تو بلاگفا در مورد سند تو ال مطلب میذارن کپی برداری از ایشونه و حتی بعضی وقتها دیده شده که عینه مطلب این بیچاره کپی شده تو اون وبلاگ و البته نمونش هم همین الان توسط خودم شصت راه براي ذله كردن خواهر، برادرها!1- هر وقت از شما چيزي خواستند توجه نكنيد بعد بگوييد : چي؟ 2- شب چراغ را روشن بگذارييد و بگوييد درس دارم. 3- غذا را با دهان باز بجويد. 4- پول توجيبي آنها ر از پدر و مادرتان بگيرييد و بگوييد به آنها ميدهم بعد ندهيد البته این رو که نوشته خودش هست رو برای من فرستاد ولی قول گرفت که تو وبلاگم نذارم و این برا تهدید ایشون بود که هر چه سریعتر این مطلب رو بذارن تو وبلاگشون که اگه نذارن من میذارم ها کلی نیش خند و وبلاگ بعدی وبلاگ دوست عزیزم آقا رضا هستش با عنوان (----كافي نت اپرا----) با کلی مطالب توپ و یادتون نره حتما حتما برید تو این وبلاگ و حتما حتما هم نظر یادتون نره چون این دوست گلم که خیلی دوستش دارم کلی از نظر ندادن برو بچ ناراضیه و واقعا هم حیف این مطالب توپشه که نظر ندیم یادتون نره ها نظر بدید ... وبلاگ بعدی وبلاگ المیرای عزیز هستش با عنوان (دختر پاییزی) که پر شهرهای قشنگ و مطالب توپ و دل نوشته های خودش هست و حتما بهش سر بزنید .... وبلاگ بعدی وبلاگ اقا مهدی هستش با عنوان (قصر شنی) که داستان و شعر و مطالب خوبی داره ... وبلاگ بعدی وبلاگ یکی دیگه از دوستامه با عنوان (عشق بازي نيست) که پر عکس و شعرهای قشنگه ... وبلاگ بعدی هم وبلاگ (كلبه تنهايي(تنهاترين پسر)) هستش که شعر و مطالب دیگه داره و وبلاگ بعدی هم وبلاگ (استايل(پسرك تنهاي قديم)) هست که مطالب و ترفندهای کامپیوتری جالبی داره ... وبلاگ بعدی هم برا آقا امینه با عنوان (عشق + 20) که اینهم پر شعره ... وبلاگ بعدی هم برای سمانه خانوم عزیز نویسنده همین وبلاگمونه که با سه تا از دوستای گلش راه انداخته و عنوانش هم هست (وبلاگ چهار دختر) که شعر و عکس و جک و مطالب جالبی داره که حتما سر بزنید .. وبلاگ بعدی برای دو تا داداش هست به نام آقا رضا مدیر وبلاگ و آقا محمد معاون ایشون تو وبلاگ که بیشتر در مورد بیوگرافی افراد مشهور مطلب میذارن و البته جدا از عکس ها و دانستنیهای دیگه ای که میذارن و البته الان بعد از هر بازی تو جام جهانی بلافاصه با عکسهای زیبای همون بازی هم آپ هستند که سر زدن بهشون خالی از لطف نیست و وبلاگشون هم با عنوان(·´`·…–›ReZa-BallaCK‹–…·´`·) و این یکی وبلاگ هم که همینجوری از اسمش پیداست و بهترین و جدیدترین نرم افزارهای هک و بوت و یاهو و غیره هم توش هست برا آقا وحید هستش با عنوان (––•(-• The Best BooTer •-)•––) که خیلی کارش درسته و همین الان اگه تو وبلاگش برید یه نرم افزار توپ برای یاهو گذاشته که خیلی به درد بخوره البته بگم ها با من پارتی بازی کرده و ورژن جدیدترش رو برام فرستاده . ... وبلاگ بعدی هم عنوانش هست(دوستداران دکتر احمدی نژاد) که عکسها و مطالب جالبی در مورد آقای احمدی نژاد که مطمئنا همه ما دوستدار ایشون هستیم گذاشته .... وبلاگ بعدی هم وبلاگ داش حامد هستش که دیگه فعلا آپ نمیکنه و امیدوارم زودتر نوشتن رو شروع کنه و عنوانش هم هست(تو را دوست دارم نمیدونم چرا؟؟؟) ... وبلاگ بعدی هم برای (مهناز خانوم) هستش که به قول خودش هر روز آپ میکنه و خداوکیلی هم مطالب جالبی میذاره و البته اینم بگم که همیشه به من میگه دوست غرغرو.... وبلاگ های بعدی هم برای (داداش سعید گلم با عنوان پیاز داغ اینترنت )ووووو (سونا خانوم با عنوان اراجیف دخترخاله) هستش که باید در مورد این وبلاگها بگم که عینه همدیگه هستند و اگه دلتون میخواد تو یه وبلاگی برید که همش اراجیف بخونید و اول تا اخر مطلب هی بخندید و آخر مطلب خودتون رو فحش بدید که چرا خوندید باز دوباره برید بخونید و این راه رو چند بار تکرار کنید باید بگم برید اینجا البته بگم ها تو وبلاگ آقا سعید کلی هم غلط املایی پیدا میکنید که احتمالا از دستی میباشد (سوت).. وبلاگ بعدی برا عاطفه خانوم هستش با کلی شعر غمناک و جانسوزانه با عنوان(ناجي عاطفه) که حتما بهش سر بزنید ...... وبلاگ بعدی هم برای آقا وحید هستش که از عنوانش هم که هست(از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) معلومه چی توش پیدا میشه .... وبلاگ بعدی هم برای آقا فرهاد و آقا ایمان هستش که هر چی آهنگ و آواز و کلیپ جدید بخواهید تو این وبلاگشون که عنوانش هم هست(ترکش رویایی) پیدا میشه و البته باید بگم هاااا اینا اسم وبلاگشون برگرفته از اسم وبلاگ منه تازه حال و هوای وبلاگشون رو ببینید تا بعدا یه مطلب که برام فرستادن رو براتون بذارم تا ببنید چه بچه های گلی هستند .... وبلاگ بعدی هم برای الهه خانوم عزیز هستش که پر از شعرهای قشنگی هست که نوشته خودشه و خودش زحمتش رو کشید و البته چون دوستان کم لطفی دارن و نظر نمیدن ایشون هم دل شکسته هستند و حتما حتما به وبلاگش سر بزنید و حتما حتما هم نظر بدید تا ایشون بازم نوشته های قشنگش رو ادامه بده پس یادتون نره ها برید تو وبلاگش با عنوان (زمزمه هاي دلتنگي) یادتون نره نظر هم بدید . ... وبلاگ بعدی هم عنوانش هست(1حامد1) که تو اینهم همه چیز پیدا میشه و وبلاگ بعدی هم برای صبرا خانوم هست با شعرهای قشنگش و عنوان وبلاگش که هست(چرا نوشتم در برگ تنهائیت) .... وبلاگ بعدی هم یکی از دوستای جدید هستش که اینهم از عنوان وبلاگ که هست(جك شعر عكس و سرگرمي) معلمومه تو چه مواردی مطلب مینویسه .......یه وبلاگ هم هست که برای دوست عزیز آقا سید حسن هست که توضیحات خیلی کامل و جامعی در مورد دوبله فارسی در ایران داده که دیدنش خالی از لطف نیست و عنوانش هم هست(همه چيز درباره دوبله فارسی ) که بهش سر بزنید و وبلاگ بعدی هم برای اقا امیر هست با عنوان (amirlove) که شعرها و عکسهای عشقولی جالبی داره که فکر میکنم همش کار خودش باشه ..... و وبلاگ بعدی هم برای ریحانه و فاطمه خانوم عزیز هستش که امیدوارم همیشه موفق باشند به خاطر وبلاگ قشنگشون که در موردد حضرت صاحب الزمان(عج) هستش و عنوانش هم هست (روزنه ای به جهان انتظار ) که امیدوارم خودشون و وبلاگشون همیشه موفق باشن ... وبلاگ بعدی هم برای یکی از دوستانم هست فکر کنم به اسم آقا کامران با عنوان (--==اينجا ديگه آخرشه==--) در مورد هک و دانلود نرم افزارهای جالبی هستش .... وبلاگ بعدی هم برای اقا پوریا هستش با عنوان (وبلاگ پوریا(کدهای جاوا)) که کدهای جالبی رو تو وبلاگ گذاشته و وبلاگ بعدی برای زهره خانوم هستش که تازه وبلاگش رو راه انداخته و در مرحله امتحان کردن هستش و حتما سر بزنید و در مورد وبلاگ نظر بدید تا بدونه چیکار کنه و عنوان وبلاگش هم هست(آروماتیک(عکس و شعر)) وووووووووووووو یه وبلاگ دیگه هم هست با عنوان (ملوسک یه نی نی واقعی) که بیشتر دل نوشته های خودش هست و البته کنار گوشه ها هم دانستنیهای جالبی میذاره و یه وبلاگ دیگه هم برا یکی دیگه از دوستهام هستش که آوازهای بچه هایی که تازه شروع کردن به خوانندگی رو تو وبلاگش گذاشتن که عنوانش هست(موسیقی بچه های گنبد) ووووووو در آخر هم میخوام یه وبلاگ دیگه بهتون معرفی کنم و اونهم باید بگم که از اونجا که این وبلاگ یه وبلاگ گروهی شده منهم ترجیح دادم که یه وبلاگ شخصی جدید برای خودم راه بندازم و البته اول میخواستم رو نکنمش ولی آخرش دلم نیومدم و گفتم آدرسش رو براتون بذارم و خیلی خیلی خوشحال میشم که حتما به منزل جدیدم سر بزنید و حتما با نظراتتون من رو کمک کنید و از همینجا هم اعلام میکنم چون اون وبلاگ یه وبلاگ شخصی هستش و هر مطلبی که دلم بخواد میذارم و از تمام دوستانی که با من مشکل داشتن که بعضا تو نظرات هم میگفتن میخوام که ادامه دعواشون رو بیان اونجا ادامه بدن و منتظر همتون هستم تو وبلاگ جدیدم با عنوان (همه چی و هیچی(خمپاره2)) منتظر همتون هستم .
خب این از این و حتما حتما دوستان وبلاگ دار حتما به همدیگه سر بزنیم و هوای همدیگه رو داشته باشیم و فقط فقط اینجوری هست که میتونیم وبلاگمون رو ارتقا بدیم و باعث پیشرفت وبلاگمون باشیم .
البته این مطلبم نه تنها به درد ما وبلاگ دارها که به درد همه خواننده های عزیز وبلاگ میخوره چون بالاخره از هر جور سلیقه ای من وبلاگ معرفی کردم و حتما حتما به این وبلاگ ها سر بزنیم و نظر هم بدیم .
راستی
در انتها هم از دوتا از دوستان گلم که خیلی خیلی خیلی تو ارتقا و پیشرفت وبلاگ بهم کمک کردند تشکر میکنم . از سمانه جان و پردیس عزیز که واقعا از وقتی که این دوتا به وبلاگ اضافه شدند واقعا وبلاگ پیشرفت خوبی داشته و از هر دوتاشون خیلی خیلی ممنونم .
راستی برای خالی نبودن عریضه هم براتون یه بازی موتور گذاشتم برای دانلود فقط چون حجمش حدود ده مگابایت هست سعی کنید با نرم افزارهای مخصوص دانلود این بازی رو دانلود کنید و البته بگم ها اگه دارید برای دانشگاه درس میخونید اصلا دانلود نکنید که قاتل وقت هستش و البته گول ظاهر ساده اش رو نخرید و بازی کنید تا بدونید بازی یعنی چی!!!!!!
برای دانلود اینجا کلیک کنید یه عکس هم از خود بازی
اگه احیانا از اونجا دانلود نشد از اینجا دانلود کنید فقط امیدوارم از اینجا بلد باشید و بتونید دانلود کنید
و امیدوارم استفاده ببرید
کوچیک همتون احمدزاده
قصه عشق فصل دهم (مدرسه نازنين)
فصل دهم
صبح ساعت شش بود كه از خواب بيدارشدم.كمي خسته بودم. اما نازنين بايد به مدرسه ميرفت.با يك بوسه ، آرام نازنين رو از خواب بيدار كردم.چشماش رو كه باز كرد لبخندي روي لباش نشست. با همون لبخند گفت سلام عزيزم.گفتم سلام نازنينم.بلند شو كه بايد بري مدرسه.لباش رو جمع كرد وگفت : من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم سر كلاس.
دستي به موهاش كشيدم ونوازشش كردم. و گفتم : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن. يكم دلخور شد اما پذيرفت.يه بوسه ديگه به لبهاش زدم وگفتم بلند شو خوشگلم... با ناز از جاش بلند شد با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، زن دايي يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،دايي ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود.صبحانه رو كه خورديم نازنين كارهاش رو كرد وآماده رفتن شديم.با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان نازنين رسيديم.
اينبار بدون ترس و لرز ، ماشين رو كمي دورتر يه جاي مناسب پارك كردم و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، نازنين با افتخار و محكم دست منو گرفته بود تو دستش و شونه به شونه من راه مي اومد. من زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هاش دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن . اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم.
معاون مدرسه كه خانم خوشتيپ و فهميده اي بنظر ميرسيد و براي خوش آمد گويي وكنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود وقتي رسيديم دم در خنده اي كرد وگفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ،رومئو رو به دام انداخت. بعد رو نازنين كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا. نازنين خنده مليحي كرد و همراه با كمي خجالت سلام كرد.
خانم جهانشاهي دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت سلام رمئو.دست دادم و گفتم ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم. بشدت تعجب كرده بودم........ من را ميشناخت ، خيلي هم خوب ميشناخت.گفت بالاخره بدستت آورد. گيج شده بودم.متوجه شد و گفت : تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده .
احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد.....خلاصه همه فكر و ذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي..... شرمنده شدم . از اين همه عشق و از اين همه محبت. خانم جهانشاهي رو به نازنين كرد وگفت خب چه خبر ؟نازنين آروم وبا غروري توام با حيا دستش رو بالا آورد و حلقه اش رو به خانم معاون نشون داد .
در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورت خانم جهانشاهي خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم. دسپاچه گفتم حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هاي نازنين دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف من سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيدم پاسخ همه رو بدم هر كي يه چيزي ميگفت.
جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . من براي اينكه قائله بخواب به نا زنين گفتم تو با دوستات برو تو من ميرم يه كارتن شيريني بگيرم بيارم . با اين حساب ما بايد همه مدرسه رو شيريني بديم.
نازنين لبخندي زد و در اين لحظه توسط دوستاش كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا رسيده . به داخل مدرسه كشيده شد.منم رفتم ده كيلو شيريني تر خريدم و به مدرسه برگشتم .وقتي رسيدم زنگ خورده بود و بچه ها به كلاس رفته بودند مستخدم مدرسه رو صدا زدم وگفتم از خانم جهانشاهي خواهش كنين يه لحظه بيان دم در.
مستخدم رفت و بعد از چند لحظه برگشت وگفت خانم مدير گفتن شما تشريف ببرين داخل .ورود آقايان به داخل مدرسه ممنوع بود اما من به داخل دعوت شده بودم.
درحاليكه سنگيني جعبه هاي شيريني خسته ام كرده بود.به اتاق مدير مدرسه رسيديم معلمين هنوز سر كلاس نرفته بودند وبراي تبريك سال نو تو اتاق خانم مدير كه بعدا" فهميدم خانم جنت نام دارند جمع شده بودند.با ورود من معلمين كه انگار ياد شيطنت هاي دوران جواني خودشان افتاده بودن شروع كردند دست زدند.خيس عرق شده بودم راستش دنبال يه راه گريز ميگشتم كه از اون مهلكه خودم رو خارج كنم.تازه فهميدم رسواي خاص و عام بودم و خودم خبر نداشتم. يكي از معلم ها كه مشخص بود معلم ادبيات نازنينه با من دست داد و سلام وعليك كرد و گفت: اگر بيرون از اين مجلس هم شما رو ميديم باز ميشناختمتون اونقدر كه نازنين شمارو توي قصه هايي كه برام بعنوان تكليف مياورد دقيق تشريح كرده بود.
نميدونستم چي بگم......مونده بودم.......با لاخره معلم ها سر كلاسها رفتند و من و خانم جنت و خانم جهانشاهي تو دفتر تنها مونديم. خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت: قبل از هر چيز بهتون تبريك ميگم . شما بهترين ،خوش اخلاق ترين و مهربانترين شاگرد من رو به همسري گرفتين تشكر كردم.
ادامه داد : حتما تعجب كردين چطور اينقدر شما براي كادر و بچه هاي مدرسه ما آشنا هستين. مودبانه با سر اين جمله اونو تاييد ميكردم
خانم جنت ادامه داد نازنين دانش آموز منظم ومرتبي بود تا اينكه اواسط سال گذشته تحصيلي دچار يه افسردگي شد و ما نفهميديم چشه تا يه روز در حاليكه مشغول تماشاي يه آلبوم عكس سر كلاس بود ، توسط معلم به دفتر اعزام شد. اون آلبوم ، آلبوم عكساي شما بود.من با نازنين خيلي صحبت كردم تا سر درد دلش باز شد و گفت كه عاشق شما شده .
خيلي از شما تعريف ميكرد. بهش گفتم اين مطلب رو با خانواده ات در ميون بزار اما بشدت مخالفت كرد ظاهرا" دلش نمي خواست تا شما هم به اون ابراز علاقه نكردين اين مطلب تو خانواده اش مطرح بشه. من خيلي باهاش صحبت كردم هرراهنمايي كه به ذهنم ميرسيد به او دادم .
اما روز بروز اون افسرده تر و غمگين تر ميشد. تا اينكه ديدم ديگه تامل جايز نيست . يه روز بعد ازطهر در ساعت تعطيلي مدرسه بدون اينكه او مطلع بشه پدرش را به مدرسه دعوت كردم و كل ماجرا را برايش شرح دادم. ايشون با توجه به علاقه شديدي كه به نازنين داشت ، گفت : من هم متوجه افسردگي او شده بودم اما هر چه كردم نتوانستم دليل آن را بيابم. وبعد اضافه كرد . من ميون همه خواهر وبرادرزاده هايم احمد را بيش از همه دوست دارم ، جواني فعال وشايسته است اما تا زماني كه خود احمد احساسي متقابل نسبت به نازنين پيدا نكرده هيچكاري از دست هيچكس بر نمي آيد . خانم جنت بعد از گفتن اين مسئله اضافه كرد . در اين مورد خواهش ميكنم به پدر نازنين نگوييد كه من شمارو در جريان مطلع بودن ايشون از عشق نازنين گذاشتم.
من خوشحالم...نه من همه كساني كه توي اين دبيرستان هستند از كادر مدرسه گرفته تا دانش آموزان خوشحالند به خاطر نازنين اما چند تا خواهش دارم .حالا كه به سلامتي اين ماجرا ختم بخير شد و با هم نامزد شدين. بايد رعايت يك سري مقرارت اداري مارو هم بكنين تا خداي نكرده باعث سوء استفاده ديگران نشه نازنين بايدهر روز به موقع به مدرسه بياد و راس ساعتي كه مدرسه تعطيل ميشه از مدرسه خارج بشه . هرگونه غيبت از مدرسه بايد با اطلاع از طرف پدر و يا مادر نازنين همراه باشه. و شما هم با اينكه همه مدرسه شمارو ميشناسند بايد از مراجعه مجددبه مدرسه خود داري كنيد بردن و آوردن نازنين هم بعد از خروج از مدرسه ، نبايد باعث ايجاد مسئله اي بشه. و بالا خره اينكه نازنين بايد سرو ساماني به وضع درساش كه مدتي است چنگي بدل نميزنه بده البته باكمك شما
فصل يازدهم
××××××××××
حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبري هم نبود ميدونستم تا دو سه روز مدرسه سر كاري و تق ولقه.......دم يه تلفن عمومي و ايسادم و تلفن مدرسه رو گرفتم هموني گوشي رو برداشت كه كارش داشتم آقاي ضرغامي معاون مدرسه كه اهل شهرستان رشت بود.خيلي باهم رفيق بوديم وشوخي ميكرديم. هواي منو خيلي داشت عاشق صداي هايده بود و حاضر بود براي گرفتن نوار جديد اون واسم هر كاري بكنه.
سلام كردم. با لحجه شيرين خودش گفت : به... به.... پارسال دوست امسال آشنا احمد آقاجان.بازم كه حب جيم خوردي پسر . وقتي تنها بوديم با اين اسم منو صدا ميكرد.
گفتم :به جان آقاي ضرغامي يه خبري برات دارم كه بهت بگم پر در مياري. ذوق زده گفت : جان من ....خانم هايده جان ترانه جديد خونده. خنده ام گرفت .
گفتم نه بابا از اينم مهمتر با عصبانيت گفت : حرف دهنت رو بفهم پسر جان . از اين مهمتر خبري تو دنيا وجود نداره . فهميدي . بعد با دلخوري گفت:از چشمم افتادي .
به شوخي گفتم كجا آقا ، رو دماغتون.هميشه در مورد دماغ گنده اش سربه سرش ميذاشتم . تا اينو گفتم : به خنده افتاد و گفت : خيلي خوب حالا بگو ببينم چه خبره .
گفتم : با اجازتون زنم گرفتم. از تعجب گفت:ا........ووووووو.....بگو جان من...... گفتم بجان شما......... گفت: سر بسرم ميزاري گفتم : بخدا نه....... گفت: ضرغامي بميره راست ميگي؟
گفتم خدا نكنه آقا بله راست ميگم . پرسيد تو قبل از عيد كه آدم....ببخشيد مجرد بودي گفتم : يه دفعه پيش اومد . گفت: احمد آقاجان عمو ضرغام و.... سر كار نذاشتي .
نا خود اگاه صدام بلند شدو گفتم: آقا مثه اينكه شما مارو گرفتين ها .گفتم نه.يكدفعه پيش اومد چهار روز پيش زنمون دادن خودش رو جمع وجور كرد و گفت: بله ...بله.. فهميدم.بعد با لحني كه معلوم بودخيلي خوشحال شده گفت: احمد آقا جان پس شيريني رو افتاديم. گفتم چشم روي دوتا تخم چشمام. بعد اضافه كردم من امروز وفردا كار دارم نميتونم بيام خودت يه جوري قضيه رو راست وريس كن گفت: آهان اما راست وريس كردن كار ها براي دو روز خرجت رو ميباره بالا. گفتم باشه قبولت دارم .گفت دوتا كاست با حال از خانم هايده جان.
گفتم باشه چشم
گفت چشمت بي بلا . برو خيالت تخت. آب از آب تكون نميخوره.اصلا" دو روز اول مدرسه كه مدرسه بشو نيست. فقط قولت يادت نره ها
گفتم : نه .....مگه تا حالا بد قولي هم داشتيم ؟
گفت الحق و والانصاف...نه
گفتم : پس فردا وپس فردا نه چهارشنبه ميبينمت.
گفت: باشه وبعد كه دوزاريش افتاد . دستپاچه گفت اين كه شد سه روز
خنديدم و گفتم امروز كه خودم نيومدم فردا و پس فردا رو هم مهمون شما وخانم هايده جان هستم.(اين تكه رو مثل خودش بيان كردم) خداحافظ
گفت: خيلي بد جنسي اگه دوستت نداشتم ميدونستم چه پوستي ازت بكنم. گفتم دل بدل راه داره آقاي ضرغامي خداحافظ
خدا حافظي كرد وگوشي رو گذاشت. با خيال راحت از سه روز آينده به طرف جام جم حركت كردم.
راه خيلي نزديك بود و زود رسيدم.اول يه سر رفتم امور اداري ، با بچه هاي اون قسمت سلام وعليكي كردم و يكي دوتا كار داشتم ، رديف كردم. راجع به ورودم به دانشكده بعنوان سهميه سازماني قولهايي بهم داده بودند كه اعلام كردند مصوبه اش را از مديريت گرفته اند وبمحض ارائه مدرك ديپلم ميتونم بعنوان سهميهء سازماني بدون كنكور وارد دانشكده سازمان شده و تحصيلات دانشگاهيم رو شروع كنم خيلي خوشحال شدم .بچه ها با اينكه نبايد اينكار را ميكردند اما يك كپي از نامه موافقت مديريت رو بهم دادند.
با دمبم گردو ميشكوندم خدارو شكر كردم به خاطر اين همه محبت كه در حقم كرده بود اين دومين هديه مهم زندگيم بود كه در طول يك هفته گذشته گرفته بودم.
خوشحال وخندان به طرف واحد دوبلاژ رفتم از در واحد كه وارد شدم خدا رحمتش كنه : آقامهدي (آژير) رو ديدم .داد زد و گفت:خودش اومد. بعد يه ورقه تكست داد دستم گفت بموقع رسيدي بدو تو استوديو اين دو خط و بگو.
گفتم سلام. گفت عليك سلام. گفتم بزارين من بد بخت از راه برسم . گفت خوب رسيدي.........حالا برو تو.....
بعد منو بزور داخل استوديو فرستاد. مازيار بازياران و تورج نصر داشتند طبق نقشهايي كه داشتند تو سرو كله هم ميزدنند ونقششون رو ميگفتن . با سر سلام عليك كردم و نشستم پشت ميكرفون دو خطي كه آقامهدي ميگفت :يه چيزي نزديك به دوازده دقيقه فيلم بود كه تا سينك بزنيم و بگيم يه چيزي نزديك دوساعت وقتمونو گرفت بالا خره تموم شد واز استوديو زديم بيرون به آقا مهدي گفتم خب اگه من نرسيده بودم چيكار ميكردي
نه گذاشت و نه برداشت گفت : خب ميداديم يه خر ديگه ميگفت .بعد هم زد زير خنده .
كمي شوخي كرديم و گفت تو كجا بودي پسر ، باز غيبت زده بود . گفتم راستش گرفتاري خانوادگي داشتم .اين جمله رو با تبختر وتفاخر گفتم جوري كه با حالتي جواب داد : آره ارواح عمه ات حتما" دنبال خرج زن و بچه بودي ؟ مازيار وتورج داشتن دهن ما دوتا رو نيگا ميكردن و منتظر بودن ببينن من چه جواب دندان شكني بهش ميدم .آخه ما هميشه كر كري داشتيم ، البته كاملا" شوخي . چون آقا مهدي بي اغراق حكم استاد وبزرگ من رو داشت
من قيافه اي گرفتم وگفتم البته بچه كه نه ، در همين حال شروع كردم با حلقه دستم ور رفتن و ادامه دادم اما زنم خب يه جورايي بله .
يه نيگاهي به من كرد و يه نيگاه به حلقه، چند لحظه سكوت و بهت و در حاليكه انگشتش رو سرم گذاشت گفت : ......ا..ا..ا.......فاتحه ؟........
گفتم : فاتحه ........
گفت :بالاخره كدوم يكي ماست خورتو گرفت(منظورش دوست دخترام بود) گفتم : عمرا".....هيچكدوم .
گفت: پس كي ؟ گفتم : دختر داييم .
گفت : اميدوارم ....ولش كن نفرينت نمي كنم بعد خنديد واومد باهام ماچ وبوسه كرد ودر گوشم گفت : خوشبخت باشي .خوب كاري كردي.
در اين زمان مازيار پريد وشروع به ماچ وبوسه كردن و تبريك گفتن .بعدهم نوبت تورج رسيد .در همين حال آقا مهدي شروع كرد به جار زدن كه: آهاي ايهاالناس . آخه من دردم رو به كي بگم . ما اين احمد به اين خوبي تو اين مملكت داريم اونوقت ميرن خر از قبرس وارد ميكنن. اصلا" انگار نه انگار اين همون آدمي كه چند لحظه پيش در گوشي اون حرفارو بمن گفته.بچه هاي يكي يكي جمع مي شدندكه بين چي شده باز آقامهدي شلوغ بازي درآورده كه متوجه ماجرا شده ومي اومدن به من تبريك ميگفتن.
خلاصه تا سرم رو چرخوندم. ديدم ساعت دوازده ونيم وبايد خودم رو زود برسونم مدرسه نازنين.واسه همين از بچه ها خداحافظي كردم وبدون اينكه به گروه كودك سر بزنم به طرف تجريش حركت كردم .
اينم اضافه كنم مازيار از كهنه كاراي دوبلاژ و صميمي ترين دوست من تو واحد بود با اينكه اختلاف سني زيادي با هم داشتيم اما دوتا رفيق خوب بوديم. وقتي رسيدم دم مدرسه تازه زنگ خورد . در محلي كه قرار گذاشته بوديم وايسادم تا نازنين اومد. اول كه رسيد يه ماچ آبدار منو كرد و بعد گفت: سلام.
گفتم سلام خوشگل من. خيلي كيفت كوك تر از صبحه .
گفت خبر نداري امروز خيلي ها رفتن تو خماري .بعد با دست چند تا از همكلاسيهاش رو كه كمي دورتر وايساده بودن نشون داد و گفت : اين ماچ آبدار هم از ته قلبم براي عزيز ترين چيز تو دنيابرام يعني تو بود و هم براي كم كردن روي اون بچه ها بود پرسيدم دوستات هستن گفت آره ولي حسابي حسوديشون شده.
بعد گفت ماشين رو روشن كن برو بغل دستشون گفتم هرچي شما دستور بدين قربان دوباره ماچم كرده وگفت دوستت دارم منم گفتنم : منم راه افتادم و رفتم نزديك دوستاي نازنين
شيشه رو داد پايين وگفت ببخشين بچه ها شوهرم عجله داره وگرنه ميرسونديمتون. يه دستي تكون داد و شيشه داد بال و گفت برو . از خنده مرده بودم . گفتم تو اينقدر بدجنس نبودي نازنين من گفت: هنوزم نيستم عزيزم اما تو اين يه سال و نيم گذشته ، اين چند نفر خيلي من و دق ودرد دادن و چزوندن . بعد داد زد خداجون ازت ممنونم وباز پريد ومن رو يه ماچ ديگه كرد.
خيلي احساساتي شده بود. گفتم تو مدرسه چه خبر بود. گفت : خيلي خبر ها ،خيلي . اول يه جوجه كباب دبش به من ميدي ميخورم تا برات تعريف كنم
گفتم : اي بچشم با حاتم چطوري . گفت با تو تو جهنم هم خوبم ،حاتم كه بهشته. گاز ماشين رو گرفتم و به طرف ونك رفتيم. براي خوردن جوجه كباب حاتم.
فصل دوازدهم
به رستوران حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم. رفتيم يه گوشه اي نشستيم. بلا فاصله گارسون اومد وسفارش غذا رو گرفت و رفت .
رستوران شلوغ بود ، ميدونستم بيست دقيقه اي طول ميكشه تا نهارو بيارن . واسه همين از نازنين پرسيدم تو مدرسه چه خبر بود. نازنين كه هنوز هيجانزده بود ، گفت : ميخوام از اول صبح برات بگم تا ظهر .
گفتم : باشه عزيزم هرجور كه تو دوست داري. گفت : ميخوام مثل خودت قصه پردازي كنم. خنديدم و گفتم : من كي چنين كاري كردم. گفت : خودت متوجه نميشي ولي وقتيكه ميخواي يه ماجرايي رو تعريف كني اونقدر جز به جز و قشنگ شرحش ميدي كه آدم فكر ميكنه خودش وسط اون ماجرا وايساده و داره تماشاش ميكنه .
دستش رو كه تو دستم بوسيدم و گفتم : خيلي ازم تعريف بكني باورم ميشه ،............... بسه ماجرا رو برام بگو .
خنديد و شروع كرد.
ساعت حدود شش صبح بود كه بوسه گرم احمد رو روي لبام حس كردم ، احساس خيلي خوبي داشتم و نميخواستم به اين زودي ها اون حس رو از دست بدم ، واسه همين چند لحظه اي خودم رو به خواب زدم . احمد آروم آروم دست مي كشيد به موهام واونارو بو ميكرد.چشمام و باز كردم و گفتم : سلام عزيزم ، اين جمله رو با تموم وجودم بهش گفتم.
اونم متقابلا"گفت : سلام نازنينم....و بعد با مهرباني ادامه داد :بلند شو كه بايد بري مدرسه .
خودم رو لوس كردم و مثل بچه كو چو لو ها لبام رو جمع كردم و گفتم: من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم مدرسه. دستي به موهام كشيد و نوازشم كرد و گفت : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن. يكم دلخور شدم اما پذيرفتم.
يه بوسه ديگه به لبهام زد و گفت : بلند شو خوشگلم... از جا بلند شد م و با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، مامان يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،بابا ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود. صبحانه رو كه خورديم كارهام رو كردم و آماده رفتن شديم. با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان رسيديم.
اينبار بدون ترس و لرز و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، محكم دست احمد رو گرفته بود تو دستم و شونه به شونه اش راه مي رفتم ميخواستم به همه دنيا بگم اين منم نازنين عاشق و دلخسته احمد ، وحالا اون ماله منه.... فقط مال من....... زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هام دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم. خانم جهانشاهي ناظم مون و بهترين راهنما و سنگ صبور من . براي خوش آمد گويي و كنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود . وقتي رسيديم دم در. خنده اي كرد و گفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ، رومئو رو به دام انداخت. بعد رو من كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا. با خنده اي همراه با خجالت سلام كردم .
خانم جهانشاهي دستش رو بطرف احمدم دراز كرد و گفت سلام رمئو. احمد دستش رو جلو برد ومودبانه دست داد. گفت: ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم. بشدت تعجب كرده بود از اينكه او را ميشناخت ، اونم خيلي خوب . گفت بالاخره بدستت آورد. احمد معلوم بود حسابي گيج شده خانم جهانشاهي كه متوجه گيجي احمد شده بود ادامه داد: تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه. تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده . احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد..... خلاصه همه فكر وذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي.....
احمد حسابي از خجالت سرخ شده بود. خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت : خب چه خبر ؟
آروم و با غرور دستم رو بالا بردم و حلقه ام رو به خانم جهانشاهي نشون دادم . در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورتش خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. و بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم.
احمد دستپاچه گفت : حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هام كه همه احمد رو ميشناختن دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف ما سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيديم پاسخ همه رو بديم . هر كسي يه چيزي ميگفت. جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . احمد به بهانه شيريني خريدن از معركه در رفت .
بچه ها هم كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا ها كشيده شده . منو داخل مدرسه كشوندن. تو حياط مدرسه قل قله بود . همه دور تا دور من جمع شده بودند . نه فقط بچه هاي كلاسمون همه بچه هاي مدرسه آخه همونجور كه خانم جهانشاهي صدامون كرد . من تو مدرسه معروف شده بودم به ژوليت نا كام.
يه جور ماجراي من شده بود . مسئله همه بچه ها . ميرفتن امامزاده شمع نذر ميكردن واسه من ، گندم ميريختن جلوي كفترا .
حتي شنيده بودم كوكب خانم مستخدم مدرسه مون هم هر شب جمعه ميره و براي رسيدن احمد به من شمع روشن ميكنه. خانم جهانشاهي و خانم صالحي رو هم چند بارخودم ديده بودم.
بهرصورت هركي سوالي ميكرد .
يكي از بچه ها كه دست چپ منو گرفته بود تو دستشو داشت حلقه مو تماشا ميكرد يدفعه دست منو بالا برد و گفت بچه ها حلقه شو........ بچه ها براي ديدن حلقه من از سرو كول همديگه بالا ميرفتن. صورتم گز گز ميكرد . از بس ماچم كرده بودند. خانم جنت مدير مدرسه با زدن زنگ به دادم رسيد . هر چند سر صف هم هركسي سعي ميكرد پشت سر و جلوي من قرار بگيره تا بتونه با من حرف بزنه. خانم جنت بالاي سكوي مدرسه رفت و سال نو رو به همه تبريك گفت. بعد رو به همه بچه ها كرد و گفت خب بسلامتي شنيدم بزرگترين مشكل تاريخ بشري و مدرسه ما بالاخره به خير وخوشي حل شده .
بچه ها يكمرتبه زدن زير جيغ و بد دست زدن . بعد از چند لحظه با بالا رفتن دست خانم جنت سكوت دوباره حكم فرما شد. خانم مدير ادامه داد :چند دقيقه پيش خانم جهانشاهي به من خبر داد اتفاقي كه همه ماخالصانه از خدا ميخواستيم بوقوع پيوسته و يكي از بهترين شاگردهاي مدرسه به آرزوي قلبيش رسيده .
من از طرف خودم و همه همكارا ي مدرسه اين اتفاق فرخنده رو به دخترم نازنين تبريك ميگم . باز مدرسه منفجر شد. اينبار خانم جنت بدون اينكه در صدد خاموش كردن صداي شادي بچه ها بر بياد از سكوي جياط پايين اومد و به طرف دفتر رفت ، بعد از دقايقي خانم جهانشاهي از سكو بالا رفت و در حاليكه سعي ميكرد جلوي اشكاش رو بگيره ، رو به بچه ها كرد وگفت: خب بچه ها يادتون هست چه قراري گذاشته بوديم ، براي روزي كه نازنين به آرزوش رسيد .
بچه با صداي بلند يك صدا گفتند : ب....ع.......ل.......ه.
خانم جهانشاهي با بغضي كه توي گلوش پيچيده بود ادامه داد: پس قرار ما ساعت هفت.......بعد از كمي مكث گفت: خب حالا برين سركلاسهاتون. هيچكس سر جاش ننشسته بود. همه دور ميز من جمع شده بودن و ميخواستن بدون ماجرا چه جوري جور شد. مدتي نگذشته بود كه خانم صالحي و جهانشاهي با يه جعبه شيريني تر وارد كلاس شدن .
بچه ها ناچار رفتن سر جاي خودشون نشستن . خانم صالحي رو به من كرد و گفت : نازنين بيا اينجا دخترم.
من از پشت ميزم بلند شدم و به طرفه خانم صالحي و جهانشاهي رفتم هر دو من رو بوسيدن و بهم تبريك گفتند. بعد خانم صالحي رو به فرشته دوست صميمي كرد و گفت : فرشته خانوم نميخواي اين شيريني عروسي دوستت رو بين بچه ها تقسيم كني ؟
فرشته مثه برق گرفته ها از جاش پريد وجعبه شيريني رو از دست خانم صالحي گرفت و شروع به توزيع بين بجه ها كرد.
خانوم صالحي رو به من كرد و ادامه داد : و اما نازنين خانم موظفه . همونجور كه غم وغصه هاشو با ما قسمت كرده بود حال مارو در شاديش با تعريف كردن ماجرا شريك كنه.
خانم صالحي و جهانشاهي هر كدوم تجربه تلخ يك شكست عشقي رو تو سينه شون داشتن به همين دليل خيلي صبورانه در طي اين مدت يكسال ونيم با من همراهي و همزبوني كرده بودند. و خب الان حقشون بود كه از آخر ماجرا هم باخبر بشن.
من شروع كردم به تعريف كل ماجرا از شب تولد امير تا مراسم به اصطلاح مجازاتمون كه در حقيقت مراسم نامزديمون بود .
مثل افسانه ها بود وقتي حرفام تموم شد نزديك ده دقيقه صدا از هيچكس در نمي اومد حتي خانم صالحي وجهانشاهي . هركس در عالم خودش داشت داستان رو تجسم و مزمزه ميكرد .
فقط صداي زنگ بود كه تونست رشته اين افكار رو پاره كنه. بر عكس هميشه هيچكس عجله اي براي خارج شدن از كلاس نداشت وخانم جهانشاهي شروع كرد به دست زدن ، بچه هام كم كم شروع كردند.
من از خوشحالي وخجالت سرخ شده بودم. خانم صالحي در حاليكه قطرات اشكش رو با يه دستمال از چشماش پاك ميكرد گفت : بچه ها قرار امشب يادتون نره ، وبعد از بوسيدن مجدد من از كلاس خارج شد..
تا زنگ تعطيلي خورد همه چيز تحت الشعاع ماجراي من بود. دوتا از بچه ها كه از اول خيلي منو اذيت ميكردن و دق و درد بهم ميدادن ، به طرفم اومدن و تبريك خشكي گفتن و با طعنه ادامه دادند : خيلي خوش بحالت شد.
لبخندي زدم و جوابشون ندادم ميدونستم از حسوديشونه دختراي مغروري بودن و با همه بچه ها همين جور بر خورد ميكردند. تو دلم گفتم امروز نوبت منه كه حال شما رو بگيرم ، اما نه اينجا و نه حالا. زنگ آخر به صدا در اومد و من با عجله خودم رو به بيرون مدرسه رسوندم. ميدونستم عزيز ترين كسم توي دنيا . دم در منتظرم.
از در كه خارح شدم ديدم دو تا همكلاسيهاي بدجنسم كنار پياده رو واسادن و زل زدن دارن احمد و ماشينشو كه به اصطلاح بچه ها دختر كش بود . نيگاه ميكنند . با خودم گفتم اينم لحظه اي كه ميخواستم. به طرف ماشين احمد دويدم و بعد از سوار شدن يه ماچ يواشكي كه فقط اون دوتابدجنس ميتونستن ببين احمد رو كردم و بهش گفتم كه بره بغل دست اونا نگه داره .
احمدهم يه چشم بلند بالا گفت و ماشين رو درست جلوي اونا نگه داشت.
من شيشه رو پايين دادم و سرم رو از اون بيرون بردم و با غرور و جوري كه لجشون در بياد گفتم : بچه ها ببخشين شوهرم عجله داره و گرنه ميرسونديمتون. و بعد سرم رو تو بردم و به احمد گفتم حركت كن.
انگار كه يه ليوان شربت بيد مشك يخ خورده باشم همه جيگرم خنك شد. حرفهاي نازنين كه به اينجا رسيد. جوجه كباب روز ميز ما آماده خوردن شده بود. قبل از اينكه شروع به خوردن كنيم گفتم : راستي نگفتي قرار بچه ها براي امشب چيه ؟
نازنين در حاليكه سرش رو پايين انداخته بود گفت : بچه ها نذر كرده بودند شب اون روزي كه تو مال من بشي همگي دسته جمعي به امامزاده صالح برن و هركدوم يك شمع روشن كنن.
و امشب اون شبه. بعد سرش رو بالا گرفت و گفت : احمد ...ميدونم تو اهل اين چيزا نيستي . اما ميشه به خاطر من امشب با بياي امامزاده صالح . تا منم همراه بجه ها نذرم رو ادا كنم.
حالا اشك تو چشماي منم حلقه زده بود . گفتم : نازنين من . من بخاطر تو حاضرم هستي ام را هم بدم . اين كه چيزي نيست . قرار گذاشتيم راس ساعت هفت كه بچه ها با هم قرار داشتن ما هم بريم امامراده صالح. بعد از اين شروع كرديم به خوردن اولين نهار تنهاي زندگييه مشتركمون.
سلام به دوستان هميشگي وبلاگ . اميدوارم همگي خوب و شاد باشيد . امشب گفتم چند تا شعر عاشقانه براتو بذارم و چند تا عكس زيبا . اميدوارم خوشتون بياد .
موفق و پيروز باشيد
يا حق ![]()
چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي.
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند .
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق.
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند .
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد.
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد.
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد .
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد .
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس.
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد.
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد .
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود .
من سرطان دارم ، سرطان عشق .
دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد.
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد.
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو.
دلم برايش تنگ است ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به بادها ميداد ودستهاي سپيدش رابه آب مي بخشيد ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثارمن ميكــــرد ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه .. در همه جا ... با من بود .....
كسي كه بود با من و بي من ماند ...
كسي كه .... آه ...
دگر كافيست ...
من با نگاهم انتظارت را می کشم...
شده تا حالا توی اتاق خودت کیلو مترها راه رفته باشی !
اما من به خاطر تو این کارو کردم ...
کیلو مترها توی اتاقم راه رفته ام و به تو فکر کرده ام ...
من با سکوتم همیشه فریادت می کنم
من با سازم همیشه تو را می نوازم
من با شعرم تو را سرایم
من با نگاهم انتظارت را می کشم...
به خدا من هنوز هستم...
وقتی نیستی هفت روز هفته حکم جمعه را دارند !
مثل امروز...
براي ديدن عكس ها روي ادامه ي مطلب كليك كنيد :
با سلام خدمت دوستان هميشگي وبلاگ
خب دوستان اينهم از ادامه داستان كه سه قسمت ديگه اون رو براتون گذاشتم و واي به حال بقيش كه كي تموم بشه
اول از همه هم بايد بگيم كه دهه اول فاطميه (س) به روايت اهل سنت شروع شده كه به همه دوستداران ولايت تسليت عرض ميكنم و انشالله باشه كه براي دهه دوم يه مطلب كلي و انشالله قابل استفاده تهيه كنم و بذارم

و مسئله دوم كه الان تب و تابش حسابي مملكت ما رو گرفته و همه و همه پير و جوون رو به خودش مشغول كرده مسئله جام جهاني هستش .
من خودم به شخصه به فوتبال آنچنان علاقه اي ندارم ولي وقتي مسئله تيم ملي باشه و اونهم بازيهاي جام جهاني ديگه از هر دو آتيشه اي دو آتيشه تر ميشيم .
خب مطمئنا همه براي پيروزي ايران دعا ميكنيم و از بي بي حضرت زهرا(س) هم ميخواهيم كه به مردان صلح و دوستي خليج فارس كمك كنه تا باعث سربلندي و حفظ اعتبار مملكت عزيزمون بشوند .
انشالله
پس فعلا يادمون باشه
نه قرمز نه آبي

فقط تيم ملي ايران
راستي دوستان طي هفته گذشته مشكلات و سوء تفاهماتي برام پيش اومده بود كه ميخواستم براي هميشه از خمپاره برم و حتي يه وبلاگ ديگه هم درست كردم و اون رو فعالش كردم و ميخواستم خودم به شخصه تو اون وبلاگ فعاليت داشته باشم ولي خوشبختانه سوء تفاهمات بر طرف شد و تازه فهميدم كه خمپاره خيلي خيلي بيشتر از اوني كه فكر ميكنم برام عزيزه . به هر حال ما در خدمتتون هستيم و هم در اين وبلاگ و هم در وبلاگ جديدم البته فعلا آدرس وبلاگ جديدم بمونه تا يك كم فعال تر بشه اونوقت انشالله آدرسش رو بهتون ميدم .(ولي جدا چقدر كلاس براي خودم ميذارم ها) البته بعضی دوستان هم هستن که تو نظرات دارن به من خیلی حال میدن حالا به چه دلیل خدا میدونه و امیدوارم حداقل بدونن کارشون یه مقدار اشتباهه .... به هر حال
كوچيك همتون احمدزاده
فصل هفتم
***********
نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن .
كنار ساحل در حاليكه دست نازنين توي دستم بود قدم ميزديم سكوت بين ما حاكم مطلق بود . گاهي مي نشستيم وتو چشماي هم نگاه ميكرديم وچشمامون پر اشك ميشد. اما انگار لبهامونو به هم دوخته بودن. حدود ساعت دو بود كه نسترن خواهر كوچيكه نازنين با يه سيني غذا به سراغ ما اومد و گفت : بابا گفته بايد تا ته اش رو بخورين و حق ندارين چيزي از اين غذا رو برگردونين. ميخواستن زجر كشمون كنن. ميدونستن توي اون لحظات حتي فرو دادن يك لقمه غذا هم از گلوهايي كه كيپ بغض مشكل چه برسه به اون همه غذا.
تصميم گرفتم همه غذا هارو بعد از رفتن نسترن سر به نيست كنم .
اما نسترن گفت : من بايد واسم تا شما همه غذا هارو بخورين و ظرفها ببرم وبه بابا گزارش بدم.
گير داده بودن ، اونم سه پيچه. فرياد زدم نمي خوام بخورم . اصلا" ميخوام اونقدر غذا نخورم تا بميرم.
نازنين دستش رو جلوي دهنم گرفت كه ديگه ادامه ندم.بعد كمي از خورشت ها رو روي برنج ريخت و قاشق رو پر كرد وجلوي دهن من آورد و گفت : بخور عزيزم.
بي اختيار دهنم رو باز كردم. واون غذا رو توي دهنم گذاشت و قاشق دوم. منم قاشقم رو پر كردم ودهان اون گذاشتم.يكمرتبه اشتهايي پيدا كردم به وسعت همه گرسنگي هاي تاريخ بشر
هيچ چي توي ظرف باقي نمونده بود. نسترن در حاليكه ظرفها رو براي بردن دسته ميكرد گفت : خوب شد اشتها نداشتين وگرنه منو هم با غذا ميخوردين.
من و نازنين بعد دو روز بي اختيار لحظه اي لبهامون به خند ه باز شد و فراموش كرديم كه در چه وضعيتي هستيم . نسترن موقع رفتن گفت : راستي بابا گفت تا قبل از غروب آفتاب حق ندارين به ويلا بر گردين و هر موقع وقت برگشتن تون برسه ميان دنبالتون.
اين هم خوب بود وهم بد .خوب بود كه ما بازهم چند ساعتي بيشتر براي با هم بودن زمان داشتيم و بد بود به اين دليل كه داشتن تدارك سنگيني براي تنبيه ما ميديدن. تصميم گرفتم ديگه به آنچه كه قرار بود به سرمان بياورند فكر نكنم. دست نا زنين رو گرفتم وبه يه منطقه دنج كه فقط خودم بلد بودم رفتيم وتا غروب با هم درد دل كرديم
با فرو رفتن خورشيد تو دل آبهاي درياي خزر به نزديك ويلا برگشتيم كه مجريان حكم براحتي بتوانند ما را پيدا كنند ديگه آسمون كاملا" تاريك شده بود كه بچه ها از راه رسيدن هيچكدوم مثل سابق نبودند. خيلي خشگ گفتند: وقتش رسيده .
داريوش وچهارنفر ديگه به سمت من و امير و نسرين به طرف نازنين رفتند.اول دستهاي من رو از پشت محكم بستند و بعد يه كيسه سياه رو سرم كشيدند .هيچ جا رو نمي تونستم ببينم. راستش ترسيدم اينكار خيلي غير عادي بود واصلا منتظر چنين برخوردي نبودم با نازنين هم همين كار رو كردن. زماني كه داريوش داشت دستاي منو مي بست آهسته بهش گفتم : خيلي نامردي .
يه خنده مصنوعي كرد وگفت : ميدونم. ما رو با چشم ودست بسته به ويلا بردن وفقط زماني چشماي منو باز كردن كه توي ويلاي خودمون بوديم.
مادرم روبروم واساده بود و اشك تو چشماش حلقه زده بود گفت: مادر چه كردي با خودت. وبعد ادامه داد: برو فعلا" يه دوش بگير راستش كمي ترسم بيشتر شد. اگر اندكي شك داشتم واميدوار بودم همه اينكار ها براي ترساندن ما وذهره چشم گرفتن از بقيه جوناي فاميله، با اين حرف مادرم به اين نتيجه رسيدم مسئله خيلي جديست.
يه لحظه با خودم گفتم : كاشكي با نازنين فرار ميكرديم....و به خودم لعنت فرستادم كه چرا اينكار رو نكردم. اما ديگه راه پس و پيش نداشتم وبايد خودم ونازنين رو به دست پر قدرت تقديرو سرنوشت مي سپردم.
به حمام رفتم و دوش گرفتم بعد ماما ن يه دست كت شلوار مشكي نو به هم داد و گفت به دستور دايي جان بايد اين لباس رو بپوشي شبيه لباس دامادي بود يه مرتبه فهميدم چه نقشه اي برايم كشيده اند ميخواهند من را به شكل دامادها در آورده و مورد تمسخر و مضحكه قرار بدهند يا حداقل اين قسمتي از نقشه شوم فاميل براي من بود . بي اختيار ياد شيخ صنعان افتادم .
به خودم گفتم لذت عاشقي به رسوا شدن به خاطر دلدار و معشوقه بذار منم اثبات كنم چقدر عاشقم.
لباس رو از مامان گرفتم و به اتاقم رفتم و اونو پوشيدم ديدم يه پاپيون مشكي جيرهم توي جيب كتم هست . اون رو هم به گردنم بستم. وآماده مجازات شدم.
با خودم گفتم از دايي خواهش ميكنم به جاي نازنين نيز من رو مجازات كنه.
از اتاق خارج شدم و روبروي مادرم ايستادم.مامان يه نگاهي به سرتا پاي من كرد وبي اختيار اشك از چشماش جاري شد. من رو بغل كرد وبدون اينكه حرفي بزنه گونه من رو بوسيد .....
چند دقيقه اي دوباره سر تا پاي منو نگاه كردو در حاليكه اشگهاشو پاك ميكرد در ويلا رو باز كرد وبا صدايي لرزون گفت متهمتون آماده است . بجه ها داخل ويلا شدن ودوباره چشمهاي من را بستند. ومن رو به طرف محوطه وسط ويلا بردند. سكوت كامل همه جا رو فرا گرفته بود كوچكترين صدايي به گوش نمي رسيد.
بعد از مدت كوتاهي من رو روي يه صندلي نشوندن . وگفتن تا اجازه داده نشده حق برداشتن چشم بند را نداري چند لحظه بعد بوي نازنين رو احساس كردم بله اون رو هم آوردند وكنار من نشوندن.به هردو ما تذكر داده شد كه از اين لحظه حق هيچ گونه گفتگو با هم رو نداريم.آرامش وحشتناكي بر همه جا مستولي شده بود. واين باعث شده بود گلو خشك بشه.
فصل هشتم
××××××××××
بالاخره اون سكوت سنگين توسط دايي شكسته شد.
شمرده و آرام . اما با صداي بلند شروع كرد. خب همه ميدونين چرا امروز اينجا جمع شديم. و بعد با طعنه ادامه داد.ما اينجا جمع شديم كه تكليف اين شازده پسر و اين گل دختر رو روشن بكنيم. همه شما ميدونين من چقدر نازنين رو دوست دارم.همتون ميدونين من احمد رو اگر نگم بيشتر از اميرم اندازه اميرم دوست دارم. اما اونا كاري كردن كه من امروز ناچارم اونهارو تنبيه كنم. اونهم يه تنبيه بسيار سخت .
اونها بايد بدونن كه هر عملي يه عكس العمل و هر كاري يه تبعاتي داره. و انسان شجاع اونه كه پاي مكافات عملش بايسته. من با اجازه بزرگتر ها بخصوص خان داداش كه بزرگ فاميل ما هستند. مجازاتي رو براي كاري كه اين دو مرتكب شدن در نظر گرفتم وشما فاميل همه از كوچك وبزرگ فرقي نمي كند بعنوان هيت منصفه بايد اين مجازات رو يا تاييد ويا رد كنيد . من تصميم نهايي را بعهده همه فاميل ميگذارم
سكوت حضار نشون ميداد كه منتظر شنيدن بقيه حرفهاي دايي هستند.به همين دليل دايي ادامه داد : حتما تا حالا همه از ماجراي اصفر طواف و آقا سيد كمال با خبر شدين من تصميم گرفتم همون بلايي سر اين جناب احمد خان بيارم كه آقا سيد كمال سر اصغر طواف در آورد. از گوشه وكنار سرو صدا بلند شد. يكي ميگفت :نه گناه دارند نكنين اينكارو با هاشون .
يكي ديگه مي گفت : اتفاقا" بايد چنين بلايي سرشون بياد تا درس عبرت بشه ....
خلاصه برعكس دقايقي پيش كه صدا از كسي درنمي اومد.حسابي شلوغ شد بالاخره بادستور خان دايي كه بزرگتر فاميل بود همه سكوت كردند. من يواشكي دست نازنين رو تو دستم گرفتم يخ كرده بود ، درست عين خودم .و منتظر نتيجه شديم.
خان دايي ادامه داد : براي روشن شدن نتيجه راي گيري ميكنيم سه نوع راي ميتونين بدين با نظر نصرالله خان موافقيد ، مخالفيد و يا نظري نداريد. واضافه كرد من سوال ميكنم وشما با بلند كردن دست راي ميديد. از مخالفين شروع مي كنيم.كساني كه مخالف اين مجازات هستند دستشون را بالا ببرن.
بعد از چند لحظه اعلام كرد هيچ مخالفي وجود نداره. باخودم گفتم يعني بابا و مامان هم با اين مجازات كه من هنوز نميدونستم چيه مخالف نيستند.مو به تنم سيخ شد.
ممتنعين دستشون رو بلند كنن.........بعد از لحظه اي اعلام كرد هشت نفر ...........خب ظاهرا" تكليف روشن است. اما براي اينكه جاي هيچ شك وشبهه اي باقي نمونه كساني كه با اين مجازات موافقند دستشون رو ببرن بالا. و اضافه كرد با اكثريت آرا تصويب شد.
دايي نصرالله دوباره كلام رو به دست گرفت وگفت : خب با اجازه همه بخصوص نصرت خان وخواهرم و همه بزرگترها مراسم مجازات رو شروع ميكنيم وبعد ادامه داد: بچه ها بيارين او اسباب مجازات رو همه شروع كردن به كف زدن وخوشحالي كردن.
گيج شده بودم يعني اينقدر خوشحال شده بودن از مجازات ما كه اينجوري هلهله ميكردندو بعد از دقايقي دايي دستور داد چشمان ما را باز كنند تا با چشمان باز مجازات در مورد ما اجرا بشه.
چشمان مارو باز كردن . چند لحظه اي طول كشيد تا چشمام به نور محيط عادت كنه. وقتي چشمام به محيط عادت كرد داشتم پس ميافتادم. خداي من اينجا چه خبره ؟بلافاصله برگشتم كه ببينم نازنين در چه وضعيه.
اشك چشمام رو پر كرد نميتونستم صحنه اي رو كه ميديدم.باور كنم. همه دست ميزدند وميخنديدند.
مادر در حاليكه روبروم واسه بود داشت آروم آروم گريه ميكرد.
دوباره برگشتم و نازنين رو نگاه كردم. يه لباس حرير سپيد تنش بود و يه تاج با سنگهاي در خشان روي سرش خيلي زيبا تر از گذشته مثل فرشته ها شده بود. دايي كه ديگه اشگ اونم در اومده بود گفت : ما همه فاميل به اتفاق آرا شما رو از اين لحظه نامزد اعلام ميكنيم. البته شرايطي هست كه احمد ونازنين بايد بپذيرند. وگرنه ..... من ونازي در حاليكه بشدت گريه ميكرديم همصدا گفتيم هرچه باشه ميپذيريم مامان حلقه اي رو از توكيفش در آورد و به من داد و گفت اينو دست عروسم كن. چنان اين جمله رو با لذت به زبون آوردكه نميتونم وصفش كنم.
زندايي هم يه حلقه به نازنين دادتا دست من كنه.صداي آهنگ مبارك باد فضاي ويلا رو پر كرده بود. همه ميزدند وميرقصيدند ومن نا باورانه دست نازنين رو محكم تو دستم گرفته بودم.در همين زمان سرو كله داريوش پيداشد.در حاليكه مسخره بازي در مياورد و ميخنديد . ناگهان يه چك زد تو گوش من.
جا خوردم . در حاليكه بازم داشت ميخنديد گفت: ديدم گيجي گفتم بزنم كه ببيني خواب نيستي داداش. خنده ام گرفت.
كيك بزرگ سه طبقه اي رو آوردند و من ونازنين اونو بريديم نمي دونستم چي بايد بگم و چيكار بايد بكنم .به اشاره مامان من ونازنين رفتيم تا دست دايي رو ببوسيم كه اون نگذاشت و صورت هر دوي ما رو بوسيد وگفت انشالله خوشبخت باشيد به طرف مامان نازنين وبعد بابا ومامان من رفتيم وهمون صحنه تكرار شد.
بعد از نيم ساعت پيرمرد پير زنها براي استراحت به ويلاها رفتند وفقط جونا موندن وبساط رقص راه افتاد من و نازنين هم كه از بزرگترها خجالت ميكشيديم فرصت كرديم همديگر رو بغل كنيم و ببوسيم. تا ساعت پنج صبح بچه ها هر آهنگي كه گذاشتن ما باهاش تانگو رقصيديم.اصلا" دلمون نميخواست ديگه لحظه اي از هم جدا بشيم .
ما ديگه نامزد بوديم تو آسمونا سير مي كرديم تو ابرا نميدونم.من فرشته ام رو بغل كرده بودم اون منو و اين مهمترين چيزي بود كه توي اون لحظه برام مهم بود.
فصل نهم
شب دير وقت خوابيديم اونم توي يك اتاق.نزديكهاي ساعت يك ونيم بعد از ظهر بود كه نسرين اومد مارو صدا كرد وگفت:
بابا گفت بسته هرچي خوابيدين ، بلندشين بياين نهار يخ كرد. من تو رختخواب نشستم و يك كمي چشمام رو ماليدم . يه نگاهي به بغل دستم كردم ديدم نازنين بغل دستم دراز كشيده تازه ياد ماجراهاي ديشب افتادم. پس خواب نديده بودم.يه جور گيجي هنوز اذيتم ميكرد.اما ديگه باور كرده بودم منو نازنين ديشب رسما" نامزد شده بوديم .ديگه چيزي از خدا نمي خواستم.
به نسرين گفتم تو برو من نازنين رو بيدار ميكنم و با هم تا يك ربع ديگه ميايم.نسرين در حاليكه از در ويلا خارج ميشد گفت: خوب به مراد دلتون رسيدين ها.
متكا رو برداشتم وبه شوخي به طرفش پرت كردم اما اون زودتر از در ويلا خارج شد و در رو بست.متكا به در خورد و همونجا افتاد پشت در.
به طرف نازي برگشتم و درحاليكه موهاش رو نوازش ميكردم.بوسه اي از گونه اش كردم و گفتم: نازنين من .....،عشق من ......،عمر من .......,زندگي من....., همسر من......, يعني تو خوابي ؟
از جا پريد وگفت نه عزيزم دلم ميخواستم اين قشنگ ترين حرفاي دنيا رو از زبون تو محبوبم ....روحم....، عشقم ....زندگيم.......همسرم بشنوم. امروز بهترين روز عمرمنه.....دلم ميخواد تا قيام قيامت بشينم همين جا وصدات رو بشنوم ......دلم ميخواد تا دنيا دنياست سرم رو روي زانوهات بذارم و تو با موهام بازي كني.....ميدوني يكسال ونيم منتظر چنين روزي بودم.
و خودش رو توي بغلم انداخت و سرش رو چسبوند به قلب من.......بعد از لحظه اي سرش بلند كرد وگفت : احمد به من قول بده تا ابد مال من باشي فقط مال من.......
گفتم بهت قول ميدم .....قول ميدم مرد ومردونه.......بغض دوباره گلوي جفتمون رو گرفته بود البته اينبار از شادي نه از غم وغصه.بعد از دقايقي باتوجه به فرمان رسيده دست وپامون رو جمع كرديم وپس از شستن دست وصورت به ويلاي دايي نصرالله رفتيم. نهار رو كشيده بودند و داشتن سفره رو ميچيندند.
بابا از اون كله سفره دستي تكون داد وگفت: بيا كه معلوم مادر زنت خيلي دوستت داره درست سر سفره رسيدين.با اينكه اصلا" خجالتي نبودم نمي دونم چرا يكم خجالت كشيدم سرم انداختم پايين وهيچي نگفتم فقط لبخندي زدم در همين حال مامان با يه سيني ماهي سفيد سرخ شده از راه رسيدو گفت چيكار داري پسرم رو .حسوديت ميشه خودت مادر زن نداري ؟
بعد سيني ماهي رو داد دست من و گفت: مادر بره قد وبالاي پسرم رو كه دوماد شده......بيشتر خجالت كشيدم.
بابا در جواب مامان با خنده گفت: ماكه انداختيم رفت . اما سوسكه رو ديوار راه ميرفت مامانش ميگفت قربون دست وپاي بلوريت.در اين لحظه اتفاقي افتاد كه اصلا" فكرشو نميكردم.
يدفعه نازنين حرف بابا رو قطع كرد و گفت : باباجون اصلا" هم اينطور نيست نميدونين چه جواهري رو از دستتون در آوردم.
يه لحظه هم سكوت كردند و بلافاصله همه شروع كردند به دست زدن براي نازنين.
باباهم كه اصلا" انتظار اين دفاع جانانه رو نداشت دستاشو برد بالا و بلند شد وبطرف نازنين رفت ودر حاليكه صورت نازنين رو ميبوسيد، گفت: شاه دوماد فعلا" كه دور ، دور شماست
مامانت كم بود يه مير غضب ديگه به طرفدارات اضافه شد يه بابا هم دشت اولي به ما چسبوند كه زبون بند مون كرد.همه زدند زير خنده و با اعلام تسليم شدن بابا ماجرا ختم بخير شد.
و مشغول اولين ناهار مشترك رسمي مون شديم.نهار كه تموم شد ديديم از بيرون سرو صداي بچه ها بلنده و مارو صدا ميكنن.
بابا گفت: بلندشين برين پي كار خودتون . هم دندوناتون اومدن دنبالتون حالا نوبت اوناس كه يه كمي سربسرتون بذارن.من ونازنين بلند شديم وبا هم از در رفتيم بيرون.
تا به ايوان ويلا رسيديم.بچه ها شور كردن سوت زدن و جيغ كشيدن و خلاصه سرو صدا راه انداختن .يه چيزي بهشون گفتم و اضافه كردم مگه شما آدم نديدين.
منوچهر گفت: قربان بايد بفرمايي مگه شما تا حالا دوماد نديدين.گفتم چه فرقي ميكنه داريوش گفت : به........ فرق ميكنه ..... خيلي هم فرق ميكنه.......گفتم : مثلا" چه فرقي؟
سهراب گفـت :مثلا" آدم ميتونه داماد بشه .....اما دوماد چي ؟..... ديگه آدم بشو نيست.سرتون رو درد نيارم دو سه ساعتي من ونازنين رو دست انداختن. وكلي خنديدند.بعد هم همه با هم به كنار دريا رفتيم وبا انداختن سبزها توي دريا سيزدهمون رو بدر كرديم.ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود كه قرار شد كم كم راه بيافتيم.
داشتم اين پا اون پا ميكردم.كه دايي رو به بابا كرد وگفت: نصرت خان با اجازه شما وخواهرم احمد امشب وفردا شب مال ماست نازين رو مياره و شب خونه ما ميمونه.فردا بعد از ظهرم ميخوام با جفتشون شرط وشروطم در ميون بذارم.بنابراين فردا شب هم اونجا هستند اما پس فردا شب هر دوشون براي دست بوس ميان خونه شما.
بابا گفت ما ريش و قيچي رو سپرديم دست شما .شما يه پسر ماهم يه دختر به بچه هامون اضافه شدن.
دايي بعد از تمام شدن حرف بابا رو به من كرد وگفت : همونجور كه اومدي بر ميگردي اگه يه مو از سر اين دردونه من كم بشه حسابت با كرام الكاتبينه.
من چشمي بلند بالا گفتم و بعد از خداحافظي از همه فاميل وتشكر از زحماتي كه كشيده بودند.با نازنين سوار ماشين شديم و آرام به طرف تهران حركت كرديم.
به اين ترتيب يكماه دلهره وتشويش به پايان رسيدودوران خوشي وسرمستي ما آغاز شد.اما ته دلم يه دلشوره اي داشتم كه رنجم ميداد.اما نميدونستم اون چيه.به خاطر او كه قلبم برايش مي تپد . دوباره آغاز ميكنم.
من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار ترا ديدم و بيمار شدم ![]()
سالگرد ارتحال ملکوتی بنیانگذار کبیر انقلاب
اسلامی حضرت امام خمینی (ره)بر عموم مسلمین جهان
تسلیت باد
سلام
قبل از هر چیز از همه ی دوستانی که همیشه به وبلاگ خمپاره سر میزنن و با نظراشون ما رو خوشحال می کنن تشکر می کنم
آقا یا خانوم دی سارووووو!
میشه لطف بفر مایین خودتونو معرفی کنین؟؟؟!!!
با حداقل یه پست الکترونیکی از خودتون تو نظرا بذارین تا ما بتونیم باهاتون ارتباط داشته باشیم!
توجه!
نمیدونم تا به حال اینو شنیده باشین که با وارد کردن کد 4 رقمی می تونیم از 3 دقیقه مکالمه ی رایگان بهره ببریم.
خیلی از وبلاگ های معتبر که در باره ی انواع گوشی ها می نویسن اینو تایید کردن اما اگه راستشو بخواین هیچ واقعیتی نداره
توی یکی از وبلاگ ها که روزانه بازدید وسیعی هم داشت خوندم:
___________________________________________________________________________
این بار می خوام یه ترفندی در باره ی انواع گوشی های نوکیا براتون بذارم.
شما می تونین با استفاده از این راه 3 دقیقه مکالمه ی رایگان انجام بدین و هیچ مبلغی پاتون در نمیاد.
menu --> settings--> security settings--> closed your group --> active
حالا تا این جه که رفتین وقتی اکتیو کردین یه شماره کد رو می خواد.
باید 4 رقم آخر شماره موبایل رو وارد کنین
مثلا اگه باشه:09125556666 شما باید 6666 رو وارد کنین
___________________________________________________________________________
این روش نه تنها سودی برای موبایل و 3 دقیقه مکالمه ی رایگان نداره بلکه در بعضی مواقع باعث سوختن سیم کارت هم میشه
***
این هم دو تا سایت برای دانلود موزیک و انواع کیلیپ ها:
زنده رود (انواع کیلیپ ها و برنامه های متنوع دیگه)
سرزمین( هر آهنگی بخوای می تونی دانلود کنی)
حتما به این ۲ سایت سر بزنین مخصوصا اولی
***
اینم یه لینک خیلی جالب و هنرمندانه >>>مشاهده
موفق باشین
بای![]()
سلام به همه ي دوستاي عزيزم . اميدوارم حال همگي خوب باشه .آپ كردن من يك كم دير شد ولي سعي كردم تو اين مدت بگردم يه چيز خوب براتون پيدا كنم . اول مثل همیشه طالع بینی برای عزیزان خرداد ماهی و بعدشم چند تا عکس جالب و واقعی !!!!!!!!!!!!
اینم از طالع بینی عزیزان خرداد ماهی ![]()
مشخصات کلی متولدین خرداد ماه
اهل تنّوع ، واقعاْ باهوش ، سريعالانتقال ، متلّونالمزاج ، غير پايدار ، عاشق كارهاي فكري ، كنجكاو ، پرانرژي ، داراي شخصيّت دوتايي ، بيثبات ، دمدمي مزاج ، هرگز كار را تمام نميكند ، عاشق مسافرت ، معاشرتي ، سر به هوا ، زرنگ ، قابل تطبيق با هر محيط ، پي به اسرار ميبرد ، نا آرام ، در جستجوي مطالب جديد ، واقعاْ با سليقه ، ماهر ، داراي قدرت فكري زياد ، آدم شناس ، عاشق برنامههاي كوتاهمدت ، منطقي ، عاشق حركت ، متنفّر از تقلّب ، عاشق كامپيوتر ، از كار طولاني خسته ميشود، عاشق شطرنج ، زود جوش ، در يكجا بند نميشود ، نرم و غيرمستقيم حرف ميزند ، قابل انعطاف ، عاشق مطالعه ، عاشق جمع مردم ، رنگارنگ ، داراي قوّه تخيّل زياد ، خوش سر و زبان ، ماجراجو و بي ثبات ، شيك پوش ، غير حسود ، گاهي شاد و گاهي غمگين ، گاهي پر حرف و گاهي خاموش ، نكته سنج ، اهل هنر ، خواهان وفاداري ، كم حرف ، آب زير كاه ، اهل معاشرت ، رويائي ، بي قرار ، اصلاْ رويش حساب نكنيد ، ميل ندارد كسي از كارش سر در بيارد ، با انصاف ، بدقول ، اهل زخم زبان ، گاهي لجباز ، عاشق غذاهاي تند .
مرد متولد خرداد ![]()
با ذوق، هنر دوست، غير حسود و كمي بدقول، براي فرزندان پدري نرم و مهربان، در زناشوئي و معاشرت با زن اهل تنوع و ماجرا، خوش صحبت است، علاقه دارد كه مرموز جلوه كند، گاهي اهل زخم زبان، كنايه و آزار است. از شنيدن انتقاد از رفتار عاشقانهاش بيزار است.
زن متولد خرداد ![]()
زني با چند شخصيت گوناگون، با قوه تخيل بالا، خوش سر و زبان و با سليقه، ماجرا دوست و بيثبات، خيلي بيش از اينكه طالب عصبانيت شما باشد به شفقت شما نياز دارد. عاشق تغيير و تحول است. مادري است شاد و خندان و بچههايش مانند خودش خود مختارند و روي پاي خود ميايستند.
برای دیدن عکس ها روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
سلام دوستان عزیز همیشکی این وبلاگ
خب امروز اومدم تا یک کم از چاق شدن خودم بگم نیش خند نیش خند نیش خند
یکی از دوستان که خواننده وبلاگ ما هست و خودش هم وبلاگ داره گویا خیلی از نامه به آقای نبوی دلخور شده و تصمیم گرفت برا ما کلاس بذاره و کلی ما رو تحویل بگیره و یه نامه هم در جواب نامه ما برامون بفرسته (ولی خودمونیم ها میگن تو ادارات کاغذ بازیه بیان ببینن اینجا چه نامه نگاری هست و همه دارن خودشون رو تحویل میگیرن من که دارم کلی حال میکنم) به هر حال چون مطلب بازم زیاد شده و خودم شخصا اصلا دلم نمیخواست اینقدر وبلاگم سیاسی بشه و بر حسب اجبار و اعاده حیثیت فقط چند خط اول رو نوشتم بقیه رو تو ادامه مطالب گذاشتم و حتما برید تو ادامه مطالب و کل متن رو بخونید و از دوستان جدیدی که به وبلاگ من اومدن اول پیشنهاد میکنم که این صفحه رو سیو کنن و حتما مطالب خیلی قبل تر مانند داستانها و لطیفه ها و بالاخره هر چیزی که قبل از دو مطلب آخری تو وبلاگ گذاشتم رو بخونن تا بدونن که این وبلاگ اصلا حال و هوای سیاسی نداره تازه کلی هم سرحال و جذاب هم هست(چقدر کلاس میذارم برای خودم ...این یعنی تبلیغات درست و صحیح) بعد در انتها اول پست قبلی این مطلب که نامه نبوی به دکتر احمدی نژاد و چارخط جوابی که من نوشته بودم و بعداین مطلب رو بخونن تا همچی تو ذوقشون نخوره .به هر حال ممنونم و از همه کسانی که دفعه قبل برای مطلبم نظر دادند تشکر میکنم البته این نظرات یه طرف و پی امهای خصوصی و آفهایی که برام گذاشته بودن هم یه طرف و واقعا فکر نمیکردم بخواد اینجوری تاثیر بذاره و خوشحالم و لازم شد منم برم یه وبلاگ سیاسی جداگونه بزنم چون خیلی حال داد (کلی دارم میخندم)متن اول متنی است که خانوم ساناز خانوم تو وبلاگ خودشون گذاشتن و بنده با شجاعت کامل کل متن رو برعکس ایشون که از نامه من هرجور دلشون خواسته بود استفاده کرده بودند میباشد متن دوم هم طبق معمول جواب بنده هست و حتما تا خط اخر این مطالب رو بخونید .
---------------------------------------------------
چيزي كه خيلي اين چند روز رفته است تو بوق و كرنا قضيه ي ان كاريكاتوريست فلك زده ي روزنامه ي ايران است كه در ضميمه ي ايران جمعه اش ظاهرا توهيني شده به اقوام اذري زبان ( ظاهرا از ان جهت مي گويم كه اينجانب توهيني مشاهده نكرد ) چيزي كه اين ميان مرا متعجب مي سازد نا آرامي در اردبيل / زنجان / اذربايجان شرقي و غربي است كه هنوز هم ادامه دارد .قضيه دوم كه ان هم سر و صدايي داشت براي خودش / نوشتن نامه اي بلند بالا توسط دكتر احمدي نژاد( دكتر؟ ) براي جناب جرج بوش بود / مدتي پيش به وبلاگي برخوردم كه نامه ي از طناز با استعدادايراني جناب سيد ابراهيم نبوي را گذاشته بود و خود در جواب نامه اي نوشته بود بس زيبا و پرمعني قسمتي از نامه ي هردو را با مختصر كلماتي از خودم ميگذارم / جملاتي كه در «» مي ايند سخنان دكتراحمدي نژاد ميباشند .
در اخر چند تا از سخنان بدون شرح اقاي احمد زاده رو ميارم كه به قول خودشون سخنان تمام مردم ايرانه
* بنده نيز باز تكرار ميكنم كه از سياست هيچ چيز نميدانم
* ( خطاب به سيد ابراهيم ) به واقع حكم اعدام براي همپيالگان تو كم نيست ؟
* ميخواستم به تو بگم مردك تو غلط كردي كه به دانشجو جماعت توهين ميكني . تو کمترين چه اجازه اي براي اين كار داري ؟
ما : يادم مي ايد بچه كه بودم / وقتي دعوايم ميشد / ميرفتم ان دورها ميايستادم و ميگفتم بي ادب
منبع از وبلاگ خیمه شب بازی
------------------------------------------------------------
ساناز جان خواهر عزیز ایرانیم
مهربان تر از جانم که عقیده تو نیز برای من عزیز است
ساناز جان از تو ممنونم که همانند همه دوستانت نامه من را ان گونه که خود خواستی به طرز بسیار کثیفی گلچین کردی البته در میان بحث هایی که من و تو قبل از این کرده بودیم و همچنین در زمانی که از من اجازه گرفته بودی برای استفاده از مطالبم نیک میدانستم که مانند همیشه همانگونه که خود بخواهی از این نامه گلچین کرده و حتی تذکر اخلاقی نیز به تو داده بودم و چون مطمئنا همین دوستان تو از وبلاگت بازدید میکنند (که از میزان نظر دهندگانت و میزان تایید نوشته هایت معلوم میشود که چقدر مخالف به وبلاگ تو سر میزند) بساط به به و چه چه از نوشته تو جور شده است و خوشحال باش
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید .
سلام به همه دوستان هميشگي اين وبلاگ همین اول از همتون میخوام که حتما حتما این متن رو تا آخر بخونید من کاری با نامه نبوی ندارم با بقیه مطالبش کار دارم پس حتما تا آخرین خط این پست بخونید
همونجور كه همه ميدونيم چند وقت پيش آقاي احمدي نژاد رئيس جمهور محترم كشور عزيزمون يه نامه بلند بالا به رئيس جمهوري آمريكا آقاي جرج بوش نوشت و البته باعث افتخار غرور همه ايرانيها و نه تنها ايراني ها كه تمام مسلمانان و نه تنها مسلمانان ، تمام كساني كه با استبداد و زور و جنگ مخالفت دارند از اين نامه احساس غرور و خوشي كردند و اصلا نگارنده نامه برايشان ملاك نبود و متن نامه بسيار مهم بود كه حرف دل همه جهانيان و حتي خود ملت امريكا بود كه طي چند روز گذشته از اخبار بعضي مسائل را ميشنويم .
در كنار اين غرور بعضي افراد نيز بودند كه از اين نامه خشنود نشدند و انتظار اين رو داشتند كه در اين نامه نشان از عجز و ناتواني كشورمان و دراز كردن دستمون به سوي ابر قدرت ها باشد كه متاسفانه به دليل بودن اقتدار ايرانيان در متن نامه ناخرسند شدند كه واقعا جاي تاسف داره كه بگيم اين افراد نيز بعضا ايراني بوده و متاسفانه بعضي از اين افراد نيز درون ايران و از افراد فعال در اين مملكت اعم از روزنامه نگار و نماينده مجلس و غيره بودند
من به طور خيلي شانسكي نامه اي كه آقاي ابراهيم نبوي كه يكي از نويسندگاه فراري اين مملكت ميباشد و يد طولاني در ترور شخصيتي كشور ايران از طرف ايشان و دوستانشون چه در داخل و چه در خارج از كشور داشته اند .
ايشان يك نامه اي كه پر از توهين و افترا نسبت به رئيس جمهور عزيزمون در جواب نامه ايشان به بوش نوشته كه من گذرا اون رو ديدم و خوندم ولي متاسفانه بعد از اون ديدم كه چندين وب سايت و وبلاگ اين جوابيه رو تو وبشون قرار دادند منهم تصميم گرفتم اين مطلب رو بذارم و البته اصلا دلم نميخواست اين مطلب رو بذارم چون خيلي طولاني ميباشد و وبلاگ رو بيشتر به طرف سياسي بودن ميبره كه خودم انچنان دلم نميخواد همچين چيزي رو ولي از اونجا كه اين وبلاگ براي همه جا و همه چيز و همه كس هست تصميم گرفتم اين مطلب رو بذارم و البته به قول خودم يه جوابي نيز براش نوشتم و بايد بگم كه اول اين جواب رو براي خود آقاي نبوي ايميل زدم و بعد براي اون دوستي كه اون لينك نامه رو فرستاده بود
به هرحال
چون اين مطلب خيلي طولاني هست حتما اول سيو كنيد اين صفحه رو تا بعدا سر فرصت بخونيد وقضاوتش با خودتون
محمود جان، پسر عزیزم!
ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
آقای محمود احمدی نژاد
ریاست جمهوری اسلامی ایران
نامه شما را به آقای جرج بوش، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا خواندم. به نظرم آمد که بدنیست که در مورد این نامه برایت نامه ای بنویسم. پیش از آغاز به من اجازه بده بعد از یک سال که مجبورم روزی بیش از ده ساعت به تو فکر کنم و نوشته های تو را بخوانم و عکسها و کاریکاتورهای تو را ببینم، تو را صمیمانه خطاب کنم. بالاخره ده سال بعد محمود احمدی نژاد تبدیل به کارمند یک سازمان اداری یا خصوصی می شود و هر کس که بخواهد در مورد تو چیزی بخواند، لابد در نوشته های کسانی مانند من نام تو را جستجو خواهد کرد، بنا براین من این حق را دارم که تو را صمیمانه خطاب کنم.
لطفا روي ادامه مطلب كليك كنيد