تبليغاتX
خمپاره يه دنيا پر از همه چي
تولد پردیس و کلی مطلب قروقاتی

سلام به همه دوستان عزیز و گرامی بعد از چند روز امروز اومدم و کلی هم مطلب با خودم آوردم و البته البته

باید بگم که امروز تولد پردیس عزیز هستش که یکی از نویسنده های این وبلاگه ......... پردیس جان تولدت مبارک و باز هم به جهان هستی تسلیت میگم که در یک چنین روزی تو پا به جهان گیتی گذاشتی

خب امشب چون این میمنت هست خواستم مطلب بذارم و چون عادت دارم همیشه همه مطلب هام رو تو یه پست بذارم امشب فکر کنم پست شلوغی بشه ولی هر چی دلتون بخواد داره و قاتی پاتی قاتی پاتی هستش و هیچ چی جای خودش نیست و امیدوارم استفاده ببرید

اول یه چند تا داستان براتون میذارم

بستنی

پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسربچه پرسيد:«يك بستني ميوه اي چند است؟» پيشخدمت پاسخ داد: « 50  سنت.» پسربچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد: «يك بستني ساده چند است؟»
در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: « 35  سنت.»
پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: « لطفا يك بستني ساده.» پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت ورفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد، شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، دو سكه  5  سنتي و  5  سكه  1  سنتي گذاشته شده بود- براي انعام پيشخدمت.

 

ازدواج اهو والاغ
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
 آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
 حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
 آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
 آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند

 

 

 زيباترين قلب
      روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را  درتمام آن منطقه دارد.جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را
 دارد؟مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها
 همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
 مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 

یه چند تا جک و سند تو ال هم از ما داشته باشید

 

ياروترکه ميره جبهه . نارنجك به خودش مي بنده ميره زير تانك خودي

لرا ميرن قايم موشك بازي دو تا شون گم ميشن

به تركه ميگن تو چرا بلد نيستي فارسي حرف بزني ميگه مگه من حضرت سليمان هستم كه زبون هر حيواني رو هم بلد باشم

يارو پليسه مياد به تركه گير ميده كه آي عمو اينجا جاي ماهيگيري نيست كه يارو تركه ميگه خب نيست كه نيست پس چرا تابلو ماهيگيري ممنوع نزدي ؟؟؟ پليسه ميگه خب نزديم كه نزديم تو از بالاي اكواريوم بيا پايين

پروانه گاهي فراموش مي کندکه زماني کرم بوده است

اول خوب نگاه کن!!! بعد بيا جلو!!! نه جلوتر!!!! به من بچسب!!! بغلم کن!!! بعد خوب بوسم کن!!! واي چه خوبه!!! بيشتر!!! خوب لمسم کن!!! منو بنداز رو تختخواب!!! لختم کن!!! دوپامو ببر هوا !!! آره دو پامو ببر هوا !!! بعد قشنگ!!! قشنگ پوشاکمو عوض کن ! از طرف نيني كوچولو

يه آخونده قرص X ميخوره سر نماز ميرسه ميگه: (ربنا ...آتنا... فد....د...د....د...دنيا ديگه مث تو نداره... نداره نميتونه بياره .. )!!

بي تو هرگز.... با تو بابام نميزاره !


عشق مثل سيمان خيس ميمونه هر چقدر بيشتر بموني بيشتر فرو ميري و جاي پاهات بيشتر ميمونه

عشق خيس شدن زير باران نيست عشق ان است كه يكي چتري شود براي ديگري و آن هرگز نفهمد كه چرا خيس نشده
 
ترکه کارخونه ي سوسيس کالباس ميزنه
رو بسته بندي محصولاتش مينويسه تهيه شده از گاو تازه!!!

رشتيه براي کار ميره عسلويه کارگري . بعد از يک ماه زنش برجي 3 مليون براش کمک خرجي ميرفسته!!!!!!!

يه بار 3 تا ميمون رو يه درخت نشسته بودن ..يکيش مجله مي خونده اون يکي کتاب سومي هم آف منو مي خونه

يه مگسه دست مي ندازه دوره گردنه دوست دخترش مي گه مي دوني از"گه" بيشتر مي خوامت

گنجشكه از خيابون مي پريده كه يه دفعه محكم مي خوره به يه موتوريه موتوريه هم برش مي داره مي بره خونه مي ندازه تو قفس تا به هوش بياد . وقتي گنجيشكه به هوش مي ياد يه دفعه جيغ مي زنه و مي گه : واي موتوريه مرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فيلم هاي برتر جشنواره فجر
1.اخوند عبا قرمزي
2.امامه اي براي دو نفر
3.اخوندي با كفش هاي كتاني
4.من اخوند 15 سال دارم

نگريستم به گريستنت، گريستم به نگريستنت، گريستم و تو نگريستي، نگريستم و تو گريستي، گريستم تا نگريستي! مخت چت كرد يا بازم بگم؟

تو دياري كه لاك پشت پرواز ميكنه، گل عاشق ميشه، طوطي حرف ميزنه، الاغ آواز ميخونه، ماهي گريه ميكنه، چه اشكالي داره كه ميمون آف بخونه؟

زين پس بجاي واژه سزارين گوييم بچه به شرط چاقو...!!!

به ترکه ميگن ترمز ABS چيه؟ ميگه تو سرعت هاي زياد و سر پيچ ها کار حضرت ابوالفضل رو مي کنه!!!

مادره به بچش ميگه : مي دونم موهاي خواهرت رو كشيدي شيطونه گولت زد.
 بچه هم ميگه :آره ولي لگدي كه تو دلش زدم ابتكار خودم بود

يه تركه تو آينه عكس خودشو مي بينه بعد مي گه : ا...اين چه آشناست ! بعد از يه ساعت فكر كردن داد مي زنه : فهميدم ... اين همون کره خريه كه امروز تو آرايشگاه يک ساعت زل زده بود به من

به تركه يه ماشين خارجي مي دن كه فرمونش سمت راسته ازش مي پرسن چطوره ؟ مگه بد نيست فقط نمي دونم چرا هر باز توف مي كنم ميوفته روي خانومم

ترکه ميره پلي استيشن بخره پول کم مياره تلويزيونش را ميفروشه

تا حالا يه بچه ميمون تو پلاستيک ديده بودي ؟
اگه نديدين يه نيگا به گواهينامت بنداز
 
يه روز 2 تا آباداني به هم ميرسند
اولي ميگه: ديروز جات خالي رفتم شكار 5 تا خرگوش 10 تا آهو 2 تا شير شكار كردم
دومي ميگه: همش همين؟!
اولي ميگه :با يك تير مگه بيشتر از اينم ميشه ؟
دومي ميگه : تازه تفنگم داشتي ؟

 روز از نيوتن ميپرسن چرا افتادن سيب نظر شما رو جلب کرد.ميگه اخه من زير درخت گلابي نشسته بودم

يه روز يه تركي موز رو با پو ست مي خوره تا يه هفته ليز ميخوره
 
دو تا جوجه تيغي داشتند با هم قدم ميزدند كه يه كيوي سر راهشون سبز ميشه.يكي از جوجه تيغي ها به اون يكي ميگه:اين دامادمونه كه تازه از سربازي برگشته
 
دو تا ترك ميرن قله اورست رو فتح كنن وسط راه سردشون ميشه براي اينكه گرمشون بشه به خودشون تلقين ميكنن هوا گرم. بعد از 1 هفته روزنامه ها تيتر ميزنن 2 ترك در ارتفاعات هيماليا بر اثر گرمازدكي جان دادن.

 

خب حالا میخوام سه تا نرم افزار بزارم

نرم افزار اول و دوم مکمل هم هستن و یه مقداری جالبه و البته الان که دارم اینها رو میذارم با ترس و لرز میذارم چون میدونم خیلی از کسایی که این نرم افزار رو دانلود میکنن عد لیستهای خودم هستند و صد درصد بدبخت میکنن من رو برای همین دومین برنامه که همون آنتی نرم افزار اول هست رو گذاشتم تا بدونن که راه فرار هم هست

خب این نرم افزار که کار باهاش خیلی خیلی و فقط با یک کلیک کار میکنه با عث میشه چراغ آیدیتون هی خاموش روشن بشه و اگه میخواهید کارکردش رو ببینید اول آیدی خودتون رو برا خودتون عد کنید بعد استارت رو بزنید تا ببینید چی میشه البته من عکسش رو میذارم تا ببینید

 

مردم آزاری


         برای دانلود نرم افزار اینجا کلیک کنید

خب ما که این نرم افزار رو گذاشتیم و میدونیم که بدبختیش هم پای خودمونه ولی حداقل سر من بلا در نیارید چون واقعا اعصاب خرد کنه چون ولش کنید یه موقع این خاموش روشن شدنها از سقف مانیتور هم میزنه بالا

برای همین من آنتی این نرم افزار رو گذاشتم که جلوی این خاموش روشن کردن رو برای عد لیست ها میگیره

                 برای دانلودش اینجا کلیک کنید

خب اینهم از این امیدوارم که حالش رو ببرید

راستی تو نرم افزار هام میگشتم یه دفعه برخردم به این نرم افزار که البته نرم افزار نیست کارش هم اینه که کد مستر (کد های اصلی) رسیورهای ماهوراه رو بهتون میده منم گفتم بزارم براتون شاید به دردتون بخوره حالا جاش بود یا نه خودمم نمیدونم  ما که گذاشتیم امیدوارم به درد بخوره

                        دانلودش کنید

راستي اين نرم افزارهارو كه براتون گذاشتم چون تو يه سايتي آپلودش كردم دسترسي به اون سايت بعضي وقتها غير قابل دسترسي ميشه براي همين اگه نتونستيد دانلود كنيد چند ساعت بعد دوباره امتحان كنيد و احيانا اگه باز هم نشد حتما بهم خبر بديد 

خب این هم از مطالب ایندفعه که به مناسبت تولد پردیس عزیز گذاشته بودم و باز هم تولدش رو تبریک میگم و امیدوارم سالهای سال در این روز به ایشون این مناسبت رو تبریک بگیم راستی شماها هم تبریک یادتون نره ها

 


+ نوشته شده توسط احمدزاده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:38 |
ادامه داستان دنباله دار

حالا نوبتی هم باشه نوبت داستان دنباله دار خودمونه و شاید احتمالا این داستان رو به علت طولانی بودن به یه وبلاگ جدید منتقل کنم و اونجا رو بکنم مخصوص داستانهای دنباله دار تا ببنیم چی میشه

 

فصل چهارم
××××××××××
امتحانات معرفي داشت شروع ميشد. من با با توجه به اينكه سالهاي قبل دو سال جهشي خونده بودم امسال سال ششم دبيرستان بودم وبايد براي شركت در امتحانات نهايي در امتحان معرفي قبول ميشدم.  البته درسم بد نبود ، اما بعد از ماجراي پريروز وديروز مخم بهم ريخته بود.مدرسه تق ولق شده بود و راحت ميتونستم خودم رو به موقع به مدرسه نازنين برسونم .
البته اگر اينطور هم نبود فرقي نمي كرد ،چون من تو مدرسه اونقدر كبكبه و دبدبه داشتم كه بتونم هر موقع كه ميخوام از مدرسه بزنم بيرون . خير سرمون آخه ما جزو هنرمنداي اين مملكت به حساب ميومديم.
بهر صورت برنامه امتحانات معرفي را گرفتم و از مدرسه زدم بيرون.ساعت ده وبيست سه دقيقه بود وتا ساعت يك هنوز كلي وقت داشتم . واسه همين تصميم گرفتم اول يه سري به راديو كه تو ميدون ارك بود بزنم .واسه همين گاز ماشين رو گرفتم . ساعت يازده وپنج دقيقه بود كه به راديو رسيدم .وقتي وارد شدم به اولين كسي كه برخوردم استاد صادق بهرامي بود خيلي دوستش داشتم يه جورايي شبيه پدر بزرگ مرحومم بود كسي كه تو زندگيم خيلي بهش مديونم.
بعد فرهنگ روديم(مهرپرور) ما با هم تو سريال بچه ها بچه ها كار ميكرديم. خوش و بش كوتاهي كرديم و گذشتيم ظاهرا" هم اون عجله داشت هم من.
بهر صورت كار هام و رديف كردم و يازده و چهل دقيقه از راديو خارج شدم و يه راست به طرف تجريش رفتم . وقتي رسيدم اولين دانش آموزان داشتند از دبيرستان خارج مي شدند.
نگاهم به در مدرسه دوخته شده بود.و اصلا" حواسم نبود كه بد جايي ايستادم.ضربه اي به شيشه ماشين ،من را به خودم آورد يه سروان راهنمايي ورانندگي بود كه به شيشه ماشين ميزد. شيشه رو پايين دادم وگفت گواهينامه   منم كه گواهي نامه نداشتم.ناچار بودم از حربه هميشگي استفاده كنم البته ايندفعه با يكم پياز داغ بيشتر.    طرف سروان بود سينه ام را صاف كردم و گفتم جناب سرهنگ راستش گواهينامه ام همراهم نيست.الان هم عجله دارم بايد هرچه زودتر خودمون رو براي ضبط برنامه به راديو برسونيم.همكار بازيگرمون دانش آموز اين مدرسه است و من اومدم دنبالش.   بعد كارت شناسايي راديو تلويزيون رو در آوردم وبهش نشون دادم.
با ديدن كارت دست وپاش شل شد.گفت آخه بد جايي واسادين.بعد گفت پس حداقل يه ذره بگيريد بغل تر ، بعد هم كارتم رو پس دادو يه احترام گذاشت و رفت سراغ ماشين هاي ديگه.
عجب تيزابي بود اين كارت شناسايي ما ، رو ژنرال ميگذاشتي آب ميشد. چه برسه به يه جوجه سروان .  
چند دقيقه اي طول كشيد تا نازنين رو ديدم كه داره خودش رو از لاي هم مدرسه اي هاش به بيرون مدرسه ميكشه . يه بوق زدم .دستي تكون داد و به طرف ماشين اومد و سو ار شد.
گفت سريع تر برو تا كسي مارو نديده .  نازنين سال دوم نطام جديد بود. رشته علوم تجربي .  ماشين رو روشن كردم وحركت كردم. وقتي به محل نسبتا" خلوتي رسيديم نازي ناگهان دست انداخت گردنم و گونه ام رو بوسيد.  من كه آن لحظه منتظر چنين كاري نبودم .نزديك بود يه راست برم تو سطل بزرگ زباله اي كه كنار خيابون بود.اما ماشين رو به سرعت كنترل كردم و كمي جلوتر يه جاي مناسب پارك كردم.
باز دست انداخت گردنم وگونه هام و بوسيد منم چند بوسه از سرش و موهاش وگونه هاش كردم .
بعد ازدقايقي رفت سراغ كيفش ويه دفتر رو از توي اون در آورد و دست من داد   با كنجكاوي شروع به ورق زدن دفتر كردم . خداي من يه آلبوم بود از عكسهاي من. عكسهايي كه در زمان ها ومكانهاي مختلف خودش بدون اينكه من ويا كس ديگري متوجه بشيم گرفته بود .
اينبار ديگه واقعا" شوكه شده بودم.خداي من ...... نازنين بيچاره من يكسال ونيم بود من رو عاشقانه دوست داشت ومن...... منه احمق ، من...... لعنتي اينو نفهميده بودم. من چقدر كور بودم كه اين همه عشق رو تو چشماي اون نخونده بودم. سرم رو بلند كردم ديدم داره گريه ميكنه. دستاش روگرفتم وگفتم نازنين من ، من مال تو ام ، تا ابد ، تا هر موقع كه تو بخواي. گريه نكن .خواهش ميكنم.و بعد سرش رو تو بغلم گرفتم.
بعد از مدتي به پيشنهاد من به خيابون پهلوي بر گشتيم و رفتيم رستوران فرانكفورتر و يه غذاي سبك خورديم.
نازي بايد به خونه ميرفت .البته منم قرار بود اون روز برم خونه اونا و وسايل مربوط به شب تولد امير رو كه مال من بود جمع جور كنم و ببرم خونه. واسه همين باهم قرار گذاشتيم . او نو نزديك خونه پياده كنم و برم بعد ار يكربع برگردم.همين كار رو كرديم.
وقتي من درزدم زن دايي از پشت اف اف پرسيد كيه ؟   من جواب دادم منم زن دايي ، احمد.    با خوشرويي جواب سلامم رو داد و در را باز كرد .وقتي وارد شدم ديدم تو راهرو منتظرمه.
به استقبالم اومدو منو برد به اتاق مهمون خونه.  
بعد از كمي ، نازنين با يه سيني شربت وارد شدو سلام كرد انگار نه انگار كه ما چند دقيقه قبل باهم بوديم ، منم كه بازيگر مادر زاد بودم جلوي پاش بلند شدم وجواب سلامش رو دادم وبعد از بر داشتن يه ليوان شربت سر جام نشستم.
زن دايي شروع كرد احوالپرسي مفصل از مامان وبابا اينا وبعد از حال خودم . در پايان هم گفت من نميدونم احمد جان تو مهره مار داري يا چيزي ديگه . اين داييت با اينكه اين همه خواهر زاده ،برادر زاده داره همه اش نقل زبونش تويي.گاهي وقتها شك ميكنم تو رو بشتر دوست داره يا امير رو .
ماشا الله هم درسخوني، هم كار با ارزش ومهمي داري هم تو اجتماع واسه خودت كسي هستي ، اونم تو اين سن وسال، راستش دروغ چرا منم به مامانت حسوديم ميشه.
تشكر كردم و گفتم زن دايي دل به دل راه داره.منم شما و دايي رو خيلي دوست دارم. من نه تا دايي داشتم كه هر كدوم شيش ، هفت تا بجه دارند. بعد از كمي از اين در اون در حرف زدن گفتم من با اجازه تون اومدم وسايلم رو ببرم.  
گفت اتفاقا" ديشب نازي جون همه رو براتون جمع جور كرده و يه گوشه گذاشته و بعد به به نازنين گفت مادر وسايل احمد جان رو نشونش ميدي.
بازم خيط كرده بودم، با اين حرفي كه زده بودم بايد وسايلم رو كولم ميگذاشتم و از خونه دايي اينا ميزدم بيرون . اما فرشته نجات به موقع به دادم رسيد .نازنين گفت : ببخشين احمد آقا از اينجا يه سره ميرين خونه ؟ گفتم چطور مگه ؟ گفت راستش من ميخواستم برم بازار صفويه يه كمي خريد كنم گفتم اگه مسيرتون از خيابون پهلويه منم مزاحمتون بشم.
زن دايي يه چشم غره اي به اون رفت و بعد گفت : اين حرف چيه دختر چرا مزاحم احمد جان ميشي شايد كاري داشته باشه.
فورا" وسط حرفش دويدم و گفتم زن دايي ، من كه با شما تعارف ندارم .من امروز هيچكاري ندارم.واسه اينكه مطمئن بشيد اصلا" نازنين خانم رو ميبرم و خودمم برش ميگردونم.
زن دايي گفت آخه باعث زحمت ميشه ......   گفتم دست شما درد نكنه ، مگه ما اين حرفارو با هم داريم.  نازنين هم گفت پس من ميرم حاضر بشم. وفوري از اتاق خارج شد كه جاي هيچ حرفي باقي نمونه.  منم زن دايي رو به حرف گرفتم كه نكنه بر سراغ نازي.
وقتي نازي بر گشت. با كمك همديگه استريو وساير وسايل رو توي صندوق عقب ماشين قرار داديم و بعد از خداحافظي از زن دايي براي اولين بار در دو روز گذشته با خيال راحت راه افتاديم.
وفتي وارد خيابون اصلي شديم زدم زير خنده و گفتم بابا تو ديگه كي هستي ؟ ولي خوب به موقع به دادم رسيدي.بازم داشتم خراب ميكردم.   اونم خنديد و گفت عاشق وبيقرار تو .
گفتم نه..... تو مالك قلب من .   و دستش رو توي دستم گرفتم .

 

فصل پنجم
××××××××××
با هرجون كندني بود امتحانات معرفي رو پشت سر گذاشتيم.البته بدون اغراق با جون كندن. يواش يواش بوي عيد داشت ميومد. توي اين مدت . تولد نازنين رو هم با يه جشن كوچيك و زيباي دونفره پشت سر گذاشتيم.
يه پسر خاله داشتم بنام داريوش كه خيلي با هم اياق بوديم . خيلي از برنامه هامون با هم بود. مدتي بود ازش دوري ميكردم دليلش هم اين بود كه خيلي تيز بود، اگه يكم دور و ور من مي گشت متوجه ماجرا ميشد .
از دهنش نگو كه لق مادر زاد بود. هيچ خبري رو بيشتر از چند دقيقه نمي تونست پيش خودش نگهداره. عين خاله زنكها كافي بود يه چيزي رو كشف كنه.عالم و آدم دنيا ميفهميدن.
اما بالا خره اتفاقي كه ازش ميترسيدم افتاد.تعطيلات عيد بالاخره گير آقا داريوش افتاديم.اينقدر به پرو پاي من پيچيد تا ته توي ماجرا رو در آورد.   ديكري كاري نمي شد كرد . فقط ازش قول گرفتم كه مرد و مردونه فعلا به كسي چيزي نگه.
اونم يه قول صد درصد داد و رفت دنبال كارش. من ونازنين هم با هزار كلك وحقه به ملاقاتهاي پنهان خودمون ادامه داديم تا پايان هفته اول عيد اما چشمت روز بد نبينه،
روز نهم فروردين بود من براي ديدن نازنين رفته بودم. بعد از ظهر كه برگشتم . مطابق معمول بعد از يه سلام وعليك كوتاه به اتاقم رفتم . البته جواب سلام ها امروز يه جور ديگه بود. اما من به روي خودم نياوردم.  چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه مادرم با اخمهاي تو هم وارد اتاق شد.
دوباره سلام كردم.
يه عليك سنگين بهم فهموند كه زبون بازي كاري از پيش نميبره پرسيدم اتفاقي افتاده.  مادرم نگاه معني داري به من كرد وگفت: اينو از شما بايد پرسيد.
من خودمو به اون راه زدم و گفتم من ؟ من چيكاره ام كه بايد از من پرسيد.    با لحن طعنه آميزي گفت: عاشق عزيزم ، عاشق. اينو كه گفت وارفتم . فهميدم داريوش نامرد آخر بند و آب داده.
يه مكث كوتاهي كردم نميدونستم تا چه حد ماجرا درز پيدا كرده   واسه همين گفتم گناه كردم ؟  مادرم تير خلاص رو خالي كرد : نه عزيزم گناه نكردي ..... بعد با لحني عصبي ادامه داد: اما بفرماييد تشريف ببريد بالا منزل دايي جان ، خودتان جواب ايشان را بدهيد. منتظرتان هستند. 
سرم گيج افتاد. نشستم رو تخت .....   مادرم بي اعتنا به من ادامه داد ، الان نازنين بيچاره داره هم به جاي خودش ، هم به جاي حضرت عالي جواب پس ميده.
اينو كه گفت : با عصبانيت گفتم مگه ما چيكار كرديم. مگه چه گناهي مرتكب شديم كه بايد جواب پس بديم خوب عاشق هم شديم مگه عشق گناهه ، مگه ما حق نداريم عاشق بشيم.... و همزمان اشك از چشمانم جاري شد.
مادرم در حاليكه سعي ميكرد نشون بده هنوز عصبانيه اومد چندتا آروم تو پشت من زد و گفت بلند شو خرس گنده .مرد كه گريه نميكنه خب عاشق شدين بسيار خب هركي خربزه ميخوره پاي لرزشم ميشينه. حالا به جاي اين ادا اطوارها بلندشو بريم خونه داييت بداد نازنين بيچاره برسيم.
اينو گفت اضافه كرد: من ميرم آماده بشم.    قبل ازاينكه از در خارج بشه گفتم بابا. گفت همه فهميدن پسر خنگ .آخه تو نميدوني اين خواهر زاده خل وچل من دهنش چفت وبس درست وحسابي نداره.
بلافاصله پرسيدم عصبانيه ؟
گفت كي بابات ؟   با سر تاييد كردم.   گفت از موقعي كه فهميده همه اش ميخنده .   نفس راحتي كشيدم . گفتم حد اقل تو اين جناح در گيري زيادي ندارم.  
مونده بودم با دايي چه جوري رو برو بشم.   به درگاه خدا دعا كردم كه با نازنين برخورد تندي نكرده باشه.  ده دقيقه بعد منو مامان وبابا كه همه اش منو نيگاه ميكردو ميزد زير خنده از خونه خارج شديم.
بدستور مامان كه حالا فرماندهي عمليات رو بعهده داشت جلوي يه قنادي و گل فروشي نگهداشتم و اون رفت يه دسته گل و يك جعبه شيريني خريد و برگشت تو همين فاصله پدرم سرش آورد درگوشم و گفت : خوشم اومد. درست دست گذاشتي گل سرسبد .
گفتم بابا چي ميگي ؟    گفت نترس من باهاتم. هواتو دارم. انتخابت بيسته. 
بابام و تا حالا اينقدر شنگول نديده بودم.يه كم ته دلم قرص تر شد . اما هنوز نگران نازنين بودم بالاخره رسيديم پشت در خونه دايي اينا مامان دستش رو گذاشت رو زنگ و فشار داد.

 

 

 

فصل ششم
××××××××××
بدون اينكه پاسخي بشنويم در باز شد. از توي اف اف صداي دعوا ومرافعه شنيده ميشد . دلم هري ريخت پايين،   نگران نازنين بودم. نه خودم
مامان وبابا نگاهي به هم كردن و مامان فوري در و هل داد و وارد خونه شد بابا هم پشت سرش در همين موقع زن دايي به پيشواز اومد وپس از سلام واحوالپرسي ما رو به طرف اتاق پذيرايي راهنايي كرد. مامان خيلي با احتياط پرسيد خان داداش نيست ؟
زن دايي در حاليكه نگراني رو ميشد توي چهره اش ديد . گفت چرا الان مياد .بالاست تو اتاق نازنينه.  رنگ وروي مامان هم از شنيدن اين حرف پريد برامون مسجل شد كه......
در همين زمان دايي از در وارد شد. همه به احترام از جامون بلند شديم و سلام كرديم . دايي جواب سلام همه رو داد.اما وقتي از كنار من عبور ميكرد زير لب گفت : خوشم باشه كه اينطور.
اينبار برق سه فاز بود كه از گوشم پريد برام مسجل شد كه اگه امروز سالم از خونه دايي اينا پام بزارم بيرون خوش شانس ترين مرد عالمم. از ترس آب دهنم و قورت دادم و گفتم دايي جون ....با صداي بلند گفت : ساكت.  ديگه اشهدم رو خوندم.
دايي به طرف بابا رفت و در گوش اون يه چيزي گفت و بابا يه نيگاهي به من كرد و آهسته سرش رو چند بار تكون داد .به اين معني كه هيچ كاري از اون بر نمي آد.
دايي جون از بابا هفده سال بزرگتر بود.وگذشته از سن بيشتر بسيار مورد احترام بابا بود.البته در خيلي از كارها از بابا مشورت ميگرفت و بابا هم متقابلا" براي انجام كارهاي مهمش حتما از دايي جون صلاح و مشورت ميكرد زماني كه بابا اعلام عقب نشيني كرد. وا رفتم كور سو اميدي كه به طرفداري بابا داشتم به خاموشي گراييد.
چه سرنوشتي در انتظار ما بود من ونازنين . اين فكر داشت ديوونم ميكرد. كه دايي شروع كرد به حرف زدن .
رو به بابا كرد وگفت : نصرت خان تو ماجراي اصفر طواف رو نبايد ديده باشي ، چون مربوط به پنجاه سال پيشه. اما حتما" باباخدا بيامرزت برات تعريف كرده كه آقا سيد كمال چه بلايي سرش آورد.
بابا گفت: آره  گفت ميخوام همون بلا رو من سر پسرت بيارم،
بابا مثه ترقه از جاش پريد و گفت : نه.....نصرالله خان خدارو خوش نمياد جوونه ....حالا يه غلطي كرده شما بايد گذشت كني .
سرم گيج رفت . ديگه صدايي نميشنيدم .با اينكه نميدونستم . اصغر تواف كي بوده و آقا سيد كمال چه بلايي سرش اورده . فهميدم كه مجازات سختي برام در نظر گرفته شده كه بابام اينجور ناچار به عز و التماس پيش دايي شده .و ميدونستم ديگه حتي بابا قادر به تغيير عقيده دايي جان نيست .
عين يه بره كه توي مسلخ گير كرده و هيچ راه فراي هم نداره خودم رو به دست سرنوشتي سپردم كه ازش بي اطلاع بودم.
بعد از اثر نبخشيدن التماس هاي مامان . بابا پرسيد كي ميخواهيد تنبيه رو انجام بدين.دايي گفت شب سيزده بدر در ويلاي محمود آباد و در حضور تمامي فاميل.
بابا باز شهامت بخرج داد وگفت : نصرت خان حداقل در اين مورد روي منو زمين نياندازين واجازه بدين اين تنبيه خصوصي انجام بشه.دايي گفت معاذالله . همه كساني كه از اين ماجرا باخبر شدن بايد در مراسم تنبيه حضور داشته باشند. وبعد سوال كرد كي نفهميده .
بابا سرش رو پايين انداخت و گفت : فقط خواجه حافظ.  دايي گفت : پس تمام.
اين شازده پسر هم ديگه حق نداره تا صبح روز دوازدهم فروردين با نازنين هيچگونه تماسي داشته باشه .روز دوازده مرد ومردونه براي وداع آخر ساعت چهار صبح مياد نازنين رو بر ميداره وبه شمال ميره تا ما هم خودمون رو به اونجا برسونيم .اين اجازه رو ميدم كه آخرين وداع رو با هم داشته باشن.
راستش بعد از ساعتي ترس والتهاب اين يه جمله دايي خوشحالم كرد چون فرصتي بدست آورده بودم كه چند ساعتي دوباره با نازنين تنها باشم هرچند براي وداع.
در حاليكه توي اين افكار غوطه ميخوردم دايي با نوك عصايي كه در دست داشت اروم به زانوي من زد و گفت : به شرط اينكه كه قول مردانه بده اينكه نازنين رو صحيح و سالم توي ويلا تحويل بده و يه وقت كار احمقانه اي انجام نده.
فوري گفتم دايي جون قول ميدم   دايي گفت : خب زبونت دوباره كار افتاد .  سرم و از خجالت پايين انداختم. بد از دقايقي از خونه دايي اينها بدون اينكه لحظه اي بتونم نازنينم رو ببينم خارج شديم.
يازدهم فروردين سال ???? يكي از تلخ ترين روزهاي زندگي من بود انگار نميخواست تموم بشه. تا شب وتا ساعت سه صبح كه از خونه براي رفتن به خونه دايي خارج شدم صد بار جونم به لبم رسيد. موقع حركت مامان هزار بار بهم سفارش كرد . مواظب خودم باشم . آروم رانندگي بكنم. و حواسم به جاده باشه.
ساعت سه وربع رسيدم دم خونه دايي اينا هم خيابونها خلوت بود وهم من ديوانه وار رانندگي كردم. خيلي زود رسيده بودم.دايي هم بسيار مقرارتي بود بخصوص الان كه مورد خشم وغضب هم واقع شده بودم بايد مراقب ميبودم كه دسته گل جديدي آب ندم . واسه همين توي ماشين نشستم و به حرفهايي كه بايد به نازنين بزنم فكر ميكردم. راستش حتي به اين فكر كردم كه با هم فرار كنيم عين فيلمها و داستانهاي عاشقانه . اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه با توجه به اخلاق دايي جان اين كار فقط مسئله رو بغرنج تر ميكنه . باز حالا اين شانس رو داشتيم كه با پا در مياني دايي هاي ديگه مخصوصا دايي بزرگم مورد عفو و گذشت قرار بگيريم وحتي شايد ......
تو همين افكار بودم كه ديدم در خونه دايي اينا باز شد ونازنين از خونه خارج شد دايي هم پشت سرش بيرون اومد.وقتي به ماشين رسيدند نازنين بدستور دايي در ماشين رو باز كرد و رو صندلي نشست. دايي سرش رو تو ماشين آورد و گفت : فقط قولت يادت نره. مرد و وقولش . در حاليكه زبونم بند اومده بود يه چشمي گفتم ودايي در و بست واجازه حركت داد .

 

راستی بچه ها بازم نظر یادتون نره در مورد این داستان و  ووووووو منتظرم

خداحافظ همتون

 


+ نوشته شده توسط احمدزاده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:38 |
معرفی 2 تا وبلاگ + فلش

سلام

از اون جا که امروزه همه دنبال قالب های متناسب و زیبا و مدل های مختلف هستن تصمیم گرفتم 2 تا وبلاک معرفی کنم که خیلی قالب های متنوعی دارن و به نوعی همه ی سلیقه ها میتونن قالب مورد نظرشون رو تو این 2 تا وبلاگ پیدا کنن.

البته همین قالب وبلاگ خمپاره رو از وبلاگ p@ngiun  گرفتیم. یه سر هم به اون جا بزنین ضرر نمی کنین

اولین وبلاگ که بیشتر قالب های فلش توش پیدا میشه پارس وب هست. یه چند تا قالب خیلی قشنگ هم داره که هیچ جا ندیدین.. حتما از این وبلاگ استفاده کنین

دومین وبلاگ که به نظر کاملتر از اولی میاد رو حتما امتحان کنین. این وبلاگ توش همه جور وبلاگ پیدا می شه .

البته من براي اينكه راحت تر دسترسي به قالب ها داشته باشيد چند تا از تصاویر و كدهاي قالب هاي وبلاگ زير رو این جا می ذارم تا شما راحت تر ازشون استفاده كنيد . شما هم اگه از اين قالب ها خوشتون اومد ميتونيد ازش استفاده كنيد و يا اينكه با رفتن به اين دو تا وبلاگي كه معرفي كردم

 این قالب برای نویسنده ها خیلی عالیه                              وبلاگ عاشقانه

         دريافت قالب                                                                           دريافت قالب

برای فوتبال دوستان                                            با تغیر شب و روز قالب عوض میشه

            دريافت قالب                                                                              دريافت قالب

قالب فلش                                 

دريافت قالب(البته پولي)                                                            دريافت قالب

قالبی ساده برای دستنویسان                                  قالب فلش

دريافت قالب                                                                             مشاهده و خريد قالب

 

             

          دريافت قالب                                                                           دريافت قالب

 

به این وبلاگ هم سر بزنین>>>> theme

اینم یک فلش زیبا تقدیم به همه ی عزیزانی که تا این جا ما رو همراهی کردن

                                                         فلش 

موفق باشین

بای


+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:44 |
آیا می دانید ؟؟؟

 

سلام به همه ي  عزيزان و دوستان خوبم تو اين وبلاگ . اين دفعه براتون يك سري دانستني هاي جالب گذاشتم كه خوندنشون بي بهره نيست . اميدوارم خوشتون بياد . دوستدار همه ي شما سمانه .

 

 

آيا مي دانيد ؟؟؟؟

 

 

·        هر روز 150 نفر در آمريكا جان خود را در حوادث رانندگي از دست مي دهند .

·        موش هاي كانگورويي هرگز آب نمي نوشند .

·        هر 24 دقيقه در ايران يك نفر در حوادث رانندگي جان مي بازد.

·        طراح پرچم كنوني ايتاليا ناپلئون بناپارت بوده است .

·    اگر يك مگس بر روي يك ميله ي فولادي بنشيند ميله ي فولادي به اندازه ي دو ميلينيوم ميليمتر خم مي شود .

·    از هر 600 ميليون كره ي آسماني در يكي از آنها امكان زندگي هست . با اين حساب ميلياردها سياره ي مسكوني وجود دارند كه زمين يكي از آنهاست .

·        جنين در رحم مادر مي تواند دچار سكسكه شود .

·    شهر ممنوع واقع در پكن در كشور چين بزرگترين قصر پادشاهي جهان است  . اين قصر شامل هفده قصر و پنج تالار مي باشد .

·        طولاني ترين نام كوچك متعلق به يك دختر آمريكايي است . نام كوچك او سي و نه حرف دارد .

·    سالانه 4600 نوزاد در ايالات متحده ي آمريكا به علت سيگار كشيدن مادرانشان از بين مي روند . علت مرگ نوزادان در اكثر موارد عدم تكامل كليه ها تشخيص داده شده است كه خود ناشي از كندي رشد جنين در داخل رحم است .

·        كانال سوئز در سال 1869 ميلادي ساخته شده است و طول آن به 162 كيلومتر مي رسد .

·    در سال 1533 ميلادي يك اتاق پر از طلا و نقره (حدود يك ميليارد پوند ) به آدم رباي اسپانيايي به نام (( فرانسيسكو پيزارو )) براي آزاد كردن آخرين امپراتور پرو پرداخت شد .

·        مساحت استان خراسان 17 برابر كويت است .

·        از 159 كشور جهان در 117 كشور مجازات اعدام اجرا نمي شود .

·        حدودا 29 درصد كره ي زمين را خشكي تشكيل داده است .

 

 

                            


+ نوشته شده توسط در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:42 |
هفته معلم و شروع يك داستان

سلام دوستان هميشگي

اول از همه هفته معلم رو به همه اين عزيزان زحمتكش كه مهمترين نقش رو در سازندگي فرهنگ اين مملكت به عهده دارند تبريك ميگم  و اميدوارم كه همشون در همه حال و همه موقعيتهاي زندگيشون موفق و پيروز باشن

دوم اينكه من خواستم در مورد حجاب كه اين روزها خيلي خيلي بحثش داغه مطلبي بذارم ولي وقتي نگاه به مطالب قبلي كردم ديدم همچينكي وبلاگ خيلي سياسي شده و از انجا كه من اگه بخوام چيزي بنويسم همچي خيلي داغ مينويسم ،،،، براي همين دست نگه داشتمو البته دارم يه وبلاگ ديگه هم درست ميكنم( چقدر كلاس ميذارم برا خودما) كه انشالله اونجا هر جوري دلم بخواد مطلب ميذارم البته ديگه از مطالب اين وبلاگ خبري نيست و خيلي خصوصي تر مينويسم

مطلب سوم از امروز ميخوام يه داستان عاشقانه بذارم كه حدود چهل و سه فصل هستش البته فصلها خيلي كوتاه هستند ولي من سعي ميكنم هر دفعه دو فصل يا سه فصل بذارم تا تموم بشه و البته بايد بگم چون حال و هواي داستان تو قبل از انقلاب هست كه در مقدمه داستان هم يه چيزايي اشاره شده كم و بيش صحنه داره كه البته فهم و شعور ما خيلي بيشتر از اين حرفهاست كه بخواهيم به اين مطالب خرده بگيريم .

امشب هم سه فصل اول داستان رو ميذارم تا ببينم كه هم نظر شماها در موردش چيه و هم بازتاب گذاشتن اينجور مطالب چطور هست كه اگه خوب بود اين روش رو ادامه بديم

راستي اين داستان رو خودم تا فصل ۱۴ بيشتر نخوندم اونهم به خاطر اينكه از نظر اخلاقي مشكل نداشته باشه و ميخوام منبعد از اين با شما همراه باشم كه فكر كنم تا آخرش سكته كنم بميرم از فضولي

اينهم از سه قسمت اولش

قصه عشق(رماني از صلاح الدين احمد لواساني - هندي)
اماقبل از اينكه به قصه بپردازم ، توضيح چند نكته رو لازم ميدونم.
اول : اين داستان صد در صد واقعي ست و من فقط در بعضي موارد اسامي افراد و اماكن رو در اون تغيير دادم. دوم :بخشي از اين رمان سال 1356 به چاپ رسيد اما بعد از چاپ آن در سال 1357 ماجراهايي بوجود آمد كه مسير داستان كاملا" تغيير كرد . اما بعلت وقوع انقلاب در ايران اين رمان ديگر امكان چاپ مجدد نيافت . اكنون كه تصميم به باز نويسي اين رمان گرفته ام با توجه به عدم وجود حتي يك نسخه از چاپ قبلي ناچارم با استفاده از حافظه خود و دستنويسهاي بسيار قديميم كه مندرس و كهنه نيز گرديده به اين كار بپردازم. البته فصل هاي جديدي نيز به نوشته هاي قبلي اضافه خواهد شد. كه مربوط به سال 1357 است.سوم : ممنون خواهم شد ضمن درج نظرات خودتون در ذيل هرفصل داستان . احساستان رابرايم پي ام كنيد .تا بعنوان يادگاردر مخزني گردآوري نموده و در مقدمه يا موخره كتاب از   آ ن استفاده نمودم با سپاس بيكران هميشه پايدار باشيد.

فصل اول – نگاه
ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد.
بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي ,كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن. من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم .
امير با اصرار ميگفت : تو خسته اي خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست . من بهانه آوردم و بالاخره قانعش كردم كه بايد برم و برگردم.
راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم ،به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم. چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونا حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم.
راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشين كه داشتم يعني از پونزده سالگي و رانندگي ميكردم البته بدون گواهينامه .بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم. نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن .
من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد .حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه منو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دست من . منم لا جرعه سر كشيدم بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن.همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب .اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك وبا استفاده از تشنگي شديد من اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن.
بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود .يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود .
در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك تانگو بزارم كه يكي از بچه ها به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار ودومي رو ابي خونده اگه ميشه اين دوتارو بزارين. راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي .پس چرا بدست من نرسيده . بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم آره آره دارم بزار ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن.
هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي........ سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ،درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار مي خوند
آه اي رفيق  آه اي رفيق  نان گرم سفره ام را باتو قسمت كردم اي دوست  هرچه بود از من گرفتي غير آه سردم اي دوست آه اي رفيق  آه اي رفيق
من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و ميرقصيدم اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم. اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما....دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم.در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد.
نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه   نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه    شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره هر غم پنهون تو يه دنيا رازه...     منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته
بله اسير شديم و رفت  اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد  ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله.بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن.دستاش تو دستم بود ،داغ داغ.اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود.

واقعا" عجب چيزي اين عشق .
يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور ، اين همه عشق.داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم.
در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست .سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني.
بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وفت تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدت ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟وميخواد در آغوش تو زندگي كنه و بميره ؟
چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ......  براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و..........ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم.تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد .
هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت .   هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد .اونشب فقط من ،نازي و خدا ميدونستيم چه  برما گذشت .و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت.

 

فصل دوم
خداي چه كنم؟..... بايد رفت......... اما كو پاي رفتن ؟.......... كجا ميشه رفت بدون دل ؟.........................  چگونه ؟....... اون هم بدون دلدار ؟........... چشمان نازنين التماس ميكرد.......... نرو ........ واين غصه ام را بيشتر ميكرد.....    دلم توسينه فشار مياورد. كه بمان .....نرو.......    پاهام توان حركت را نداشتن........
اما بايد ميرفتم . ساعت نزديك چهار صبح بود. امير گفت كجا ميخواي بري . خب يه استراحتي همين جا بكن . فردا هم كه جمعه است وتعطيل. پاهام شل شد. به تعارف گفتم : نه بايد برم.......(اي لعنت بر اين تعارفات)...... بر خلاف انتظار من كوتاه اومد و خيلي خالصانه گفت : هر جور راحتي.
انگار يك تشت گنده آب سرد رو سرم خالي كردن . و ا رفتم برقي كه تو چشم نازنين بعد از تعارف امير پيدا شده بود يكمرتبه خاموش شد. چه بايد ميكردم. بالاخره در حاليكه به خودم به خاطر تعارف احمقانه اي كه كرده بودم لعنت مي فرستادم . خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدم
سوار ماشينم شدم و مدتي سرم رو رو ي فرمون گذاشتم اصلا" قدر ت حركت نداشتم بالاخره بعد از مدتي ماشين رو روشن كردم و راه افتادم اصلا" حال خونه رفتن نداشتم واسه همين راهمو دور كردم در حاليكه به طور معمول بايد از جاده قديم شمرون سرازير ميشدم به طرف پايين . راهم رو به طرف خيابون پهلوي وسپس اتوبان شاهنشاهي كج كردم (ما اونموقع هنوز تو سي متري نارمك مي شستيم)
اتوبان بشدت يخ زده بود طوري كه با هر ترمز يه چيزي حدود پنجاه تا صد متر ماشين رو زمين سر ميخورد .در سكوت كامل و آرام رانندگي ميكردم. مثل بچه آدم . جوري كه اصلا" از من بعيد بود .
تو فكر بودم و اصلا متوجه محيط اطراف نبودم كه يه مرتبه به خودم اومدم و ديدم جلوي در خونه هستم . ساعت كمي از شش صبح گذشته بود.وقتي در خونه رو باز كردم پدرم رو ديدم كه داشت آماده ميشد بره كله پاچه بگير .......
سلام كردم........
جواب سلامم رو داد و گفت : چه عجب سحر خيز شدي؟ ظاهرا" متوجه نشده بود كه تازه از راه رسيدم. ادامه داد : مهموني ديشب خوش گذشت .گفتم بد نبود
پرسيد: كي اومدي خونه ؟ گفتم : الان.....
يه نگاهي به من كرد وگفت : پس خيلي خوش گذشته .... خنده دوستانه اي كرد و رفت دنبال كله پاچه. منم يه راست رفتم تو اتاقم و همونجور خودم رو پرت كردم تو رختخواب . خيلي زود خوابم برد  نزديكيهاي پنج بعد از ظهر بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم. در حاليكه با متكا آرام به پك و پهلويم ميزد، ميگفت : بلندشو چه قدر ميخوابي. مگه كوه كندي .....بلند شو ....يا الله بلند شو........ بعد اضافه كرد ، اين دوستان ناشناستم كه پاشنه تلفن رو صبح تا حالا از جا كندن......حرفم نميزنن كه آدم ببينم دردشون چيه ؟
با خودم فكر كردم .من كه دوستي ندارم كه نتونه با مادرم حرف بزنه .......پرسيدم : كس ديگه اي زنگ نزد.....گفت نه......  پرسيدم هيشكي ؟......
گفت : اصول دين ميپرسي ؟ و ادامه داد. گفتم نه...... فقط.......گوشام تيز شد.
فقط چي .... فقط برادر زاده عزيزم فيلش ياد هندستون كرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه.....بنظر شما اشكالي داره يا بايد از شما اجازه مي گرفت...... اينو كه گفت يه مرتبه برق از كلمه پريد . نازنين بود زنگ ميزد .......  بلافاصله از جام بلند شدم و بعد از يه دوش سريع السير شماره خونه دايي اينارو گرفتم.به زنگ دوم نرسيد صداي نازنين رو از پشت تلفن شنيدم.
با بغض گفت : كجايي ؟   گفتم : به خواب مرگ فرو رفته بودم  دستپاچه گفت : خدا نكنه  گفتم الان حالم از صدتا مرده ام بدتره نميدوني ديشب با چه جون كندني دل از خونه تون  كندم.......اين امير نامردم كه دوباره تعارف نكرد .
نازي گفت : احمد نميتونم دوري تو رو تحمل كنم .تو رو خدا ، ....تورو ..... خدا هرجوري ميتوني خودتو به من برسون .
بهش گفتم : منم مثل تو . بعد نگاهي به ساعت كردم پنج و چهل دقيقه بود براي ساعت شش ونيم سر پل تجريش قرار گذاشتيم.
با سرعت لباس پوشيدم و آماده حركت شدم .كه مادرم جلوي در يقه ام را گرفت و گفت : شازده پسر كجا..... ما هم مادرتيم مثل اينكه ها.سهمي داريم . تو كه دايم يا اينور و اونوري يا وقتي م خونه اي خوابي . يه ماچ مامان خر كني كردمش و گفتم ما كه در بست كوچيك شماييم . تازه بخشش از بزرگونه.
خنده اي كرد وگفت : برو ...برو كه تو اگه اين زبون نداشتي كه اين همه گلو گير دختراي مردم نميشدي ،برو .....برو كه طرف منتظره ........بنده خدا نميدونست ايندفعه اين منم كه صيدم نه صياد........

 

 

فصل سوم

××××××××××
از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم.جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ .اصلا" جاي سوزن انداختن هم نبود .مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم .كه ديدم يكي به شيشه ماشين ميزنه.نگاه كردم ديدم نازنينه. گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه.
وقتي در رو بست گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خيابون پهلوي ، به اين اميد كه از اون شلوغي نجات پيدا كنيم.اما پهلوي هم شلوغ بود با استفاده از يك كوچه فرعي كه بخوبي ميشناختمش خودم رو به زعفرانيه رسوندم به طرف پارك وي رفتم . سر سه راه تله كابين دور زدم و يعد از قطع مجدد پهلوي وارد اتوبان شاهنشاهي شدم و با هر زحمتي بود خودم رو به خيابون فرشته رسوندم.
نزديك تريايي كه صاحبش از دوستام بود ماشين رو پارك كردم و وارد اون شديم.با سفارش ويژه دوستم يه جاي دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتيم.
دستان نازنين رو گرفتم واونا رو بوسيدم. اشك توي چشمام حلقه زده بود واينبار او ن بود كه اشگهاي مرا با سرانگشتهاي خودش عاشقانه پاك ميكرد. از روبروي من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توي بغلم گذاشت.
موهاي مشكي بلند وصاف كه خيلي ساده اونارو روي دوشش ريخته بود .صورتي كشيده با ابروهاي بهم پيوسته،نه سبزه بود نه سرخ و سفيد بر عكس خواهرا و برادرش ، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سياه بود .عين موهاش. قد بلد بود،تقريبا" هم قد بوديم البته او چند سانتي از من كوتاه تر بود.
بغلش كردم.گفت احمد من ميترسم.در حاليكه توي بغلم ميفشردمش ،پرسيدم ، از چي ؟
از اينكه نكنه خوابم و دارم خواب ميبينم. نكنه به خودم بيام وببينم همه اش خواب وخياله و تو مال من نيستي. سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم چشمات رو ببند بعد اونو بوسيدم. يك بوسه گرم و طولاني .اونهم من رو ميبوسيد . بعد از چند دقيقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز كن.
چشماش رو باز كرد.گفتم خب : خوابي ؟        گفت : نه .  دستاش رو توي دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسيدم وگفتم : مطمئن باش خواب نيستي و خواب نمي بيني. اينبار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسيد.تريا پاتوق عشاق بود به همين دليل دور هرميز يه ديواره يك متر ونيمي بود كه وقتي مي نشستي كسي نمي تونست داخل رو ببينه ، از طرفي گارسون ها هم ميدونستند تا صداشون نزدن نبايد مزاحم بشن. به همين دليل بعد از مدتي از نازنين پرسيدم چي ميخوري تا سفارش بدم.از من پرسيد تو ديشب تا حالا چيزي خوردي ، با خنده گفتم آره غصه. و بعد پرسيدم تو چي گفت: منم مثل تو پس سفارش اولين شام مشتركمون رو دادم جوجه كباب، كه غذاي مورد علاقه نازنين بود . اينو بار ها از زبان دايي شنيده بودم. آخه نازنين عزيز دردونه دايي بود .
دايي سه تا دختر و يه پسر داشت . اما نازنين گل سر سبد اونا بود دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن و فقط اين نازنين بود كه به خانواده ما كشيده بود يادم رفت بگم . ما دوتا شباهت زيادي به هم داشتيم. منهاي گيسوان بلند نازنين مشخصاتمون تقريبا " يكي بود.
تا ساعت يازده شب همونجا نشستيم و نجوا كرديم.
نازي اون شب تولد يكي از دوستاش بود و دايي اينا فكر ميكردن اون به جشن تولد رفته واسه همين من حدود يازده ونيم اونو نزديك خونشون پياده كردم و آنقدر ايستادم تا وارد خونه شد .
اون قبل از اينكه پياده بشه به من گفت : كي مياي پيشم.  آدرس دبيرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ۱ فردا خودم ورو بهش مي رسونم.
فكر ميكردم حالا كه چند ساعتي باهم بوديم شايد دلم كمي آرومتر شده . اما وقتي داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنياي دوباره به دلم برگشت
خدايا چيكار بايد بكنم . تحمل حتي يه لحظه بدون اون برام غير ممكنه.

 عزیزانی که این داستان رو میخونید من زیاد به نظر گیر نمیدم ولی لطفا نظر خودتون رو در مورد داستان و رویه اینجوری به من بگید تا بدونم که کشش داره همچین داستانهایی بذارم یا نه؟ تا دفعه بعد که چند روزه دیگه باشه و دو فصل دیگه داستان فعلا خداحافظ


+ نوشته شده توسط احمدزاده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:55 |
بدون هيچ شرحي

شنبه 2 ارديبهشت1385 ساعت: 10:50 توسط:v.m

سلام

خوبی؟ خسته نباشید....وبلاگتون قشنگه ...سعی کنید به روزش کنید..

موفق باشید...مخصوصا شما گارفیلد

بای

 

 

 شنبه 2 ارديبهشت1385 ساعت: 19:13 توسط:v.m

سلام ...........خسته نباشید............شاید بپرسی من کی هستم؟ منم مثل همه ی شما یه ایرانی ولی ................بماند.....به هر حال من در خدمتتون هستم اگه کاری باشه بتونم کاری کنم ..........میدونم که ممکنه اصلا به این مطلب هم توجه نشه............همگی دوستان خسته نباشید............ایمیلم رو بعدا میزارم.بهتون تبریک میگم......................دوستدار شما....v.m

 

 

 

دوشنبه 4 ارديبهشت1385 ساعت: 19:4 توسط:v.m

سلام گارفیلد عزیز..........خسته نباشید....

مطلب جدیدی گذاشتی بهتون تبریک میگم ایده ی جالبیه...

به امید خدا مداوم باشه.....

موفق و پیروز و سربلند در تمام مراحل زندگی....و همچنین در آزمونهای زندگی استوار باشی..

به امید آن روز.....در پناه خداوند منان

 

 

 

چهارشنبه 6 ارديبهشت1385 ساعت: 10:54 توسط:v.m

سلام...........خسته نباشید

کارتون واقعا جالبه

ادمه بدید...........موفق باشید

 

 

 

 چهارشنبه 6 ارديبهشت1385 ساعت: 11:1 توسط:v.m

سلام مجدد........راستی اگه خواستید میتونم یه سری متن براتون بفرستم که اگه خوشتون امد استفاده کنید

منتظر جوابتون هستم بای

 

 

 

پنجشنبه 7 ارديبهشت1385 ساعت: 20:27 توسط:مهران

سلام من تا حالا نیومدم ولی الان که هستم حامل یه خبر بدم.شما شاید نظرات v.mرو در وبلاگ دیدیه باشید. جناب مهندس وحید میرریان رو شاید کسی نشناسه ولی باید با تاسف فراوان بگم ایشون دو شب پیش دچار سانحه ی رانندگی میشن و از بین ما میرن. ایشون یه جوان 24 ساله دارای مدرک کارشناسی نفت بعد از بازگشت از ماموریتشون دچار سانحه شده و از بین ما پر میکشن. یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.

مهران

 

 

 

پنجشنبه 7 ارديبهشت1385 ساعت: 20:28 توسط:مهران

اگه در وبلاگ یادی ازشون بشه شاید باعث شادی روحشان گردد.

 

 

 

پنجشنبه 7 ارديبهشت1385 ساعت: 20:48 توسط:حاج خواهر زنبور عسل!!

آقا مهران!

خبر شما باعث تعجب بود! شما می فرمایین 2 شب پیش اما ایشون دیروز برای این وبلاگ نظر گذاشتن!

 

 

 

جمعه 8 ارديبهشت1385 ساعت: 17:42 توسط:مهران

سلام باید در این باره بگم که اون مطلب رو من گذاشتم . من یکی از دوستاشون هستم چون ایشون اون موقع دسترسی به اینترنت نداشتند. من هم بعد از گذاشتن اون چون نبودم بعد از برگشتم خبر دار شدم . ولی به هر طریق آقای مهندس وحیدمیریان دیگه در بین ما نیستند.اگه میبینید امدم گفتم شاید یچزی ازشون گذاشته باشید. به هر حال خسته نباشید

بای

 

                                       

 

 

نميدونم والله چي بگم تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه آرشيو نظرات رو بذارم تا همه شماها ببينيد و خودتون متوجه قضيه بشيد .

بله يكي از دوستاني كه جديدا هم خواننده وبلاگ ما شده بودن و با نظراتشون ما رو ياري ميدادند متاسفانه به رحمت خداپيوستند دوستي كه نه اسمي ازشون ميدونستيم و نه چيزي ولي يك دوست بود و يه دوست غريبه

وحيد جان هر وقت به اين وبلاگ بيام و هر وقت قسمت نظرات وبلاگم رو ببينم ياد تو مي افتم و اميد دارم كه در پيش حضرت حق راحت و آسوده باشي

مهران عزيز دوست گرامي از شما هم ممنون هستيم كه ما رو در جريان امر گذاشتي و نه به خاطر اينكه شما به ما گفتيد بلكه به دليلي احترام خاصي كه براي همراهان و بينندگان اين وبلاگ قائل هستيم وظيفه خود دونستيم كه حتما يادي از اون خدابيامرز كنيم و در ضمن  آقا وحيد خدابيامرز در آخرين نظري كه گذاشته بود گفته بود كه يه سري متن و مطلب داره و اگه احيانا شما به اون مطالب دسترسي داريد بسيار ممنون ميشم كه براي من بفرستيد تا به اسم اون خدابيامرز تو وبلاگ قرار بدم تا دوباره يادي از اون عزيز بشه  

من كلي مطلب آماده كرده بودم كه تو وبلاگ بذارم ولي به احترام آقا وحيد خدا بيامرز فعلا دست نگه داشتم

شايد روح تمامي گذشتگان خودمون و به خصوص روح اين دوست عزيز از دست رفتمون حتما فاتحه فراموش نشه

با اجازه

خدانگه دار


+ نوشته شده توسط احمدزاده در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:25 |
متولدین فروردین و اردیبهشت ..

سلام دوستان

من در ادامه ی کار گارفیلد عزیز میخوام براتون عشق متولد اردیبهشت رو با ماه های دیگه بذارم.

متولدین اردیبهشت و فروردین:

متولد اردیبهشت به حرارت متولد فروردین نیست، ولی هر دو به دنبال عشقی پر شور هستند. متولد فروردین احساساتی است. این دو در رابطه ی دراز مدت از کنار هم بودن لذت خواهند برد گر چه پس از مدتی اردیبهشت باعث عصبانیت فروردین می شود.این دو در امور مالی با هم مشکل خواهند داشت. متولد اردیبهشت خواهان کنترل مخارج زندگی است و در این مورد سخت گیرانه عمل می کند.ولی متولد فروردین ولخرج است و بیخیال! از سوی دیگر شتابزدگی فروردین در تصمیم گیری، باعث ناراحتی اردیبهشتی محافظه کاری می شود که خیلی زود از یاد می برند.به نوعی می توان گفت که این دو دلبسته به عشقی پر شور خواهند شد که به ازدواجی ختم می شود که دو طرف به نحوی خیلی راضی نخواهند بود...

 

اینم از این! البته همه چیز بستگی به خود اشخاص داره که چه جوری با هم رفتار کنن. ولی خوب.اینم یه نوع عقیده ست.

اگه از این روش راضی باشین تو نظرا بگین تا من به ترتیب اولویت نظرا عشق متولد اردیبهشت با ماه های دیگه رو براتون بذارم.

موفق باشین...

حاج خواهر زنبور عسل..

 


+ نوشته شده توسط در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:1 |
طالع بيني ارديبهشت ماه

 تولد ارديبهشتي هاي عزيز  مبارك

 

 

سلام به همه ي دوستان خوبم تو اين وبلاگ . اميدوارم همگي سلامت و شاد باشين . همونطور كه قول داده بودم قراره اولاي هر ماه طالع بيني اون ماه رو بذاريم . نوبتي هم باشه نوبت ارديبهشتي ها شده . مي دونين من يه ارادت خاصي نسبت به ارديبهشتي ها دارم و اينو به جديت مي گم كه دخترا و پسراي ارديبهشت ماهي يكي از بهترين آدما هستن . واقعا حرف ندارن . همشون ماهن . قربون همشون برم . مخصوصا يكي از دوستاي ماهم كه خيلي برام عزيزه تو ارديبهشت متولد شده . از الان بهش شروع اولين ماه زندگيش رو تبريك ميگم . در ضمن يه چيز جالبي كه تو يه كتاب خوندم اين بود كه خوشبخت ترين زن و شوهرها  دختر و پسر ارديبهشت ماهي هستن . يعني 2 تا ارديبهشتي با هم . تولد همتون مبارك ارديبهشت ماهي هاي عزيز  و دوست داشتني .

خيلي دوستتون دارم . ( سمانه )

 مشخصات كلي متولدين اردبيهشت ماه:

 خيلي قانع ، صبور و آرام ، پرتحمّل ، عاشق مالكيّت ، حسود ، متعصّب ، اهل اعتدال ، با محبّت ، خيلي قوي و سالم ، عاشق عطر و بوي طبيعي ، از تجارب گذشته الهام مي‌گيرد ، واقعاْ وفادار ، مخالف افراط ، ‎‎‎‎‎‎‎‎‎با سليقه ، خوشگل‌پسند ، پول‌دوست ، هميشه راضي ، مصمّم ، پركار ، سخاوتمند ،  مؤقّر و سنگين ، فقط در مقابل حرف آرام رام مي‌شود ، اهل ماديّات ، دنبال زندگي شيرين ، مادّي‌گرا و سودجو ، به‌هر كاري صورت واقعي مي‌دهد ، مخالف خشونت ، با ثبات و پايدار ، عاشق صلح و آرامش ، صادق ، مال جمع كن ، اهل هنر ، مخالف درگيري ، اگر عصباني شود طوفان بپا مي‌كند ، مستعد كشاورزي ، هركاري را به پايان مي‌رساند ، رئيس فعّال و لايق ، با همه كنار مي آيد ، خود سر ، نجيب، عاشق خانه و خانواده ، عاشق طبيعت ، عاشق رفتار ملايم ، كمك رسان ، داراي قلبي بزرگ ، با صفا ، مسلّط به نفس ، داراي عزّت نفس ، عاشق گل و زيبائي ، بي تفاوت نسبت به دشمنان ، ميانه رو ، رفيق و دوست بسيار شيرين ،شيك پوش ، علاقه‌مند به موسيقي ، قدر شناس ، مخالف عجله ، داراي تحمّل زياد ، محتاط و مخالف اعتراض و انتقاد .

   

مرد متولد ارديبهشت 

  دير ناراحت مي‌شود اما اگر ناراحت شود دنيا را به‌هم ميريزد. زن شوخ، سياستمدار، مطيع و خانه‌دار را به حد پرستش دوست دارد. آرام، اهل عمل، حساس، محتاط است ولي اصلا رويائي نيست. زود رنج و بد خشم است اما هرگز از خانه‌اش قهر نمي‌كند. دست و دلباز اما حسابگر است و علاقه‌مند است پسر داشته باشد.

 

  زن متولد ارديبهشت 

 طبيعت را دوست دارد. مادري سخت‌گير، همسري فداكار و كمك دهنده، عاشق موسيقي و ساز و آواز است. از بسياري جهات نمك زندگي محسوب مي‌شود. دغلباز و ناپاك و اهل فلسفه بافي نيست. در عشق بي‌پرواست. در شيك‌پوشي طرفدار سادگي است، مخالف  تابزدگي است و يك رگ لجبازي دارد.

 

تولدتون مبارك

 

 


+ نوشته شده توسط در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:15 |
This Template Designed By : Hadi Mohammadi - T3MP