سلام دارم خدمت همه دوستان عزیزم که همیشه با من بودن و همیشه به من لطف داشتن و با دادن نظرات سازنده و پیشنهادات خوبشون من رو رو در راه اندازی و پیشبرد این وبلاگ کمکم کردن .
در ابتدا فراررسیدن عید بزرگ قربان رو به همه
مسلمین عزیز تبریک عرض میکنم
بله امروز هم روز تولدم بود و یه متاسفانه یک سال به عمرم اضافه شد .
من خیلی کم توی وبلاگ حرف میزنم و همیشه سعی میکنم مطلب بذارم تو وبلاگ بذارم تا استفاده ببرید ولی ایندفعه اومدم یک کم هم حرف بزنم .
لطيفه
به تركه ميگن شما ناراحت نمي شين اينقدر در باره يه شما جك ميگن تركه ميكه نه بابا اينا برايه شما جكه برايه ما خاطره ست
تركه تو قرعه كشي بانك شركت ميكنه شش ماه زندان براش بيرون مياد
بازرس اومده بود از مدرسه بازديد كنه. يكي از بچه ها رو صدا كرد و گفت: يك سوال مي پرسم تا سطح علمي تو رو بدونم.بگو ببينم كي درِ قلعه ي خيبر رو شكست؟ دانش آموز ميزنهزير گريهو ميگه:آقا به خدا كار ما نيست.بازرس عصباني ميشه و ميره پيش معلم و موضوع رو تعريف ميكنه.معلمه ميگه:من فكر نكنم كار اون باشه آخه اون بچه ي خوبي.بازرس كه كلافه شده بود ميره پيشه مدير و ههمه چي رو تعريف ميكنه.مدير هم ميگه:اشكالي نداره شما بگيد چقدر خرج داره خودم ميدم.
يه لر براي كار به كشور سنگاپور ميره وقتي واردميشه تو شهر چشمش به ساختمونهاي بلند ميافته ميگه هو هو لر هم لراي سنگاپور ببين اجرها را تا كجا پرت كردن
يك روز يك تركه با يه قابلمه آهني مي ره در خونه يك لره در مي زنه .لره مياد دم دروتركه بهش مي گه ما برق خونمون رفته اگه ممكنه يك كم برق به ما بدين. لره به تركه مي گه شما تركا چرا اينقدر خريد. تركه مي گه چرا. مي گه خوب بابا توي اين ظرف آهني كه برق مي گيرت برو يك پلاستيك بيار
تركه گوشش سرخ ميشه ازش ميپرسن چي شده؟
ميگه چش خورده.
ميگن چي؟
ميگه چش خورده,چش.بابا چش شلوار رو ميگم!!!!!!!!!
يك روز به يك تركه ميگن معجزه كن ميگه (ق)
يه روز يه تركه داشته ميرفته...بعد يه كم كه دقيق ميشه ميبينه داشته ميومده....
ترکه مسجد ميسازه براي تبليغات روي تابلوي دم در مسجد مينويسه نماز صبح يه رکعت بدون وضو
فرق و شباهت
فرق بلال و خيار چيست؟ بلال در فيلم «محمد رسول الله» بازي كرده ولي خيار در اون فيلم بازي نكرده!
شباهت بلال و خيار چيست؟ هيچكدامشان در «تايتانيك» بازي نكردند!
چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو ميگذارند؟ چون كار از محكمكاري عيب نميكنه!
چرا مار نميتواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد كه براي خداحافظي تكان دهد!
براي قطع جريان برق چه بايد كرد؟ بايد قبض آن را پرداخت نكرد!
آخرين دنداني كه در دهان ديده ميشود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي!
چطور ميشود چهارنفر زير يك چتر بهايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند!
اگر سر پرگار گيج برود چه ميكشد؟ بيضي!
اگر كسي قلبش ايستاده بود چه ميكنيد؟ برايش صندلي ميگذاريم!
چرا لكلك موقع خواب يك پايش را بالا ميگيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، ميافتد!
بهترين وقت براي چيدن ميوه باغ چه وقتي است؟ وقتي است كه سگ در باغ نيست و باغبان هم براي كاري رفته بيرون!
اگر خواستيد خواب از سرتان نپرد چه ميكنيد؟ سرتان را در قفس كرده و ميخوابيد!
چرا قبل از اينكه لقمه به دهان برسد، دهان باز ميشود؟ چون درست نيست چنين ميهمان عزيزي پشت در بماند!
چرا دود از دودكش بالا ميرود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد!
اگر در مترو نه جاي نشستن بود و نه جاي ايستادن، چه ميكنيد؟ دراز ميكشيد!
فرق يخمك و آتروپات چيست؟ يخمك خوشمزهتر است!
چرا دو دوتا ميشود پنج تا؟ چون علم پيشرفت كرده!
انواع ضد حال
ضدحال يعني وقتي يه قرار لطيف تو اينترنت داري connect نشي!
ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره!
ضدحال يعني بعد از کلي مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!
ضد حال يعني تو وبلاگ دانلود ، موزيک دانلود کني رو 99درصد دي سي بشي !!
ضدحال يعني gf-تو بيرون با يه پسر ديگه ببينن!
ضدحال يعني يه جلسه سر کلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!
ضدحال يعني با شکم گرسنه بري تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال يعني يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال يعني قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعني بعد از کلي مخ زدن تو اينترنت همينکه بياي به نتيجه برسي اشتراکت تموم بشه !
ضدحال يعني با75/9 افتادن!
ضد حال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير کنه به صندلي پاره بشه!
ضدحال يعني صبح ساعت 7 بري سر کلاس استاد نياد!
ضدحال يعني داداش کوچيکت 2شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضدحال يعني history پاک نکني همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!
ضدحال يعني پژو RD!
ضدحال يعني فيلم ژاپني!
ضدحال يعني id caller داشتن!
ضدحال يعني عشق يه طرفه!
ضدحال يعني گل خوردن دقيقه 90!
ضدحال يعني صبح روزي که با دوستات ميخواي بري کوه بارون بياد!
ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن!
ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن!
ضدحال يعني سلام کني جوابتو ندن!
ضدحال يعني عينکت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشکنه!
ضد حال يعني سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال يعني با gf-ات بري کافيشاپ دخترخالتو ببيني!
ضدحال يعني تاکسي سوار شي وسط راه بنزين تموم کنه!
ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم کني!
ضد حال يعني اونيکه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني
تفاوت درس خواندن دخترها وپسرها!
دخترها:
بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند ولي نمي خونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ،توي دوست پسراشون تو اينكه چه جوري اذيتش كنند و پدرشو در بيارند، تو باقاليا توي .............
يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند.
و اما پسر ها:
يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه . يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون.
همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كهخونده بودند يادشون ميره به همين سادگي.
افتخار برای زن و مرد بودن
18 دليل براي
افتخار كردن آقايان
1- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي شود.
2- مدت زمان مكالمه تلفني شما حداكثر 30 ثانيه است.
3- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.
4- درب تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي كنيد.
5- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.
6- جنسيت شما در موقع مصاحبه استخدام مطرح نيست.
7- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
8- ظرف مدت 10 دقيقه مي توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.
9- همكارانتان نمي توانند اشك شما را دربياورند.
10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي گيرد.
11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.
12- با يك دسته گل مي توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.
13- وقتي مهمان به خانه شما مي آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.
14- بدون هديه مي توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.
15- مي توانيد آرزوي هر پست و مقامي را داشته باشيد.
16- حداقل بيست راه براي باز كردن در هر بطري نوشابه داخلي يا خارجي بلد هستيد.
17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.
18- و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد.
28 دليل براي
افتخار كردن خانم ها
1- نام هر گل زيبايي در طبيعت است را روي شما مي گذارند.
2- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايراد نمي گيرد.
3- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.
4- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.
5- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.
6- عمرتان بسيار طولاني است.
7- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي آوريد.
8- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.
9- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.
10- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.
11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.
12- عشق و هنر ابداع شماست.
13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.
14- از سن 9 سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي رسيد و حالا حالاها بايد بدوند تا به پاي شما برسند!
15- بهشت زير پاي شماست.
16- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سر كردن يك روسري قضيه حل است.
17- هميشه در كيفتان آينه داريد.
18- هميشه تميز و نظيف و خوشبو هستيد.
19- به وزنتان اهميت مي دهيد و شكمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمي شود.
20- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.
21- مجبور نيستيد از اين خانه به آن خانه برويد و خواستگاري كنيد، مثل خانمها در خانه مي نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه!!! از شما اجازه حضور بگيرند.
22- مي توانيد موهايتان را بلند يا كوتاه كنيد و هر نوع لباسي كه دوست داريد بپوشيد و هر نوع كفشي را بپسنديد به پا كنيد از اسپرت تا پاشنه سه سانتي و بالاتر.
23- مجبور نيستيد بارهاي سنگين را جابه جا كنيد يا تن به مشاغل سخت و پايين بدهيد چراكه شما يك خانم هستيد!
24- حق تقدم با شماست.
25- مرد از دامن شما به معراج مي رود.
26- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و از فرط حسادت كبود نشده و خون راه نمي اندازيد.
27- نيم بيشتر صندلي هاي دانشگاه ها را شما تصاحب كرده ايد.
28- ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.
الهي كيف ادعوك و انا انا و كَيفَ اقطع ُ رَجايي منك و َ انت انت .
الهي : چطور تو را بخوانم كه تو تويي و چطور از تو قطع اميد كنم كه من منم ؟!
معبودا : ار از تو نخواهم كه عطايم كني از كه بخواهم كه عطايم كند ؟!
خدايا : اگر تو را نخوانم تا اجابتم كني كيست كه بخوانمش و اجابتم كند ؟!
معبودا : اگر زاري نكنم به سويت تا رحمم نمايي به كه زاري نمايم تا رحمم كند ؟!
خدايا : همانطور كه دريا را براي موسي (ع) شكافتي و نجاتش دادي از تو مي خواهم
كه رحمت فرستي بر محمد (ص) و خاندان او و مرا نجات دهي از انچه در بند انم و فرج عطايم كني به زودي.
به فضل و رحمتت اي مهربانترين مهربانان
التماس به خدا شجاعت است اگر بر آورده شود حاجت است اگربرآورده نشود حکمت است
التماس به خلق شرمندگيست اگر بر آورده شود منت است اگر بر آورده نشود ذلت است
آقا اميرالمومنين(ع)
خداوند از تو نخواهد پرسيد؟
1- خداوند از تو نخواهد پرسيد که چه اتومبيلي سوار مي شدي ، بلکه خواهد پرسيد که چند نفر را که وسيله نقليه نداشتند را به مقصد رساندي؟
2- خداوند از تو نخواهد پرسيد زيربناي خانه ات چند متر بود ، بلکه خواهد پرسيد به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتي؟
3- خداوند از تو نخواهد پرسيد که چه لباس هايي در کمد داشتي ، بلکه خواهد پرسيد به چند نفر لباس پوشاندي؟
4- خداوند از تو نخواهد پرسيد بالاترين ميزان حقوق تو چقدر بود ، بلکه خواهد پرسيد آيا سزاوار گرفتن آن بودي ؟
5- خداوند از تو نخواهد پرسيد عنوان و مقام شغلي تو چه بود ، بلکه خواهد پرسيد آيا آن را به بهترين نحو انجام دادي ؟
6- خداوند از تو نخواهد پرسيد چه تعداد دوست داشتي ، بلکه خواهد پرسيد براي چند نفر دوست و رفيق بودي ؟
7- خداوند از تو نخواهد پرسيد در چه منطقه اي زندگي مي کردي ، بلکه خواهد پرسيد چگونه با همسايگانت رفتار کردي ؟
8- خداوند از تو نخواهد پرسيد پوست تو چه رنگ بود ، بلکه خواهد پرسيد که چگونه انساني بودي ؟
9- خداوند از تو نخواهد پرسيد چرا اينقدر طول کشيد تا به جست و جوي رستگاري بپردازي ، بلکه با مهرباني تو را به جاي دروازه هاي جهنم به عمارت بهشتي خود خواهد برد .
10- خداوند از تو نخواهد پرسيد که چرا اين مقاله را براي دوستانت نخواندي ، بلکه خواهد پرسيد آيا از خواندن آن براي ديگران در وجدان احساس شرمندگي مي کردي؟
وقتي از خواب بيدار شدي ديدي هيچ كس كنارت نيست كه بهش صبح بخير بگي ،
وقتي ديدي كسي نيست تا خواب ديشبتو واسش تعريف كني ،
وقتي كسي نبود منتظر زنگ تلفنش باشي ،
وقتي حس كردي ديگه نمي توني حرف دلتو به مادرت بگي ،
وقتي كسي نبود كه اتفاق خوب و بد زندگيتو واسش بگي ،
اون روز كه تو جمع دوستان و فاميل حس كردي دلت گرفت وكسي نيست كه باهاش حرف بزني ،
وقتي دلت هواي گريه داشت اما از ترس اينكه كسي تو رو نبينه بغض گلوتو خفه كردي ،
وقتي دلت گرفت خواستي حرف بزني ديدي كسي نيست درد دلتو بهش بگي ،
وقتي ديدي داري نفساي خيلي عميق از ته دل مي كشي ،
وقتي ديدي سكوتت ، خستگيت ، حتي سردردت واسه كسي اهميت نداره ،
وقتي يكي نبود به چشات با محبت نگاه كنه ،
وقتي ديدي عالم و آدم دارن باهات مي جنگند ،
وقتي ديدي اين دنيا ديگه اون دنياي سابق نيست ، خيلي خسته كننده ست
وقتي ديدي ترافيك خيابون صداي ماشينا كلافت مي كنه
وقتي دلت هواي يه رفيق ، يه دوست ، يه همدم كرد
اون وقت بدون كه ، بدون كه خيلي تنهايي
سامو عليک!!
به سلامتي درخت، نه به خاطر ميوهاش، به خاطر سايهاش
به سلامتي كرم خاكي، نه به خاطر كرمش، به خاطر خاكي بودنش.
به سلامتي ديوار، كه هر مرد و نامردي بهش تكيه ميكنه
به سلامتي مورچه، كه تا حالا هيچكس اشكش رو نديده
به سلامتي خيار، نه به خاطر خ اش، بلكه به خاطر يارش
به سلامتي گاو، چون نگفت من، گفت ما
به سلامتي شلغم، نه به خاطر شلش، به خاطر غمش.
به سلامتي كلاغ، نه به خاطر سياهيش، به خاطر يه رنگيش.
به سلامتي سگ، نه به خاطر پارسش،؛ به خاطر وفاش.
من مي توانم اگر بخواهم .
من مي توانم قلبي داشته باشم مانند آب ، پاک و زلال که نور الهي در آن تجلي يابد .
من مي توانم همه مخلوقات خداوندي را دوست داشته باشم و با همه آنها پيوندي الهي يابم .
من مي توانم همه انسانها را با هر رنگ و نژاد دوست بدارم و از بودن در کنار انسانها بهره مند شوم و آنها را نيز از حضورم بهره مند سازم .
من مي توانم غم ها را فراموش کنم . همچنين غم را از چهره ديگران بزدايم .
من مي توانم به استقبال شادي ها روم و شادي را مهمان دلهاي پاک گردانم .
من مي توانم آنقدر قلبم را سرشار از مهر و محبت و عشق کنم که ديگر جاي براي کدورت و دلخوري و نفرت باقي نماند .
من مي توانم به خاطر همه نعمت هاي خداي عزيز و مهربان از او تشکر و سپاسگزاري نمايم و هر روز شکر نعمتهايش را به جاي آورم .
من مي توانم صادق و مهربان باشم .
من مي توانم در مسير الهي خويش گام بردارم و در اين راه ، خود ناظر بر اعمال و گفتار و انديشه هايم باشم .
من مي توانم هر گاه با مشکلي و سد راهي مواجه شدم از صميم قلب خدا را صدا کنم و دستانم را به سمت آسمان دراز کنم و با پاکترين نيات به درگاهش دعا کنم .
من مي توانم به سمت بهترين ها تغيير مسير يابم و از تغيير دروني و بيروني هراسي نداشته باشم .
من مي توانم به هر آنچه که خداوند براي من در نظر گرفته راضي باشم .
من مي توانم هر چند که گناه کار باشم اما به لطف بي پايان حق اميدوار باشم و در زندگي تلاش کنم براي بهتر زيستن .
من مي توانم با خالصانه ترين محبت ها قلب افراد خانواده ام ، دوستانم و همه اطرافيانم را شاد کنم .
من مي توانم در تصميم گيريها از تجربيات گذشته که بهترين راهنماي من هستند کمک بگيرم .
من مي توانم خالصترين و پاکترين باشم و بدون توجه به اوضاع کنوني جهان و جامعه همين گونه باقي بمانم .
من مي توانم عضو مفيد جامعه ام باشم . و براي برقراري نظام اجتماعي يک حلقه محکم باشم .
من مي توانم با دلي پاک و قلبي سرشار از عشق خداوندي ، با نيايشهاي صميمانه و تلاش حقيقت زندگي ام را دريابم .
من مي توانم بهتر فکر کنم و انديشه ام را در راه الهي جاري سازم .
من مي توانم بنده خوب خدا باشم . و آنگونه که شايسته پرستيدن خداست او را بشناسم و بپرستم .
من مي توانم با سخت ترين مشکلات زندگي مبارزه کنم و با ايمان به خدا ، اميد ، تلاش و همت ، سر بلند و سلامت فاتح اين ميدان باشم .
من مي توانم عاشقانه زندگي کنم . و خوشبختي را با تمام وجود حس کنم .
من مي توانم اگر بخواهم .
بهتر است انسان در جيب خود پول نداشته باشد تا اينکه در دنيا دوستي نداشته باشد . " ضرب المثل آلماني "
تنها راه نگه داشتن عشق قسمت کردن آن است . " هوبارد "
خدايا به آنانکه دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتر است و به آنانکه دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر ! " دکتر علي شريعتي "
بهترين کارها براي جذب قلوب مردم ، خيرخواهي و نيکوکاري نسبت به آنهاست . " ناپلئون "
خوشبختي يگانه چيزي است که مي توانيم بدون آنکه خود داشته باشيم ، ديگران را از آن برخوردار سازيم . " کارمن سيلوا "
از خدا پرسيدم
روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم . وه ! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود .همانطور که نگاه مي کردم خدا را به خاطر آفرينش آن همه زيبايي مي ستودم . ناگهان در آن حال ، حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم .
از من پرسيد : " دلباخته ام هستي ؟ "
پاسخ دادم : " بلي ، تو صاحب اختيار من هستي . "
سپس پرسيد : " اگر نقص عضو داشتي ، باز هم دلباخته ام مي شدي ؟ "
از اين سوال مبهوت شدم . نگاهي به دست ها ، پاها و ساير اندامهاي بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر اين اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم ؛ پاسخ دادم : " خدايا در آن حال ، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "
دوباره خدا سوال کرد : " اگر نابينا بودي باز هم پديده هاي مخلوق مرا ستايش مي کردي ؟ "
چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين کنم ؟! به ياد هزاران نابينايي افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي کنند .
سپس به خدا گفتم : " تصورش برايم دشوار است ، اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "
خدا پرسيد : " اگر ناشنوا بودي باز هم به کلام من گوش مي سپردي ؟ "
چگونه مي توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم ؟! در يافتم شنيدن کلام حق الزاماً با گوش جسم نيست بلکه با گوش جان است . پاسخ گفتم : " بسيار دشوار بود ولي همچنان به کلام تو گوش مي سپردم . "
سپس خدا سوال کرد : " اگر لال بودي باز ذکر مرا بر زبان جاري مي ساختي ؟ "
چگونه مي توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گويم ؟! در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت مي گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي گيرد . هنگامي که ستمي بر ما روا مي گردد ، خدا را با الفاظ فکر و انديشه مان مي خوانيم .
پاسخ گفتم : " اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود ، اما خدايا همچنان ذکر تو را مي گفتم . "
خدا از من پرسيد : " آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟ "
با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد گفتم : " بلي تو را دوست دارم که حقيقت مطلق و يگانه واحدي . " با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما ...
خدا پرسيد : " پس چرا گناه مي کني ؟ "
پاسخ گفتم : " چون انسانم و بري از خطا نيستم . "
خدا پاسخ داد پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر مي شوي ، اما در هنگام مشکلات به سراغ من مي آيي ؟ "
هيچ پاسخي نداشتم که بگويم .
خدا ادامه داد : " پس چرا فقط در خلوتگاه مرا مي ستايي ؟ چرا تنها در در لحظات نيايش مرا مي جويي ؟ چرا خودخواهانه از من حمايت مي طلبي ؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هايت را مي خواهي ؟ "
تنها پاسخمم باران اشک بود که پهناي صورتم را پوشانده بود .
سپس گفت : " چرا شرمساري ؟ چرا حس تعلق را در خود نمي گستراني ؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه مي کني ، در حالي که شانه هاي من آماده ي پذيرش تو هستند ؟ "
سعي کردم پاسخي بگويم اما جوابي نداشتم .
" زندگي بهترين موهبت من به بندگان است . اين موهبت را تباه نکنيد . به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجوييد ، بشناسيد و بپرستيد ؛ اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد . نيازها و حاجت هاي شما را شنيدم و به يکايک آنها پاسخ گفتم . آيا براستي مرا دوست داريد ؟ "
توان پاسخ گفتن نداشتم . چگونه مي توانستم پاسخ گويم ؟! بي اندازه شرمسار شده بودم . ديگر عذري نداشتم . گفتم : " بار الها ! مرا ببخش ، از تو طلب عفو دارم که من بنده قدر نشناس و ناسپاس توام . "
خداوند فرمود : " اي بنده ! من رحمانم و خطاي خطاکاران را مي بخشم . "
از خدا پرسيدم : " جقدر مرا دوست مي داري ؟ "
خدا فرمود : " به آن ميزان که خارج از ادراک توست . "
و آنجا بود که خدا را با تمام وجود ستايش کردم ...
تلفن
در خواب نازي ساعت 3 صبح . صداي آهنگ مبايل
من: الو . سلام بفرماييد.
... : سلام بيوفا ديگه دوسم نداري.
من: باكي كار داشتين؟!!!!!!
... : با تو
من: شما؟!!
... : شوما نه سپيده
من: آقا نصفه شبي زده به سرت؟
... : نه دلم برات تنگ شده.
من : من كي هستم؟!!
... : پري روياهاي من
من: نمي دونم چي بگم .
گوشي و خاموش ميكني .
فردا ظهر صداي مبايل
من: سلام بفرماييد
... : سلام پري من
من : اگه يه بار ديگه زنگ بزني من ميدونم و تو
گوشيو ميگزاري
از طرف ... مسيج مياد :
براي دوست داشتن يك دقيقه براي عاشق شدن يك ساعت براي فراموش كردن يك عمر لازمه .
جواب نميدي و دوباره مسيج:
فكر ميكردم شيشه احساس نداره ولي تنها چيزي بود كه وقتي بخار داشت روش نوشتم دوست دارم منو فهميد وگريست.
اييييييييي خدااااااااا اين چرتو پرتا چيه حالا كه مزاحم نازل كردي يه خوبش رو نازل ميكردي
كسي كه هزار سال زيسته بود .
دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و دو روز خط نخورده باقي مانده بود.پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيش تر از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سكوت كرد .جيغ زد و جارو جمجال راه انداخت . خدا سكوت كرد . به پرو پاي فرشته . انسان پيچيد . خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : عزيزم ، اما يك روز ديگر هم رفت .
تمام روز را به بد و بيراه و جارو جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقي است . بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن . لا به لاي هق هقش ، گفت : اما با يك روز ... با يك روز چكار مي توان كرد ؟.. . خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ،گويي كه هزار سال زيسته است .آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد .
آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي كن . او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد ، اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟
بگذار اين يك مشت زندگي را هم مصرف كنم . ان وقت شروع به دويدن گرد ، زندگي را به سرو رويش پاشيد زندگي را نوشيد ، زندگي را بوييد ، چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، پا روي خورشيد بگذارد .
او در آن روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد ، اما .... در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد ، كفشدوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد ، به آن هاي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آن ها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت برد و سرشار شدو بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود.
عشق يعني.......
عشق يعني كپك زدن تويه يك باتلاق .
عشق يعني هوس دوست داشتن .
عشق يعني بادكنك فروش 50 ساله كه توي پارك گلوي خودش رو براي 50 تومن پاره ميكنه .
عشق يعني مادر .
عشق يعني پدر .
عشق يعني اوج يك بدبختي ، اوج حقارت ، اوج تن دادن به ذلت .
عشق يعني گريپاژ كردن قلب .
عشق يعني پز دادن به دوستان .
عشق يعني سر پيري و معركه گيري؟! .
عشق يعني برخورد غير قانوني دو احساس با هم .
عشق يعني تشويش تنبيه پدر و مادر .
عشق يعني يه دل سير گريه كردن .
عشق يعني رگلاژ شدن دل و پنچر شدن عقل .
عشق ببخشيد يه لحظه ..... صبر اومد بعداً مي گم !!! .
آموخته هايم
آموخته ام که نگوييم اي کاش آن کار را طور ديگري انجام داده بودم ? بلکه بگوييم بار ديگر آن را طور ديگري انجام خواهم داد.
آمو خته ام که بايد بر زمان مسلط باشم نه به زير فرمان آن.
آموخته ام که هر سفر دور و درازي با برداشتن تنها يک گام آغاز مي شود.
آموخته ام که مردان بزرگ به خود سخت مي گيرند و مردان کوچک به ديگران.
آموخته ام که بيش از آن که مرا بفهمند ديگران را درک کنم.
آموخته ام پيش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم.
آموخته ام هميشه فردي خوش بين باقي بمانم چون زندگي را دوست مي دارم.
آموخته ام اگر چه از هر چيزي بهترينش را ندارم ولي از هر چيز که دارم بهترين استفاده را کنم.
آموخته ام که لبخند ارزان ترين راهي است که مي توان با آن زندگي را وسعت بخشيد.
آموخته ام که آن چه امروز در دست دارم ممکن است آرزوي فرداهايم باشد.
آموخته ام که هيچ روزي از امروز بهتر و با ارزش تر نيست.
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان:"يواش تر برو من مي ترسم."
مرد جوان:"نه اينجوري خيلي بهتره."
زن جوان:"خواهش مي کنم من خيلي مي ترسم."
مرد جوان:"خوب اما اول بايد بگي دوستم داري."
زن جوان:"دوستت دارم.حالا ميشه يواش تر بروني."
مرد جوان:"مرا محکم بگير."
زن جوان:"خوب حالا ميشه يواش تر بروني"
مرد جوان:"باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بگذاري
آخه نمي تونم راحت برونم اذيتم مي کنه"
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود .برخورد موتورسيکلت با ساختمان حادثه آفريد.در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود .پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت وخواست تا آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
خانمي 3 پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.
شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.
اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.
همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن. بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر 3 با هم وارد نمي شويم. خانم پرسيد چرا؟
يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با همسرتان تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.
بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود. همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟
عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد.
شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.
2نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم! يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ? نفر ديگرمان اينجا مي ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.
هر جا عشق باشدموفقيت و ثروت هم هست
از خدا پرسيدم
روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم . وه ! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود .همانطور که نگاه مي کردم خدا را به خاطر آفرينش آن همه زيبايي مي ستودم . ناگهان در آن حال ، حضور پروردگار را در قلبم احساس کردم .
از من پرسيد : " دلباخته ام هستي ؟ "
پاسخ دادم : " بلي ، تو صاحب اختيار من هستي . "
سپس پرسيد : " اگر نقص عضو داشتي ، باز هم دلباخته ام مي شدي ؟ "
از اين سوال مبهوت شدم . نگاهي به دست ها ، پاها و ساير اندامهاي بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر اين اعضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم ؛ پاسخ دادم : " خدايا در آن حال ، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "
دوباره خدا سوال کرد : " اگر نابينا بودي باز هم پديده هاي مخلوق مرا ستايش مي کردي ؟ "
چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين کنم ؟! به ياد هزاران نابينايي افتادم که در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي کنند .
سپس به خدا گفتم : " تصورش برايم دشوار است ، اما همچنان دلباخته ات مي شدم . "
خدا پرسيد : " اگر ناشنوا بودي باز هم به کلام من گوش مي سپردي ؟ "
چگونه مي توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم ؟! در يافتم شنيدن کلام حق الزاماً با گوش جسم نيست بلکه با گوش جان است . پاسخ گفتم : " بسيار دشوار بود ولي همچنان به کلام تو گوش مي سپردم . "
سپس خدا سوال کرد : " اگر لال بودي باز ذکر مرا بر زبان جاري مي ساختي ؟ "
چگونه مي توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر گويم ؟! در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت مي گيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نمي گيرد . هنگامي که ستمي بر ما روا مي گردد ، خدا را با الفاظ فکر و انديشه مان مي خوانيم .
پاسخ گفتم : " اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود ، اما خدايا همچنان ذکر تو را مي گفتم . "
خدا از من پرسيد : " آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟ "
با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد گفتم : " بلي تو را دوست دارم که حقيقت مطلق و يگانه واحدي . " با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما ...
خدا پرسيد : " پس چرا گناه مي کني ؟ "
پاسخ گفتم : " چون انسانم و بري از خطا نيستم . "
خدا پاسخ داد پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر مي شوي ، اما در هنگام مشکلات به سراغ من مي آيي ؟ "
هيچ پاسخي نداشتم که بگويم .
خدا ادامه داد : " پس چرا فقط در خلوتگاه مرا مي ستايي ؟ چرا تنها در در لحظات نيايش مرا مي جويي ؟ چرا خودخواهانه از من حمايت مي طلبي ؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هايت را مي خواهي ؟ "
تنها پاسخمم باران اشک بود که پهناي صورتم را پوشانده بود .
سپس گفت : " چرا شرمساري ؟ چرا حس تعلق را در خود نمي گستراني ؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه مي کني ، در حالي که شانه هاي من آماده ي پذيرش تو هستند ؟ "
سعي کردم پاسخي بگويم اما جوابي نداشتم .
" زندگي بهترين موهبت من به بندگان است . اين موهبت را تباه نکنيد . به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجوييد ، بشناسيد و بپرستيد ؛ اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد . نيازها و حاجت هاي شما را شنيدم و به يکايک آنها پاسخ گفتم . آيا براستي مرا دوست داريد ؟ "
توان پاسخ گفتن نداشتم . چگونه مي توانستم پاسخ گويم ؟! بي اندازه شرمسار شده بودم . ديگر عذري نداشتم . گفتم : " بار الها ! مرا ببخش ، از تو طلب عفو دارم که من بنده قدر نشناس و ناسپاس توام . "
خداوند فرمود : " اي بنده ! من رحمانم و خطاي خطاکاران را مي بخشم . "
از خدا پرسيدم : " جقدر مرا دوست مي داري ؟ "
خدا فرمود : " به آن ميزان که خارج از ادراک توست . "
و آنجا بود که خدا را با تمام وجود ستايش کردم ...
تلفن
در خواب نازي ساعت 3 صبح . صداي آهنگ مبايل
من: الو . سلام بفرماييد.
... : سلام بيوفا ديگه دوسم نداري.
من: باكي كار داشتين؟!!!!!!
... : با تو
من: شما؟!!
... : شوما نه سپيده
من: آقا نصفه شبي زده به سرت؟
... : نه دلم برات تنگ شده.
من : من كي هستم؟!!
... : پري روياهاي من
من: نمي دونم چي بگم .
گوشي و خاموش ميكني .
فردا ظهر صداي مبايل
من: سلام بفرماييد
... : سلام پري من
من : اگه يه بار ديگه زنگ بزني من ميدونم و تو
گوشيو ميگزاري
از طرف ... مسيج مياد :
براي دوست داشتن يك دقيقه براي عاشق شدن يك ساعت براي فراموش كردن يك عمر لازمه .
جواب نميدي و دوباره مسيج:
فكر ميكردم شيشه احساس نداره ولي تنها چيزي بود كه وقتي بخار داشت روش نوشتم دوست دارم منو فهميد وگريست.
اييييييييي خدااااااااا اين چرتو پرتا چيه حالا كه مزاحم نازل كردي يه خوبش رو نازل ميكردي
كسي كه هزار سال زيسته بود .
دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و دو روز خط نخورده باقي مانده بود.پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيش تر از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سكوت كرد .جيغ زد و جارو جمجال راه انداخت . خدا سكوت كرد . به پرو پاي فرشته . انسان پيچيد . خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : عزيزم ، اما يك روز ديگر هم رفت .
تمام روز را به بد و بيراه و جارو جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقي است . بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن . لا به لاي هق هقش ، گفت : اما با يك روز ... با يك روز چكار مي توان كرد ؟.. . خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ،گويي كه هزار سال زيسته است .آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد .
آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي كن . او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد ، اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ،نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟
بگذار اين يك مشت زندگي را هم مصرف كنم . ان وقت شروع به دويدن گرد ، زندگي را به سرو رويش پاشيد زندگي را نوشيد ، زندگي را بوييد ، چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، پا روي خورشيد بگذارد .
او در آن روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد ، اما .... در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد ، كفشدوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد ، به آن هاي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آن ها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت برد و سرشار شدو بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود.
راستی دوستان من ۲۰ دی ماه تولدمه![]()
و دارم کلی مطلب توپ اماده میکنم
تا ۲۰ دی ماه بذارم تو وبلاگ در ضمن اگه کسی خواست برام هدیه بفرسته بگه تا آدرس بهش بدم![]()
![]()
فعلا هم نظر یادتون نره